تبليغاتX
آ و ا ی مبهم
دل نوشته ها ی من

 

برای خواهر به عشق برادر

 

 

از اهواز برای زیارت قبر حضرت معصومه روانه شده بود توی جاده ، پسرانش را بوسید و نگاهی عشق آلود به زنش انداخت و رفت.  پسر کوچکش بی تابی می کرد ، اشکهای زنش توی منقل اسفند هی بخار می شد. همه اهالی شهر موقع رفتنش جمع شدند و از زیر قرآن ردش کردند . صدای پچ پچ هایشان هنوز توی گوشم صدا می کند:( تا قم با وسیله چند روز تو راهی ، چه برسه بخوای پیاده بری . هر کی ندونه ما که می دونیم  اینا چه کاره بودن. مرتیکه می خواد زن و بچشو ول کنه به امون خدا چند ماه پیاده بره تا حرم . خوب با ماشین برو مگه عقلتو ازت گرفتن، زیارت زیارته دیگه، حالا چه با ماشین چه بی ماشین). اوس محمود اهمیت نمی داد، اصلا گوشش به این حرفها بده کار نبود . کفشهایش را داده بود به حبیب، کفاش محله تا برایش دو بار دور دوزی کند . یک کوله قدیمی هم برداشته بود تا لباسهایش را بگذارد درونش . به محمد، پارچه نویس سر گذر سفارش داده بود روی یک پارچه سفید با خطی درشت برایش بنویسد یا فاطمه زهرا بعد چسبانده بودش روی کوله پشتی و راه افتاده بود . پدرش هم سالها قبل همین کار را کرده بود و در راه مریز شده بود و به قم نرسیده مرده بود و جایی همان نزدیکی ها دفنش کرده بودند . اوس محمود می دانست قبر پدرش کجاست. علی مراد برادر زنش از قم برایش خبر آورده بود.  و این ذوقش را برای سفر بیشتر می کرد . حالا ده روزی می شد که راه افتاده بود.  از کنار جاده راهش را گرفته بود و یک سره می رفت .  هنرش این بود،  در حالی که راه می رفت از روی کتاب دعا زیر لب ذکر می گفت و دعا می خواند . حالا بیست روز می شد که را ه  او را می فرسود و تابلوهای درشت سبز رنگ جاده، کیلومتر پیموده را نشانش می داد . دیگر تا لرستان چیزی نمانده بود .جاده  سر بالایی شده بود و هوا هم کمی  سرد. عادت داشت مرتب جیبهایش را نگاه کند. یک بار نزدیک بود به خاطر همین کارش برود زیر یک تریلی . ظهر ها فقط توی ناهار خوری های  کنارجاده تخم مرغ می خورد و شب ها غذایی سبک تر . برای خواب اگر جایی روشن پیدا می کرد که هیچ، اگر نه، در همان تاریکی بیابان کوله اش را زیر سر می کرد و آن قدر خسته بود که هفت پادشاه را خواب ببیند و به هشتمی برسد . گفتم هشتمی . یک بار که اوس محمود داشت توی کار گاهش چوب می تراشید ،فکری شد که چرا زیارت قبر امام هشتم نه ؟ چرا راه را برای زیارتش، بر خلاف رسم پدریشان، طولانی نکند . آن روز با فریادش متوجه شده بود که دستش را تیغه اره بریده و کلی خون  آمده . با خودش گفت: ول کن حتما نمی خواد بطلبه که این جوری باید از فکرش بیام بیرون  و صاف رفته بود رو ی برنامه قم، که کی برود و چگونه و از کدام مسیر . حالا بیست و پنج روز می شد که در راه بود . دوباره فکر مشهد و پابوسش، مثل خوره افتاده بود به جانش. فکر اینکه به قم که رسید، زیارت قبر پدرو حضرت معصومه را که به جا آورد، دوباره راهی جاده شود و راهش را کج کند به سمت مشهد . و باز فکری دیگر از مغزش سریع گذشت : من که همه ناهارها روتا حالا تخم مرغ خوردم، حالا اونقدر پول تو جیبم  دارم که تا مشهد بازم تخم مرغ بخورم  . چقدر خوب شد که  کباب و برنج نخوردم . خدایا شکرت . حالا سی و مین روز هم سپری شد و اوس محمود در چند کیلومتری قم کوله پشتی اش را زده زیر سرش و تخت گرفته خوابیده . تصمیمش را گرفته بود، مقصد آخر، مشهد، حرم امام رضا . صبح آفتاب، تیز فرو رفته بود  توی چشمانش و آرام بیدارش کرده بود. متوجه نشده بود اما تا قبر پدرش راهی نبود . کو له اش را جمع کردو پارچه سفید پشتش را صاف کرد و با بغضی ناشتا روانه زیارت قبر پدر شد . تا ظهر نشده پیدایش کرد و بالاسرش، های های گریه کرد . بعد، از اطراف قبر، یک جای نوشابه پیدا کرد و از آب پرش کرد و قبر پدر را شست و از گلهای وحشی اطراف چند تایی چید و گذاشت روی قبرش . یک ساعتی آنجا بود و حرفی نزد فقط نگاه می کرد. به قبر پدر نگاه می کرد . بلند شد و پشتش را تکاند و کوله اش را انداخت پشتش و راه افتاد . دوباره ایستاد و برگشت ، به قبر پدر نگاه کرد وصدایش را برد بالا: بابا می خوام رسمو بشکونم . می خوام به جز قبر بانو، برسم خدمت برادرش  امام رضا می خوام با پای پیاده تا مشهد برم . می خوام پسرم هم همین کارو بکنه.  بادی سرد پارچه پشت کوله اش را هی تکان می داد و موهایش را می ریخت توی صورتش .  با گوشه آستینش اشک هایش را پاک کرد و راه افتاد و از قبر پدر فاصله گرفت، کمی که آمد وارد جاده اصلی شد و سر بالایی را پیش گرفت . بعد از سر بالایی گلدسته های مرقد بانو نمایان شد و نورش افتاد توی چشمانش . انگار به پاهای اوس محمود انرژی تزریق شده بود. قدم هایش را سریع تر بر می داشت و نگاهش به جلو بود . و درست ساعتی بعد توی حرم حضرت معصومه بود و داشت وضو می گرفت . نمازش را در صحن خواند و رفت برای زیارت . دستش که به ضریح رسید اشکش سر خورد و چکید روی پیرهنش . به بانو گفت که می خواهد چکار کند . گفت که برای زیارت برادرش هم روانه می شود و پارچه ای را به نیت باز شدن گره های زندگیش به ضریح بست و از حرم بیرون آمد. حالا رسمش را به جا آورده بود و آزاد شده بود. خواست پارچه سفید روی کوله اش را بردارد و تا کند و بگذاردش توی کوله، که دوباره فکری شد :

نه، واسه چی بزارمش تو کوله، من که بازم می خوام برم. اونجا که رسیدم، تو حرم امام رضا بازش می کنم و توش گندم می ریزم و می برم واسه کبوتراش . آقا، ما رو داشته باش، که داریم می آییم  .  

و راه افتاد به سمت جاده مشهد . حالا چند روزی می شود که در راه است . ریشهایش آنقدر بلند شده که اگر کسی از آشنایان او را ببیند حتما نمی شناسد . آنقدر تخم مرغ خورده که حالش از هرچه تخم مرغ است بهم می خورد . نزدیکی های سمنان است و گرمسار را نصف روز می شود که رد کرده هوا با طرفهای لرستان قابل مقایسه نیست و به شدت گرم شده.  شب را در سرخه زیر نور زرد محوطه  پاسگاه  پلیس سپری می کند و فردایش راه می افتد به سمت سمنان . تا ظهر می رسد و برای ناهار می رود به یک رستوران .روی صندلی می نشیند و لیست غذاها را نگاه می کند، اثری از تخم مرغ و نیم رو نیست. از صاحب رستوران می پرسد:  آقا این نزدیکی ها رستوران یا قهوه خونه دیگه ای هم هست؟ رستوران دار نگاهی به اوس محمود می اندازد و می گوید: نه، باید بری داخل شهر، از قیافت پیداست زائر آقایی، هر غذایی می خوای انتخاب کن به حساب من . اوس محمود فرصت را غنیمت می شمرد و یک پرس چلو کباب کوبیده سفارش می دهد و بعد از گذشت بیشتر از چهل و هفت هشت روز دلی از غذا در می آورد. از رستوران دار تشکر می کند ومی خواهد  پول غذا را پرداخت کند اما مرد پولی نمی گیرد و می گوید: فقط زمانی که رفتی پابوس آقا، واسه من و زنم دعا کن . بیچاره دو ساله مریزه و افتاده گوشه خونه ودردش هیچ علاجی نداره،  .

اوس محمود قبول کرد واز رستوران خارج شد . فکرش خیلی مشغول بود تا مشهد بیست شاید هم سی روز دیگر فاصله داشت . دیگر به شب چیزی نمانده بود . جیبهایش را نگاه کرد و کوله اش را گذاشت زیر سرش و خیره شد به آسمان . ستاره ها مثل الماس های درخشان درون یک چادر مشکی می درخشیدند و پلکهای  اوس محمود، که داشت کم کم سنگین می شد . غلتی زد و به سمتی دیگر چرخید، لحظه ای بعد دوباره هشتمین پادشاه را خواب می دید . صبح شده بود و اوس محمود هنوز در خواب بود. گله ای از گوسفندان به همراه چوپان و سگهایش از آنجا می گذشتند . صدای زنگوله های نر بز ها و پارس سگها اوس محمود را بیدار کرد. سریع کوله اش را جمع کرد و راه افتاد . چند روز بعد نزدیکی های سبزوار حالش بد شد . وسط خیابان از هوش رفت . مردی او را در خیابان دیده بود و آورده بودش  بیمارستان . وقتی به هوش آمد، زیر سرم بود . هرچه فکر کرد یادش نیامد چگونه آنجاست . نگاهش اطراف را جستجو کرد . ترسیده بود اثری از کوله اش نبود فریاد زد من اینجا چیکار می کنم؟! چی به سر من اومده ؟ و تمام بیمارستان را گذاشت روی سرش . دکتر بخش آمد بالا سرش و با صدایی بلند تر، صدای اوس محمود را در سینه حبث کرد: چه خبرته اینجا بیمارستانه نه لات خونه. تو بیهوش بودی که اون مرد آوردت اینجا، برو خدا رو شکر کن که زنده ای .

اوس محمود که حالا حساب کار دستش آمده بود و از ضعف زیاد دستانش به شدت می لرزید، با لحنی آرام اما نگران پرسید: آخه، آخه من اینجا چکار می کنم ، کوله پشتیم  کو؟

دکتر، سرم را که حالا تمام شده بود باز می کند  و چند ساعت بعد مرخصش می کند . کوله پشتی اش را تحویلش دادند با یک بسته شکلات که یکی از پرستاران برایش گذاشته بود . و اوس محمود از سبزواربا حالی ناساز راهی مشهد شد . حالا بیست روز دیگر گذشته و اوس محمود در مشهد پشت درهای طلایی حرمش اشک ریزان با زانو هایی خسته ایستاده و دفتر دعایش را بیرون آورده و دارد دعا می خواند . دعایش که تمام شد دفترش را بست و گذاشت درون کوله .  یادش آمد که قرار بود برای کبوتران آقا درون آن پارچه سفید دست نوشته، گندم بیاورد . به اطراف نگاه کرد، مردی در حالی که دستش را روی سینه گذاشته بود ورو به گنبد طلا زیر لب دعا می خواند نظرش را جلب کرد. رفت جلو و صبر کرد. مرد دعایش تمام شد و خواست وارد شود اوس محمود صدایش می زند :آقا ببخشید

مرد بر می گردد: بفرمایید

 _ببخشید آقا این دور بر گندم  کجا می فروشن؟

مرد با دست به آن سمت حرم اشاره می کند و دور می شود .

نگاه اوس محمود به آن سمت خشک می شود . و از میان جمعیت مردی را می بیند که روی چرخکش مقدار زیادی  گندم را روی هم انباشته کرده . به سمتش راه می افتد و پارچه سفیدش را پر از گندم می کند و بر می گردد . با سلام و صلوات وارد می شود . جای زخم تیغه اره روی دستش تیر می کشد . توجه نمی کند حالا نزدیک حوض بزرگ ایستاده و نگاهش رفته و گنبد طلایی اش را زیارت می کند . آن گوشه حرم جایی را می بیند که گندم ها را تحویل می گیرند پارچه سفید را روی دستانش می گیرد و به سمت آن محل می رود . کبوتران آزاد تند و تند دانه می خوردند و گاهی دانه ها را از دهان همدیگر می گیرند . اوس محمود آرام گره از پارچه سفید باز می کند و گندم ها را یکجا می ریزد روی زمین . لحظه ای بعد  صدها کبوتر دور آن گندم ها جمع شدنده بودند، طوری که نظر هر بیننده ای را به خود جلب می کردند. حتی مامور جمع آوری گندم ها هم بعد از دیدن این صحنه برای دیدن گندم ها به آنجا آمد. اوس محمود جیبهایش را نگاه می کند و  پارچه سفید را دور گردنش گره می زند و وارد صحن می شود .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:9 AM  توسط رضا شیرزادی | 

تو در راه  از راه می مانی ، و به راه خوب فکر می کنی . تو در راه از راه می مانی و چشمانت را می مالی و به آن دوردست ها  نگاه می کنی . تو در راه از راه می مانی و کف کفشهایت را برای یافتن میخی کج جستجو می کنی ، تو در راه از راه می مانی و دوباره به راه می افتی ،با چشمانی امیدوار و کفشهایی به سختی یک چرم که هیچ میخی درونش کج نخواهد شد، چقدر این جمله برایم آشناست و راه تو را می خواند .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:12 PM  توسط رضا شیرزادی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در سر در گمی واژه ها گم شده ام و در این کلاف هزار پیچ غوطه ورم .و هیچ در نظرم نیست قلم در دستم و انگار گیجم .واژه ها رنگها کوچه ها همه و همه راه منو من هیچم . نوشتن برایم سخت شده احتمالا زندگی هم کم رنگ شده .و همچنان در ورای این سختی منم لحظه لحظه پا به پا صحنه های بیکسی و رد پا .
27 سال دارم فقط همین .

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
انجمن اهل قلم گرمسار
امین کریمی
جناب آقای کلاتی
من بي تو (عليرضا خجو)
درهم و برهم (حامد امامي)
ثريا قاسمي
مردمکان
من سکوت .......مینویسم
پرده ها می شکنند( سروین پرویز )
تو را من چشم در راهم (مریم خالقی )
سفر بر مدار مهتاب
یه دروغ بزرگ
از تو چه پنهون
عشق واقعی
آینه ای برای صدا
مرا سرشار از آرامش خویش کن
گاهی منم، گاهی ...هیچ کس !
مهدی صباغی
بیا ای آشنا با دیدنت جانم طلوعی تازه ...
سفره دل
2 نفر ولی تنها
never_always
!...چرا گرفته دلت
:๑۩۞۩๑يه غريبه ๑۩۞۩๑
نغمه های ترک خورده
ديگه تمومه(مجتبی نیک سرشت)
فردوس
... تا تن کاغذ من جا دارد
زیر لب می گویم ...
اشک کاغذ
طنین جیغ کلاغ
بانوی نقره پوش
هزاران زن مثل من
لحظه های آبی (جناب آقای قاسمی )
عین عشق
داستان (حدیثه شهریوری )
که زندان مرا بارو مباد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM