|
|
|
|
|
درست زمانی که نفسهایم به شماره افتاده بود و دیگر رمقی برای زندگی نداشتم. در حالی که پلکهایم سنگینی می کردندو همه چیز را تیره و تار می دیدم سایه ای را بالا سرم احساس کردم. انگار عزرائیل بود،می خواست نفسم را بگیرد . اما نتوانست، چون من نمی خواستم .به زور متوسل شد، درگیر شدیم، امکان نداشت پیروز شود، در همین گیر و دار پدر و مادر مرحومم را دیدم که دارند به من لبخند می زنند، یقه عزرائیل را رها کردم و آرام نفس را به داخل کشیدم . دیگر نفسم بالا نیامد ، لحظه ای بعد خودم را در آغوش آنها احساس کردم . |
||