|
|
|
|
|
شکل یک پیتزا پشت شیشه دودی رنگ مغازه، مرتب روشن و خاموش می شد. کمی جلوتر یک یخچال ویترینی بزرگ پر از نوشابه و دوغ و سالاد در گوشه چپ مغازه نظر هر رهگذری را جلب می کرد . صندلی ها مشکی و فلزی بودند و میزها شیشه ای . روی دیوار های مغازه چند لامپ هالوژن روشن و خاموش می شد . و موسیقی ملایم، از دو بلند گوی نصب شده روی دیوار به گوش می رسید . از زمانی که دستگاه پیتزای اتوماتیک آورده بودند کارشان سکه شده بود . تبلیغاتشان در تلویزیون بزرگ شهر پخش می شد . بهروز سال گذشته مغازه را از یک پیرمرد ثروتمند خریده بود و بعد دستی به سر و گوشش کشیده بود . او تقریبا تمام وقتش را در مغازه می گذراند. نیما هم از همان اوائل در پیتزا فروشی کار می کرد و سفارشات مشتری ها را با موتورش به دستشان می رساند . یک یخدان که رویش با رنگ قرمز، بزرگ نوشته شده بود پیتزا تک، با کش های بلند و چند لایه روی زین موتور نیما سوار شده بود . بهروز سینی بندری سلفون پیچ را داخل یخچال می گذارد . تلفن زنگ می خورد . بهروز دستانش را با دستمال پاک می کند و می آید به سمت تلفن . _پیتزا تک بفرمائید ، خواهش می کنم ، چند تا ؟ نوشابه ، سالاد ، سس سفید یا قرمز؟ شماره اشتراکتون ، تا ده دقیقه دیگه می آد خدمتتون ، نیما نیما _بله آقا بهروز _بیا باید یه آدرس بری نیما صورت حساب و آدرس را گرفت و غذا را در یخدان گذاشت و تیز هندل زد و رفت . موتورش چراغ نداشت ، جوری می رفت که همه ماشین ها برایش نور بالا می دادند . دوباره تلفن زنگ می خورد _ پیتزا تک بفرمائید ، بله پنج تا همبرگر مخصوص ، دو نون باشه ؟ نوشابه مشکی آدرستون ، میفرستم تا چند دقیقه دیگه بیاد خدمتتون . خداحافظ صدای ترمز ممتد نیما، جلوی مغازه خیال بهروز را راحت می کند . نیما در را باز می کند ، چند میله کوچک و صورتی با زنجیر های طلایی بالای در به صدا در می آید . _نیما یه سفارش دیگه داریم تیز برو بیا که کارا گره خورده نیما آدرس را می گیرد و می رود دوباره در باز می شود ، دختری جوان با یک پالتوی کرم و روسری آبی ، با آرایشی ملایم وارد می شود . _سلام آقا _سلام خانوم بفرمائید _یه چیز برگر می خواستم ، لطفا پنیرش کمتر باشه سس قرمز هم نداشته باشه _چشم خانوم تشریف داشته باشید الان آماده میشه دختر کولیش را درمی آورد و روی یکی از صندلی ها می نشیند. یک خانواده وارد مغازه می شوند ، و چند ساندویچ سفارش می دهند و می روند روی صندلی ها می نشینند . صدای یک آهنگ ملایم از یک خواننده معروف در فضا می پیچد . میله های کوچک و صورتی بالای در دوباره به هم می خورند . بهروز از آشپزخانه سرک می کشد . _اومدی نیما ؟ دستت درد نکنه ، بیا این پنیرو آماده کن. _چشم آقا نیما پنیر را آماده کرد . ساندویچ را در سینی قرمز رنگی گذاشت و آورد برای دختر . برای لحظه ای نگاهش در نگاه دختر گره خورد . دختر لبخندی زد و گفت : _ممنون آقا _خوا خواهش می کنم خانوم نوش جان تلفن دوباره زنگ می خورد ، بهروز از آشپزخانه صدایش را بلند می کند . _گوشیو بردار من دستم بنده نیما همچنان محو دختر بود ، به خودش می آید _چشم آقا به سمت به سمت تلفن نگاهی می کند و می رود تا گوشی را بردارد . دختر گاز اول را به ساندویچش می زند . _پیتزا تک بفرمائید . بله ، چندتا ؟ ، سالاد ، فصل ، سس سفید ، چشم تا چند دقیقه دیگه می آد خدمتتون . نیما در حالی که گوشی را می گذاشت زیر چشمی به دختر نگاه کرد ، بهروز دوباره داد زد _نیما معلوم هست چکار می کنی ؟ مگه سفارش نگرفتی ؟ ده بیا دیگه ! دختر متوجه نگاه های تمام نشدنی نیما شده بود و مرتب خودش را جمع و جور می کرد ، دقایقی بعد نیما با ید برای سرویس می رفت بیرون . بهروز داشت همبر گر ها را پشت و رو می کرد . نیما نزدیکش شد و گفت :آقا بهروز می تونم یه سوال ازتون بپرسم ؟ بهروز از بالای عینکش نگاهی به نیما می اندازد _تو هم وقت گیر آوردی ها بپرس _ اون دختره که روی صندلی نشسته رو می شناسی ؟ _نه ، باید بشناسم ؟ چیزی شده ؟ _هیچی همین جوری پرسیدم _ای کلک ، نکنه چشت گرفته ؟ _نه بابا منو چه به این قرتی بازی ها _آره جون خودت ، تو گفتی و من باور کردم . _ برو ، برو به کارت برس که غذای مردم یخ کرد . این پنج تا پیتزارو هم ببر به این آدرس . صدای آهنگ هنوز در فضای مغازه به گوش می رسید تو همون بودی که من خوابشو دیدم تو همونی که می خوام براش بمیرم تو همون فرشته ای از جنس آدم تو واسم نشونه از خدای عالم حال نیما بد جوری خراب بود . پیتزا ها را در دست گرفت و از آشپزخانه آمد به سمت در . این بار دختر به او نگاه کرد، انگار دل نیما را آتش زده بودند . برای لحظه ای مکث کرد. چشمش به مشتری های دیگر افتاد که اورا مرموزانه می پائیدند ، رفت به سمت موتورش ، پیتزا ها را در یخدان گذاشت و خواست هندل بزند ، دوباره نگاهش دختر را جستجو کرد ، دختر نگاهش را از نیما گرفت و مشغول اس ام اس زدن شد . نیما موتورش را روشن کرد و رفت. صدای تلفن بلند می شود _ پیتزا تک بفرمائید . سلام خانوم ، مخصوص تمام شده ، اما پپرونی داریم . بله ، سس چی ؟ قرمز ، نوشابه مشکی، آدرستون ، نرسیده به فلکه بهار خیابان بنفشه پلاک 25 . تا چند دقیقه دیگه می آد خدمتتون . دختر از روی صندلی بلند می شود و به سمت بهروز می آید . _آقا چقدر تقدیم کنم ؟ _قابل نداره خانوم _خواهش می کنم _به چیز برگر داشتید یه نوشابه ، یه سس سفید . دو هزار و پانصد دختر از مغازه خارج می شود و دقایقی بعد نیما از راه می رسد. موتورش را روی دو جک می گذارد و وارد مغازه می شود . جای خالی دختر روی صندلی حال نیما را دگرگون می کند . بهروز از آشپزخانه با یک پیتزا بیرون می آید . _نیما بی زحمت اون بندری ها رو پشت و رو کن نسوزه _ چشم آقا کاردک را برداشت و بندری ها را پشت و رو کرد ، صدای جلز و ولز روغن بلند شد. فکر آن دختر از سرش بیرون نمی رفت ، دستانش را مشت کرد و فشار داد . نگاهی به بهروز کرد و گفت: آقا بهروز اون دختره خیلی وقته رفته ؟ _ نه همین پیش پات ، دو دقیقه نمی شه ، دیدی گفتم یه ریگی تو کفشته ؟! نیما حرفی نمی زند و به کارش ادامه می دهد . آن شب خواب به چشمان نیما نیامد ، با خودش حرف می زد و حساب کتاب می کرد . _ اگه اون سفارش لعنتی بهم نخورده بود ، اگه پنج دقیقه دیرتر می رفت ، اگه ... اگه ... اگه ... _ لعنت به این زندگی ، یعنی فردا دوباره می آد ؟ یعنی من اون دخترو بازم می بینم ؟ ای خدا کمکم کن صبح شده بود و نیما زود تر از همیشه راه افتاده بود به سمت مغازه . چهار کیسه نان باگت جلوی مغازه بود . در را باز کرد و نان ها را داخل گذاشت و شروع کرد به نظافت . کم کم سرو کله بهروز هم پیدا شد . _دارم چی می بینم ؟ آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ امروز سحر خیز شدی ؟ _ سلام آقا بهروز ، دیدم مغازه کثیفه ، گفتم تا قبل از اینکه مشتری ها بیان تمیزش کنم . _ چه عجب نمردیمو انضباط آقا رو هم دیدیم . آن روز نیما سفارشات را سریع تر از روزهای قبل برد . چند بار هم نزدیک بود تصادف کند . خطری عقب موتورش هم به یک ماشین گرفت و شکست . فکر آن دختر و اینکه شاید بیاید و او نباشد دیوانه اش کرده بود . اما آن روز خبری از دختر نشد . نیما در این چند روز به شدت عصبی شده بود ، طوری که چند بار با بهروز حرفش شد . نزدیک غروب بود ، هوا کمی سردتر شده بود . بهروز مشغول چرخ کردن پنیر ها بود و نیما داشت جعبه های پیتزا را سرهم می کرد . میله های کوچک و صورتی بالای در به صدا در آمد . آقا و خانومی جوان وارد شدند . بوی عطرشان به سرعت در فضا پیچید . نیما از پشت دستگاه پیتزا سرک می کشد . لحظه ای خشکش می زند . همان دختری که انتظارش را می کشید حالا رو به رویش ایستاده . دهانش خشک شده بود و نفسش داشت بند می آمد . دختر سلام کرد ، نیما نتوانست جواب دهد ، بهروز متوجه اوضاع شد، جواب سلام دختر را داد _سلام خانوم بفرمائید _آقا دو تا چیز برگر می خواستم ، لطفا پنیر یکیش کمتر باشه سس قرمز هم نداشته باشه. _چشم خانوم دوباره تلفن زنگ می زند بهروز گوشی را بر می دارد . _پیتزا تک بفرمائید ، سلام دکتر جان ، خوبی ؟ چه عجب ، یادی از فقیر فقرا ! خواهش می کنم ، ما هم زنده ایم شکر، بله پیتزاتون مثل همیشه باشه دیگه ؟ به روی چشم ، الان میدم بیاد . بهروز گوشی را می گذارد و به نیما نگاه می کند . دختر هنوز پشت میز ایستاده . _ آقا معذرت می خوام ، اگه ممکنه واسه شوهرم فلفل نریزید . جعبه خالی پیتزا از دست نیما رها میشود و روی زمین می افتد . نگاهش دوباره در نگاه دختر گره می خورد . بهروز دست نیما را می گیرد و به آشپزخانه می برد ، دختر مو هایش را زیر روسری پنهان می کند و به سمت میزی که شوهرش نشته بود می رود...
|
||
|
|
|
|
|
نزدیک صبح است و همه منتظر ند تا دوباره آفتاب بزند . مادر مشغول نماز خواندن است و بچه ها درخواب و بیداری لحاف را از روی یکدیگر می کشند . مادر دستانش را بار بالاو پایین می آورد و زیر لب ذکر می خواند . جانمازش را جمع می کند و چادر گلدارش را روی جا رختی آویزان می کند . _ خواب جا کردن کافیه دیگه، پاشین که امروز خیلی کار داریم ، اگه دیر بجنبیم، اذون ظهرو گفتن و کار از دستمون پریده ، زهرا ، دخترا، ده پاشین دیگه . مادربه آشپزخانه رفت و سماور را روشن کرد . _ حمیده مادر، اون پمادو بیار بمالم به دستم . از دیشب تا حالا خواب به چشمم نیومده، حکایت دست من از روغن و پماد گذشته . راستی دیروز، سکینه خانوم و دیدم، می گفت: کوکب، خیلی شکسته شدی ، داری با خودت چیکار می کنی ، گفتم ای خانوم، نفست از جای گرم در می آد، اگه تو هم مثل من هفت سر عائله داشتی و سایه شوهر بالا سرت نبود و مجبور بودی واسه یه لقمه نون، صبح تا شب سگ دو بزنی ، بهت می گفتم سختی و ذلت چه حالی داره !
زهرا در حالی که سینی چای در دستانش سنگینی م یکرد نزدیک مادر شد _ مادر دیروز تو خیابون همکار بابا رو دیدم ؟آقای محمدی و می گم ، اول منو نشناخت خودم رفتم جلو و سلام کردم . تا فهمید من دختر حسن آقام کلی تحویلم گرفت و تعارف تیکه پاره کرد ، می گفت تازه بازنشست شده کوکب خانوم در پماد را می بندد _ اگه باباتم الان زنده بود باید بازنشست می شد ،بابات با محمدی با هم رفتن تو شهرداری واسه استخدام . سواد درست درمون که نداشتن گذاشتنشون برا رفته گری . کلی خوشحال بودن که کار پیداکردن ،روزگاره دیگه مادر بالا داره پایین داره سختی داره راحتی داره .
زیبایی حمیده به مادرش رفته بود، هفته ای نبود که خواستگار زنگ خانه یشان را نزند. آخرین خواستگارش ، دلال فرش بود و بیست و چند سالی از خودش بزرگتر، حمیده از آن مرد خوشش آمده بود و دوست داشت زنش شود ، خواستگارش گفته بود او را وقتی در صف نانوایی بوده دیده. کوکب خانوم اسرار داشت تا حمیده ازدواج کند ، زهرا عصای دست مادر بود و کمک خرج خانواده. ابرو هایش پر پشت بود و موهایش مثل پنبه نزده گوله گوله دور سرش چسبیده . اوسالها عاشق پسر خاله اش غلام بود که سال پیش دریک تصادف کشته شد . بعد از آن، به کلی قید ازدواج را زد و به همراه مادر برای این و آن، رخت شویی کرد . در آمد زهرا و مادرش آن قدر نبود که برای یک روز شکم بچه ها را سیر کند . هفته پیش که با دو خواهر دیگرش رفته بودند حمام علی خانی، برای زهرا خواستگار پیدا شد، پسر بقال محل، عباس بود، مادرعباس می گفت پسرش پولی ندارد، اما جوان است و می تواند کار کند . مادر زهرا گفته بود باید با خودش صحبت کنم . آن روز زهرا عصبانی شد و حمام نرفته، تنها به خانه برگشت . هزینه حمام رفتن داخل شهر زیاد بود و بعضی وقتها بچه ها مجبور بودند در حیاط با آب سرد حمام کنند . یکبار سمیه به خاطر کلیه درد چهار ماه در خانه افتاد . دیروز از مدرسه اولیا سمیه را خواسته بودند ، کوکب خانوم وقتی برای مدرسه رفتن نداشت . زبان سمیه به شدت می گرفت و آب دماغش همیشه آویزان بود، طوری که تمام دفتر املایش لکه لکه به هم چسبیده بود . پسران کوکب همه شیر به شیر به دنیا آمده بودند و سیاهی پوستشان به پدرشان رفته بود. بعضی شبها کوکب، تا صبح، کنار حوض رنگ و رو رفته وسط حیاط،، زیردرختان لخت سیب می نشست و آرام اشک می ریخت . _ حسن آقا رفتی و منو با هفت تا بچه قد و نیم قد تنها گذاشتی ، رفتی و راحت شدی . خدا بیامرزدت ، حالا منم و یه دنیا غصه و درد و عذاب . به خدا کمرم داره خم میشه زیر بار این همه مسئولییت ، یادته همیشه مینشستی کنارهمین حوض و تو چشمای من زل می زدی و می گفتی: بچه ها رو که به سر و سامون رسوندیم با هم می ریم کربلا زیارت . پس چی شد، تو شدی رفیق نیمه راه و من شدم زینب ستم کش . نکردی حداقل یه شب بیای به خوابم . بابا آخه منم آدمم ، خدا شاهده اگه این یه ذره ایمانم نداشتم و از آینده اولادم نمی ترسیدم تا حالا خودمو کشته بودم .
بادی سرد در حیاط پیچید و موهایش را توی صورتش پخش کرد. پنجره یکی ا زاتاق ها چند بار به هم خورد و آرام گرفت ، کوکب موهایش را جمع کرد و برد تا پشت گوشش .
_ نگرانم، نگران دخترا ، نگران زهرا که دیگه به خودش فکر نمی کنه ، دیروز رفته بودم مزد یک ماه کارمو تو خونه ابولفتح خان بگیرم، پول که بهم نداد هیچی ، تف انداخت تو صورتم . خدا ازشون نگذره ، کارد بشه جیره بچه های یتیمم تو گلوشون . بالاخره خدا، جای حق نشسته.
فردای آن روز دوباره آفتاب نوید گرما بود و صبحی پر کار . مادر، اسماعیل را فرستاده بود تا نان لواش بگیرد. زهرا و مادرش باید برای رخت شویی می رفتند خانه خان علی واز باد کوبه ای . سمیه از زیر لحاف بیرون آمد و در حالی که چشمانش را می مالید به سمت مادر رفت _مامامان من گ گ گ شنمه مادر دستش را در موهای سمیه فرو کرد و به پسرانش که هنوز در خواب بودند نگاهی کرد و گفت : الهی فدای دختر گلم بشم ، الانه که داداش اسماعیل سر برسه با یه عالمه نون لواش . سمیه بلند شد و رفت کنار پنجره و منتظر ماند . و اسماعیل دقایقی بعد وارد خانه شد . صدای جیغ سمیه مادر و بچه ها رابه سمت صدا کشاند. مادر با دیدن چهره خونی اسماعیل به سمتش دوید و در حالی که دستانش به شدت می لرزید او را در آغوش گرفت . اسماعیل بغضش ترکید .
_الهی مادرت برات بمیره، چی به سرت اومده ؟ کی این بلا رو به سرت آورده ؟ مگه مادرت مرده ، ده بگو کدوم از خدا بی خبری صورتتو به این روز انداخته ؟! اسماعیل با گوشه آستین کتش ، صورتش را پاک کرد و در حالی که هق هق می کرد گفت : _آدمای خان علی واز .
کوکب برای لحظه ای ساکت شد ، انگار دنیا دور سرش چرخید . بلند شد ، چادر گلدارش را به کمر بست و راه افتاد به سمت در حیاط .
_یه خان علی وازی درست کنم که هفت تا دیگه از بغلش بزنه بیرون . مرتیکه هنوز جای سفت نشاشیده، سر پیری فیلش یاد هندستون کرده، پدر سوخته ، اصلا خوب کردم بهش دختر ندادم، تابوت دخترمو رو دوشش نمیزارم چه برسه به این که، الله اکبر از این همه رو . حالا کارشون به جایی رسیده که دست رو بچه من بلند می کنن .
خواست در را باز کند که زهرا دستش را گرفت.
_ مادر درسته که آدمای خان علی واز این بلا رو سر اسماعیل آوردن ، خودت که بهتر از همه می دونی ، بعد از اون جریان ، هیچ کدوم از ماها دل خوشی از خان علی واز و آدماش نداریم. _اما امروز قرار بود برای کار بریم خونه همین خان علی واز ، اگه امروز دعوا راه بندازیم دیگه از اون یه قرون شاهی هم خبری نیست ، ما به درک، شکم بچه ها رو چطوری سیر کنیم
! اشک از گوشه چشمان مادر سر ید روی چادر گلدارش که به کمر بسته بود. برگشت نگاهی به زهرا کرد و او را در آغوش گرفت . آن روز زهرا و مادرش برای رخت شویی رفتند به خانه خان علی واز . در آنجا هرکس به کاری مشغول بود. یکی باغبانی می کرد و دیگری نظافت . خان علی واز مشغول قدم زدن در حیاط بود و به کار گرها دستور می داد، گاهی اوقات هم متلک بار کارگرهای زن می کرد. کوکب داشت لباس ها و پرده ها را می شست و زهرا آن سوی خانه درحیاط خلوت، مشغول تمیز کردن شیشه ها بود . خان علی، متوجه حضور زهرا ومادرش شده بود . چوب دستی اش را چند بار به کف دست چپش کوبید و گره کوری به ابرو هایش انداخت و به سمت زهرا رفت. سلامی معنا دار کرد و بیخود زد زیر خنده. زهرا اهمییت نداد. خان دوباره خندید و گفت : حالا دیگه جواب سلاممو نمیدی ؟ یعنی این قدر از من بدت می آد ؟ خدا زده بود پشت کلم که بیام خواستگاریت. اما خودت نخواستی ،حیف من که خودمو واسه توله سگی مثل تو، کوچیک کردم . صورت زهرا سرخ شده بود و سرش پایین بود ، زیر چشمی اطرافش را نگاه کرد، تکه آجری در همان نزدیکی نظرش را جلب کرد، خان می خواست به زهرا نزدیک شود، ترسی عجیب به تن زهرا افتاده بود، زهرا دوباره به آجر نگاه کرد و با یک جهش، آجر را در دستانش حس کرد، خان نگاهی به زهرا کرد و گفت: _مثلا می خوای چه غلطی کنی ؟ نکنه می خوای منو بکشی ؟! بندازش ، گفتم بندازش ، حالا واسه من آجر دست می گیری ؟ به روح بابام، نامردم اگه بزارم سالم از خونم بری بیرون ، می دم پوستتو بکنن و از سقف آویزونت کنن پدر سوخته .
صدای خش خشی از پشت دیوار حیاط به گوش می رسید
_جلو بیای می زنم، به خاک بابام می زنم . من اگه کور و کچل بودم خونه سگی مثل تو نم آمدم تو یه حیوون کثیفی ، مگه جنازمو به عقد خودت در بیاری ،
ناگهان از بالای دیوار حیاط مردی خودش را به داخل پرتاب کرد در دستش قمه بزرگی بود،خان نگاهی به زهرا کرد و بعد به عقب رفت مرتیکه تو خونه من چه غلطی می کنی ؟ مگه اینجا صاحاب نداره . مرد به سمتش حمله کرد، و او را به دیوار چسباند خان می خواست فریاد بزنذ اما مرد جولوی دهانش را چسبیده بود. زهرا گوشه ای ایستاده بود و از ترس زبانش بند آمده بود . خان دیگر ساکت شده بود _ حقش بود باید می کشتمش ، باید تقاص خون زنمو ازش می گرفتم، از من می شنوی تو هم اینجا نمون، فرار کن،
چاقو را همان جا رها کرد و از بالای دیوارپرید و رفت . لحظه ای بعد، کوکب و کار گرها و آدمهای خان آنجا بودند . خون زیادی از خان رفته بود و دیگر رمق نداشت، کوکب بر سرش می کوبید و زجه میزد.
_ زهرا چکار کردی مادر ، خاک بر سر شدیم مادر ، کارگرها کوکب را از حیاط خلوت بیرون بردند .آدم های خان دور برش را گرفتند
_ آقاچی شد، کی زد کی ؟ بگین تا شکمشو سفره کنیم ، ده بگین دیگه آقا.
خون از گوشه لب خان شره کرده بود روی لباسش ،نفسش بالا نمی آمد. در حالی که داشت بالا می آورد نگاهی به زهرا کرد و با چشم به او اشاره کرد. بعد سرش را چرخاند و جان داد. آن روز زهرا کتک سختیار آدمهای خان خورد و در اتاقی بدون پنجره زندانی شد. چند روز بعد او را به جرم قتل به زندان انداختند. کوکب آن روز نفهمید که چگونه به خانه برگشت . آن شب همه در خانه کوکب گریه می کردند.
صبح از راه رسیده ، وآفتاب از بالای دیوار همسایه وارد خانه کوکب شده . بچه ها در خواب و بیداری لحاف را از روی یکدیگر می کشند. مادردرحیاط مشغول ریختن نفت به چراغ علاالدین است . سرما دیگر جانش را از دست داده . چین و چروکهای صورت مادر عمیق تر شده . حمیده با آخرین خواستگارش ازدواج کرده. مادر قیف را از چراغ بیرون می آورد ، صدای زنگ در فضای خانه می پیچد . مادر قیف را رها می کند و در حالی که چادر گلدارش را با عجله روی سر می اندازد به سمت در می رود _کیه؟ کیه؟؟ صدایی نمی آید مادر دوباره صدا می زند _کیه؟ _ یعنی کی میتونه باشه ؟ چرا جواب نمیده! در را باز می کند. بادی سرد چادر گلدار کوکب را آرام آرام به تن در می زند و قیف نفت روی زمین هی دایره می کشد . برای لحظه ای خشکش می زند ، حمیده وارد حیاط می شود _مادر کیه؟ خبری شده ؟ حسین پاشو ببین چی شده چرا مادر جواب نمی ده ؟ کوکب هنوز پای در ایستاده . گربه ای این پا و آن پا می کند که از بالای در رد شود . صدای جیغی ممتد سکوت خانه را می شکند ...
|
||