|
|
|
|
|
نزدیک صبح است و همه منتظر ند تا دوباره آفتاب بزند . مادر مشغول نماز خواندن است و بچه ها درخواب و بیداری لحاف را از روی یکدیگر می کشند . مادر دستانش را بار بالاو پایین می آورد و زیر لب ذکر می خواند . جانمازش را جمع می کند و چادر گلدارش را روی جا رختی آویزان می کند . _ خواب جا کردن کافیه دیگه، پاشین که امروز خیلی کار داریم ، اگه دیر بجنبیم، اذون ظهرو گفتن و کار از دستمون پریده ، زهرا ، دخترا، ده پاشین دیگه . مادربه آشپزخانه رفت و سماور را روشن کرد . _ حمیده مادر، اون پمادو بیار بمالم به دستم . از دیشب تا حالا خواب به چشمم نیومده، حکایت دست من از روغن و پماد گذشته . راستی دیروز، سکینه خانوم و دیدم، می گفت: کوکب، خیلی شکسته شدی ، داری با خودت چیکار می کنی ، گفتم ای خانوم، نفست از جای گرم در می آد، اگه تو هم مثل من هفت سر عائله داشتی و سایه شوهر بالا سرت نبود و مجبور بودی واسه یه لقمه نون، صبح تا شب سگ دو بزنی ، بهت می گفتم سختی و ذلت چه حالی داره !
زهرا در حالی که سینی چای در دستانش سنگینی م یکرد نزدیک مادر شد _ مادر دیروز تو خیابون همکار بابا رو دیدم ؟آقای محمدی و می گم ، اول منو نشناخت خودم رفتم جلو و سلام کردم . تا فهمید من دختر حسن آقام کلی تحویلم گرفت و تعارف تیکه پاره کرد ، می گفت تازه بازنشست شده کوکب خانوم در پماد را می بندد _ اگه باباتم الان زنده بود باید بازنشست می شد ،بابات با محمدی با هم رفتن تو شهرداری واسه استخدام . سواد درست درمون که نداشتن گذاشتنشون برا رفته گری . کلی خوشحال بودن که کار پیداکردن ،روزگاره دیگه مادر بالا داره پایین داره سختی داره راحتی داره .
زیبایی حمیده به مادرش رفته بود، هفته ای نبود که خواستگار زنگ خانه یشان را نزند. آخرین خواستگارش ، دلال فرش بود و بیست و چند سالی از خودش بزرگتر، حمیده از آن مرد خوشش آمده بود و دوست داشت زنش شود ، خواستگارش گفته بود او را وقتی در صف نانوایی بوده دیده. کوکب خانوم اسرار داشت تا حمیده ازدواج کند ، زهرا عصای دست مادر بود و کمک خرج خانواده. ابرو هایش پر پشت بود و موهایش مثل پنبه نزده گوله گوله دور سرش چسبیده . اوسالها عاشق پسر خاله اش غلام بود که سال پیش دریک تصادف کشته شد . بعد از آن، به کلی قید ازدواج را زد و به همراه مادر برای این و آن، رخت شویی کرد . در آمد زهرا و مادرش آن قدر نبود که برای یک روز شکم بچه ها را سیر کند . هفته پیش که با دو خواهر دیگرش رفته بودند حمام علی خانی، برای زهرا خواستگار پیدا شد، پسر بقال محل، عباس بود، مادرعباس می گفت پسرش پولی ندارد، اما جوان است و می تواند کار کند . مادر زهرا گفته بود باید با خودش صحبت کنم . آن روز زهرا عصبانی شد و حمام نرفته، تنها به خانه برگشت . هزینه حمام رفتن داخل شهر زیاد بود و بعضی وقتها بچه ها مجبور بودند در حیاط با آب سرد حمام کنند . یکبار سمیه به خاطر کلیه درد چهار ماه در خانه افتاد . دیروز از مدرسه اولیا سمیه را خواسته بودند ، کوکب خانوم وقتی برای مدرسه رفتن نداشت . زبان سمیه به شدت می گرفت و آب دماغش همیشه آویزان بود، طوری که تمام دفتر املایش لکه لکه به هم چسبیده بود . پسران کوکب همه شیر به شیر به دنیا آمده بودند و سیاهی پوستشان به پدرشان رفته بود. بعضی شبها کوکب، تا صبح، کنار حوض رنگ و رو رفته وسط حیاط،، زیردرختان لخت سیب می نشست و آرام اشک می ریخت . _ حسن آقا رفتی و منو با هفت تا بچه قد و نیم قد تنها گذاشتی ، رفتی و راحت شدی . خدا بیامرزدت ، حالا منم و یه دنیا غصه و درد و عذاب . به خدا کمرم داره خم میشه زیر بار این همه مسئولییت ، یادته همیشه مینشستی کنارهمین حوض و تو چشمای من زل می زدی و می گفتی: بچه ها رو که به سر و سامون رسوندیم با هم می ریم کربلا زیارت . پس چی شد، تو شدی رفیق نیمه راه و من شدم زینب ستم کش . نکردی حداقل یه شب بیای به خوابم . بابا آخه منم آدمم ، خدا شاهده اگه این یه ذره ایمانم نداشتم و از آینده اولادم نمی ترسیدم تا حالا خودمو کشته بودم .
بادی سرد در حیاط پیچید و موهایش را توی صورتش پخش کرد. پنجره یکی ا زاتاق ها چند بار به هم خورد و آرام گرفت ، کوکب موهایش را جمع کرد و برد تا پشت گوشش .
_ نگرانم، نگران دخترا ، نگران زهرا که دیگه به خودش فکر نمی کنه ، دیروز رفته بودم مزد یک ماه کارمو تو خونه ابولفتح خان بگیرم، پول که بهم نداد هیچی ، تف انداخت تو صورتم . خدا ازشون نگذره ، کارد بشه جیره بچه های یتیمم تو گلوشون . بالاخره خدا، جای حق نشسته.
فردای آن روز دوباره آفتاب نوید گرما بود و صبحی پر کار . مادر، اسماعیل را فرستاده بود تا نان لواش بگیرد. زهرا و مادرش باید برای رخت شویی می رفتند خانه خان علی واز باد کوبه ای . سمیه از زیر لحاف بیرون آمد و در حالی که چشمانش را می مالید به سمت مادر رفت _مامامان من گ گ گ شنمه مادر دستش را در موهای سمیه فرو کرد و به پسرانش که هنوز در خواب بودند نگاهی کرد و گفت : الهی فدای دختر گلم بشم ، الانه که داداش اسماعیل سر برسه با یه عالمه نون لواش . سمیه بلند شد و رفت کنار پنجره و منتظر ماند . و اسماعیل دقایقی بعد وارد خانه شد . صدای جیغ سمیه مادر و بچه ها رابه سمت صدا کشاند. مادر با دیدن چهره خونی اسماعیل به سمتش دوید و در حالی که دستانش به شدت می لرزید او را در آغوش گرفت . اسماعیل بغضش ترکید .
_الهی مادرت برات بمیره، چی به سرت اومده ؟ کی این بلا رو به سرت آورده ؟ مگه مادرت مرده ، ده بگو کدوم از خدا بی خبری صورتتو به این روز انداخته ؟! اسماعیل با گوشه آستین کتش ، صورتش را پاک کرد و در حالی که هق هق می کرد گفت : _آدمای خان علی واز .
کوکب برای لحظه ای ساکت شد ، انگار دنیا دور سرش چرخید . بلند شد ، چادر گلدارش را به کمر بست و راه افتاد به سمت در حیاط .
_یه خان علی وازی درست کنم که هفت تا دیگه از بغلش بزنه بیرون . مرتیکه هنوز جای سفت نشاشیده، سر پیری فیلش یاد هندستون کرده، پدر سوخته ، اصلا خوب کردم بهش دختر ندادم، تابوت دخترمو رو دوشش نمیزارم چه برسه به این که، الله اکبر از این همه رو . حالا کارشون به جایی رسیده که دست رو بچه من بلند می کنن .
خواست در را باز کند که زهرا دستش را گرفت.
_ مادر درسته که آدمای خان علی واز این بلا رو سر اسماعیل آوردن ، خودت که بهتر از همه می دونی ، بعد از اون جریان ، هیچ کدوم از ماها دل خوشی از خان علی واز و آدماش نداریم. _اما امروز قرار بود برای کار بریم خونه همین خان علی واز ، اگه امروز دعوا راه بندازیم دیگه از اون یه قرون شاهی هم خبری نیست ، ما به درک، شکم بچه ها رو چطوری سیر کنیم
! اشک از گوشه چشمان مادر سر ید روی چادر گلدارش که به کمر بسته بود. برگشت نگاهی به زهرا کرد و او را در آغوش گرفت . آن روز زهرا و مادرش برای رخت شویی رفتند به خانه خان علی واز . در آنجا هرکس به کاری مشغول بود. یکی باغبانی می کرد و دیگری نظافت . خان علی واز مشغول قدم زدن در حیاط بود و به کار گرها دستور می داد، گاهی اوقات هم متلک بار کارگرهای زن می کرد. کوکب داشت لباس ها و پرده ها را می شست و زهرا آن سوی خانه درحیاط خلوت، مشغول تمیز کردن شیشه ها بود . خان علی، متوجه حضور زهرا ومادرش شده بود . چوب دستی اش را چند بار به کف دست چپش کوبید و گره کوری به ابرو هایش انداخت و به سمت زهرا رفت. سلامی معنا دار کرد و بیخود زد زیر خنده. زهرا اهمییت نداد. خان دوباره خندید و گفت : حالا دیگه جواب سلاممو نمیدی ؟ یعنی این قدر از من بدت می آد ؟ خدا زده بود پشت کلم که بیام خواستگاریت. اما خودت نخواستی ،حیف من که خودمو واسه توله سگی مثل تو، کوچیک کردم . صورت زهرا سرخ شده بود و سرش پایین بود ، زیر چشمی اطرافش را نگاه کرد، تکه آجری در همان نزدیکی نظرش را جلب کرد، خان می خواست به زهرا نزدیک شود، ترسی عجیب به تن زهرا افتاده بود، زهرا دوباره به آجر نگاه کرد و با یک جهش، آجر را در دستانش حس کرد، خان نگاهی به زهرا کرد و گفت: _مثلا می خوای چه غلطی کنی ؟ نکنه می خوای منو بکشی ؟! بندازش ، گفتم بندازش ، حالا واسه من آجر دست می گیری ؟ به روح بابام، نامردم اگه بزارم سالم از خونم بری بیرون ، می دم پوستتو بکنن و از سقف آویزونت کنن پدر سوخته .
صدای خش خشی از پشت دیوار حیاط به گوش می رسید
_جلو بیای می زنم، به خاک بابام می زنم . من اگه کور و کچل بودم خونه سگی مثل تو نم آمدم تو یه حیوون کثیفی ، مگه جنازمو به عقد خودت در بیاری ،
ناگهان از بالای دیوار حیاط مردی خودش را به داخل پرتاب کرد در دستش قمه بزرگی بود،خان نگاهی به زهرا کرد و بعد به عقب رفت مرتیکه تو خونه من چه غلطی می کنی ؟ مگه اینجا صاحاب نداره . مرد به سمتش حمله کرد، و او را به دیوار چسباند خان می خواست فریاد بزنذ اما مرد جولوی دهانش را چسبیده بود. زهرا گوشه ای ایستاده بود و از ترس زبانش بند آمده بود . خان دیگر ساکت شده بود _ حقش بود باید می کشتمش ، باید تقاص خون زنمو ازش می گرفتم، از من می شنوی تو هم اینجا نمون، فرار کن،
چاقو را همان جا رها کرد و از بالای دیوارپرید و رفت . لحظه ای بعد، کوکب و کار گرها و آدمهای خان آنجا بودند . خون زیادی از خان رفته بود و دیگر رمق نداشت، کوکب بر سرش می کوبید و زجه میزد.
_ زهرا چکار کردی مادر ، خاک بر سر شدیم مادر ، کارگرها کوکب را از حیاط خلوت بیرون بردند .آدم های خان دور برش را گرفتند
_ آقاچی شد، کی زد کی ؟ بگین تا شکمشو سفره کنیم ، ده بگین دیگه آقا.
خون از گوشه لب خان شره کرده بود روی لباسش ،نفسش بالا نمی آمد. در حالی که داشت بالا می آورد نگاهی به زهرا کرد و با چشم به او اشاره کرد. بعد سرش را چرخاند و جان داد. آن روز زهرا کتک سختیار آدمهای خان خورد و در اتاقی بدون پنجره زندانی شد. چند روز بعد او را به جرم قتل به زندان انداختند. کوکب آن روز نفهمید که چگونه به خانه برگشت . آن شب همه در خانه کوکب گریه می کردند.
صبح از راه رسیده ، وآفتاب از بالای دیوار همسایه وارد خانه کوکب شده . بچه ها در خواب و بیداری لحاف را از روی یکدیگر می کشند. مادردرحیاط مشغول ریختن نفت به چراغ علاالدین است . سرما دیگر جانش را از دست داده . چین و چروکهای صورت مادر عمیق تر شده . حمیده با آخرین خواستگارش ازدواج کرده. مادر قیف را از چراغ بیرون می آورد ، صدای زنگ در فضای خانه می پیچد . مادر قیف را رها می کند و در حالی که چادر گلدارش را با عجله روی سر می اندازد به سمت در می رود _کیه؟ کیه؟؟ صدایی نمی آید مادر دوباره صدا می زند _کیه؟ _ یعنی کی میتونه باشه ؟ چرا جواب نمیده! در را باز می کند. بادی سرد چادر گلدار کوکب را آرام آرام به تن در می زند و قیف نفت روی زمین هی دایره می کشد . برای لحظه ای خشکش می زند ، حمیده وارد حیاط می شود _مادر کیه؟ خبری شده ؟ حسین پاشو ببین چی شده چرا مادر جواب نمی ده ؟ کوکب هنوز پای در ایستاده . گربه ای این پا و آن پا می کند که از بالای در رد شود . صدای جیغی ممتد سکوت خانه را می شکند ...
|
||