تبليغاتX
آ و ا ی مبهم -
دل نوشته ها ی من

صدای مرغ و خروس ها در بازار حرفهای بابا را هی می دزدید،نور پر زوری از سوراخ سقف بازار به زور روی شانه مردم را نوازش می داد. شاید هم این شانه مردم بود که کف دستان نور را قلقلک می داد، یا شاید...،بازار شلوغ بود و پر بود از چرخکهای بارکش که بارشان یا مرغ و خروس بود یا بوقلمون ،بوی گند مرغ و خروس دماغم را می سوزاند ،مرتب باید دماغم را می خاراندم ، پدر دست مرا محکم گرفته بود ،دستم کم کم داشت درد می آمد ،کنار یکی از حجره ها پیرمردی با چند مرغ و خروس که پاهایشان را با طناب به هم بسته بود و سر و ته چسبیده بودشان ،نظرم را جلب کرد. گوشه کت پدر را کشیدم و سعی کردم در شلوغی بازار با دست پیرمرد را به پدر نشان دهم ، با هم رفتیم به سمت پیرمرد ،باید از عرض بازار رد می شدیم ،بین راه نزدیک بود پایم زیر یکی از چرخکهای بارکش له شود. پدر به دادم رسید ،هر جوری بود خودمان را به پیرمرد رساندیم ،حسابش را داشتم این چهاردهمین باری بود که پدر را مجبور می کردم که برایم خروس بخرد. آن هم فقط از نوع سفید ،در حالی که در چهره پدر عصبانیت موج می زد، رو کرد به من و گفت: یالا انتخاب کن وقت ندارم، از صبح تا حالا اسیر تو شدم، باز نریم خونه بهونه بگیری، حواستو خوب جمع کن ،من که می دونم آخرش اینها رو هم ...، منم بی تفاوت به خروسها نگاه کردم و  سه تا خروس سفید انتخاب کردم. به پدر گفتم همین سه تا ،پدر بدون معطلی پول را شمرد و به پیرمرد داد ، در راه به پر و بال خروسها خیره شده بودم،سفید و تمیز  بودن پر و بال خروسها برایم از هر چیزی مهم تر بود، به گمانم ،پدر دوباره متوجه تصمیم من شده بود ،مطمئن بودم اگر خواهش بی مورد مادر و گریه های من نبود هرگز پدر دوباره تن به خریدن خروسها نمی داد، از زیر سقف بازار که رها شدیم ،نفس تازه ای کشیدم، دیگر دماغم نمی سوخت. مرتب با خود زمزمه می کردم، امشب ،امشب ،تحملش سخت بود ولی چاره نداشتم، باید صبر می کردم ، ،به ماشین که رسیدیم ،پدر صندوق عقب را باز کرد و خروسها را پرت کرد در صندوق و محکم در را بست ،و در حالی که داشت لباسش را می تکاند به من نگاهی معنا دار  کرد و گفت :واسه چی وایستادی، خب برو سوار شو دیگه نکنه بازم ... ،می خواستم سوار ماشین شوم که متوجه شدم از زیر در صندوق، یکی از پرهای سفید خروسها بیرون مانده با خود گفتم پرهاشون زیادی سفیده ، به روی خودم نیاوردم و سوار شدم ،دوباره پدر شروع کرد به غر زدن،ولی من چیزی نمی گفتم ،فقط  سرم داشت درد می گرفت ،نیم ساعتی نگذشته بود که به خانه رسیدیم ،پدر خروسها را بیرون آورد و در حالی که پاهایشان هنوز به هم گره خورده بود، گوشه حیاط رهایشان کرد و در حالی که داشت وارد اتاق می شد، به من گفت: ببینم می تونی یه کاری کنی تا صبح زنده بمونن. من که در حال باز کردن طناب پای خروسها بودم گفتم :بابایی خب چیکار کنم دوستشون دارم، حیف این پرهای سفید نیست؟ حیف نیست حروم بشن و بمیرن، خب یکی باید ...، در همین فاصله مادر وارد حیاط شد و نگاهی به من و خروسها کرد ،و دقیقا حرف پدر را با کمی تغییر به خوردم داد . مادر هم از تصمیم من با اطلاع بود، وقتی داشت دمپاییش را در می آورد که وارداتاق شود گفت بیچاره خروسها، منظورش را نفهمیدم ،البته اهمیتی هم نداشت ،شب شده بود و من بی صبرانه منتظر بودم تا نیمه شب ،یواشکی از رخت خواب بلند شدم و رفتم به آشپزخانه ،چاقو را برداشتم و وارد حیاط شدم ،وقتی به قفس خروسها رسیدم حیوونکیها خوابیده بودند ،بدون اینکه سرو صدای زیادی بکنم خروسها را یکی یکی از قفس بیرون آوردم و بردم کنار باغچه، از پشت پنجره اتاق پدر سایه ای را حس کردم ،ولی باز هم اهمیت نداشت . شیلنگ آب را باز کردم و به زور به هر سه آب دادم ،نمی دانم چرا نمی خوردند، خروسهای قبلی خیلی بهتر آب می خوردند،بعد سر تا پایشان را شستم و تمیز کردم یکی از خروسها خیلی کثیف بود، اصلا تمیز نمی شد، تصمیم گرفتم که هر جور شده تمیزش کنم. از دستشویی صابون را برداشتم و افتادم به جان پر وبال خروس.داشت سر و صدا راه می انداخت که رویش آب ریختم. حسابی تمیز شده بود ،حالا هر سه آماده بودند. یکیشان به شدت می لرزید و یکی دیگر داشت خوابش می برد ،باید عجله می کردم، قانونش را خوب بلد نبودم ، همش تقصیر عمو غلام بود ،ولی چاره ای نبود .اولی را سر بریدم ، چاقو کند بود، فکر کنم اذیت شد ،حرام شده بود، زبانش را نصفه کاره ول کردم ،باید دومی حلال می شد، به سرعت چاقو تیز کن را از آشپزخانه آوردم، حالا چاقو حسابی تیز شده بود ، اما دومی هم نشد ،یاد حرفهای عمو غلام افتادم که می گفت موقع کشتن خروسها باید اول زبان را از نوکش بیرون بیاوریم و با دست نگه داریم تا حرام نشود ولی انگار سومی هم حرام شد، آخر عمو نگفته بود که چاقو را کجا بگذارم،شاید هم حلال شده بودند، ولی من عادت نداشتم روزه شک دار بگیرم، به سرعت رد خون را پاک کردم  ،کمی ترسیده بودم، حتما پدر فردا کلی عصبانی می شد ، چاقو را شستم ، و خروسها را زیر آشغال ها در سطل زباله پنهان کردم. حالا پرهای دو رنگشان در زیر نور ماه زیبا تر شده بود ، اما حیف که حرام شده بودند،باید حلال گوشت می شدند، باید یاد می گرفتم که چطور گوشتشان را  حلال کنم ، باید دوباره به بازار می ر فتم .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:48 PM  توسط رضا شیرزادی  |