تبليغاتX
آ و ا ی مبهم - پیتزا تک
دل نوشته ها ی من

 

شکل یک پیتزا پشت شیشه دودی رنگ مغازه، مرتب روشن و خاموش می شد. کمی جلوتر یک یخچال ویترینی بزرگ پر از نوشابه و دوغ و سالاد در گوشه چپ مغازه نظر هر رهگذری را جلب می کرد . صندلی ها مشکی و فلزی بودند و میزها شیشه ای . روی دیوار های مغازه چند لامپ هالوژن روشن و خاموش می شد . و موسیقی ملایم، از دو بلند گوی نصب شده روی دیوار به گوش می رسید . از زمانی که دستگاه پیتزای اتوماتیک آورده بودند کارشان سکه شده بود . تبلیغاتشان در تلویزیون بزرگ شهر پخش می شد . بهروز سال گذشته مغازه را از یک پیرمرد ثروتمند خریده بود و بعد دستی به سر و گوشش کشیده بود . او تقریبا تمام وقتش را در مغازه می گذراند. نیما هم از همان اوائل در پیتزا فروشی کار می کرد و سفارشات مشتری ها را با موتورش به دستشان می رساند . یک یخدان که رویش با رنگ قرمز، بزرگ نوشته شده بود پیتزا تک، با کش های بلند و چند لایه روی زین موتور نیما سوار شده بود . بهروز سینی بندری سلفون پیچ را داخل یخچال می گذارد . تلفن زنگ می خورد . بهروز دستانش را با دستمال پاک می کند و می آید به سمت تلفن .

_پیتزا تک بفرمائید ، خواهش می کنم ، چند تا ؟ نوشابه ، سالاد ، سس سفید یا قرمز؟ شماره اشتراکتون ، تا ده دقیقه دیگه می آد خدمتتون ، نیما نیما

_بله آقا بهروز

_بیا باید یه آدرس بری

نیما صورت حساب و آدرس را گرفت و غذا را در یخدان گذاشت و تیز هندل زد و رفت . موتورش چراغ نداشت ، جوری می رفت  که همه ماشین ها برایش نور بالا می دادند .

 دوباره تلفن زنگ می خورد

_ پیتزا تک بفرمائید ، بله پنج تا همبرگر مخصوص ، دو نون باشه ؟ نوشابه مشکی  آدرستون ، میفرستم تا چند دقیقه دیگه بیاد خدمتتون . خداحافظ

صدای ترمز ممتد نیما، جلوی مغازه خیال بهروز را راحت می کند . نیما در را باز می کند ، چند میله کوچک و صورتی با زنجیر های طلایی بالای در به صدا در می آید .

_نیما یه سفارش دیگه داریم تیز برو بیا که کارا گره خورده

نیما آدرس را می گیرد و می رود

دوباره در باز می شود ، دختری جوان با یک پالتوی کرم و روسری آبی ، با آرایشی ملایم وارد می شود .

_سلام آقا

_سلام خانوم بفرمائید

_یه چیز برگر می خواستم ، لطفا پنیرش کمتر باشه سس قرمز هم نداشته باشه

_چشم خانوم تشریف داشته باشید الان آماده میشه

دختر کولیش را درمی آورد و روی یکی از صندلی ها می نشیند.

یک خانواده وارد مغازه می شوند ، و چند ساندویچ سفارش می دهند و می روند روی صندلی ها می نشینند .

صدای یک آهنگ ملایم از یک خواننده معروف در فضا می پیچد .

میله های کوچک و صورتی بالای در دوباره به هم می خورند . بهروز از آشپزخانه سرک می کشد .

_اومدی نیما ؟ دستت درد نکنه ، بیا این پنیرو آماده کن.

_چشم آقا

نیما پنیر را آماده کرد . ساندویچ را در سینی قرمز رنگی گذاشت و آورد برای دختر . برای لحظه ای نگاهش در نگاه دختر گره خورد . دختر لبخندی زد و گفت :

_ممنون آقا

_خوا خواهش می کنم خانوم نوش جان

تلفن دوباره زنگ می خورد ، بهروز از آشپزخانه صدایش را بلند می کند .

_گوشیو بردار من دستم بنده

نیما همچنان محو دختر بود ، به خودش می آید

_چشم آقا

به سمت به سمت تلفن نگاهی می کند و می رود تا گوشی را بردارد . دختر گاز اول را به ساندویچش می زند .

_پیتزا تک بفرمائید . بله ، چندتا ؟ ، سالاد ، فصل ، سس سفید ، چشم تا چند دقیقه دیگه می آد خدمتتون .

 نیما در حالی که گوشی را می گذاشت زیر چشمی به دختر نگاه کرد ، بهروز دوباره داد زد

_نیما معلوم هست چکار می کنی ؟ مگه سفارش نگرفتی ؟ ده بیا دیگه !

دختر متوجه نگاه های تمام نشدنی نیما شده بود و مرتب خودش را جمع و جور می کرد ، دقایقی بعد نیما با ید برای سرویس  می رفت بیرون .

بهروز داشت همبر گر ها را پشت و رو می کرد . نیما نزدیکش شد و گفت :آقا بهروز می تونم یه سوال ازتون بپرسم ؟ بهروز از بالای عینکش نگاهی به نیما می اندازد

_تو هم وقت گیر آوردی ها بپرس

_ اون دختره که روی صندلی نشسته رو می شناسی ؟

_نه ، باید بشناسم ؟ چیزی شده ؟

_هیچی همین جوری پرسیدم

_ای کلک ، نکنه چشت گرفته ؟

_نه بابا منو چه به این قرتی بازی ها

_آره جون خودت ، تو گفتی و من باور کردم .

_ برو ، برو به کارت برس که غذای مردم یخ کرد . این پنج تا پیتزارو هم ببر به این آدرس .

صدای آهنگ هنوز در فضای مغازه به گوش می رسید

تو همون بودی که من خوابشو دیدم

تو همونی که می خوام براش بمیرم

تو همون فرشته ای از جنس آدم

تو واسم نشونه از خدای عالم

حال نیما بد جوری خراب بود . پیتزا ها را در دست گرفت و از آشپزخانه آمد به سمت در . این بار دختر به او نگاه کرد، انگار دل نیما را آتش زده بودند .

برای لحظه ای مکث کرد. چشمش به مشتری های دیگر افتاد که اورا مرموزانه می پائیدند ، رفت به سمت موتورش ، پیتزا ها را در یخدان گذاشت و خواست هندل بزند ، دوباره نگاهش دختر را جستجو کرد ، دختر نگاهش را از نیما گرفت و مشغول اس ام اس زدن شد .

 نیما موتورش را روشن کرد و رفت.

صدای تلفن بلند می شود

_ پیتزا تک بفرمائید . سلام خانوم ، مخصوص تمام شده ، اما پپرونی داریم . بله ، سس چی ؟ قرمز ، نوشابه مشکی، آدرستون ، نرسیده به فلکه بهار خیابان بنفشه پلاک 25 . تا چند دقیقه دیگه می آد خدمتتون .

 دختر از روی صندلی بلند می شود و به سمت بهروز می آید .

_آقا چقدر تقدیم کنم ؟

_قابل نداره خانوم

_خواهش می کنم

_به چیز برگر داشتید یه نوشابه ، یه سس سفید . دو هزار و پانصد

دختر از مغازه خارج می شود  و دقایقی بعد نیما از راه می رسد.  موتورش را روی دو جک می گذارد و وارد مغازه می شود . جای خالی دختر روی صندلی حال نیما را دگرگون می کند .

بهروز از آشپزخانه با یک پیتزا بیرون می آید .

_نیما بی زحمت اون بندری ها رو پشت و رو کن نسوزه

_ چشم آقا

کاردک را برداشت و بندری ها را پشت و رو کرد ، صدای جلز و ولز روغن بلند شد.

فکر آن دختر از سرش بیرون نمی رفت ، دستانش را مشت کرد و فشار داد . نگاهی به بهروز کرد و گفت: آقا بهروز اون دختره خیلی وقته رفته ؟

_ نه همین پیش پات ، دو دقیقه نمی شه ، دیدی گفتم یه ریگی تو کفشته ؟!

 نیما حرفی نمی زند و به کارش ادامه می دهد .

 آن شب  خواب به چشمان نیما  نیامد ، با خودش حرف می زد و حساب کتاب می کرد .

_ اگه اون سفارش لعنتی بهم نخورده بود ، اگه پنج دقیقه دیرتر می رفت ، اگه ... اگه ... اگه ...

 _ لعنت به این زندگی ، یعنی فردا دوباره می آد ؟ یعنی من اون دخترو بازم می بینم ؟ ای خدا کمکم کن

صبح شده بود و نیما زود تر از همیشه راه افتاده بود به سمت مغازه . چهار کیسه نان باگت جلوی مغازه بود . در را باز کرد و نان ها را داخل گذاشت و شروع کرد به نظافت . کم کم سرو کله بهروز هم پیدا شد .

_دارم چی می بینم ؟ آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ امروز سحر خیز شدی ؟

_ سلام آقا بهروز ، دیدم مغازه کثیفه ، گفتم تا قبل از اینکه مشتری ها بیان تمیزش کنم .

_ چه عجب نمردیمو انضباط آقا رو هم دیدیم .

آن روز نیما سفارشات را سریع تر از روزهای قبل برد . چند بار هم نزدیک بود تصادف کند . خطری عقب موتورش هم به یک ماشین گرفت و شکست .  فکر آن دختر و اینکه شاید بیاید و او نباشد دیوانه اش کرده بود .

اما آن روز خبری از دختر نشد .

 نیما در این چند روز به شدت عصبی شده بود ، طوری که چند بار با بهروز حرفش شد .

نزدیک غروب بود ، هوا کمی سردتر شده بود . بهروز مشغول چرخ کردن پنیر ها بود و نیما داشت جعبه های پیتزا را سرهم می کرد .

میله های کوچک و صورتی بالای در به صدا در آمد . آقا و خانومی جوان وارد شدند . بوی عطرشان به سرعت در فضا پیچید . نیما از پشت دستگاه پیتزا سرک می کشد . لحظه ای خشکش می زند . همان دختری که انتظارش را می کشید حالا رو به رویش ایستاده . دهانش خشک شده بود و نفسش داشت بند می آمد . دختر سلام کرد ، نیما نتوانست جواب دهد ، بهروز متوجه اوضاع شد، جواب سلام دختر را داد

_سلام خانوم بفرمائید  

_آقا دو تا چیز برگر می خواستم ، لطفا پنیر یکیش کمتر باشه سس قرمز هم نداشته باشه.

_چشم خانوم

 دوباره تلفن زنگ می زند

 بهروز گوشی را بر می دارد .

_پیتزا تک بفرمائید ، سلام دکتر جان ، خوبی ؟ چه عجب ، یادی از فقیر فقرا ! خواهش می کنم ، ما هم زنده ایم شکر، بله پیتزاتون مثل همیشه باشه دیگه ؟ به روی چشم ، الان میدم بیاد .

 بهروز گوشی را می گذارد و به نیما نگاه می کند . دختر هنوز پشت میز ایستاده .

_ آقا معذرت می خوام ، اگه ممکنه واسه شوهرم فلفل نریزید .

جعبه خالی پیتزا از دست نیما رها میشود و روی زمین می افتد . نگاهش دوباره در نگاه دختر گره می خورد . بهروز دست نیما را می گیرد و به آشپزخانه می برد ، دختر مو هایش را زیر روسری پنهان می کند و به سمت میزی که شوهرش نشته بود می رود...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:55 PM  توسط رضا شیرزادی  |