![]() |
![]() |
|
| دل نوشته ها ی من |
|
آن هنگام که دریچه خورشید گونه چشمانت، سراغ بی کسی هایم را گرفت آن هنگام که کوچه های تنگ و تاریک دلم با تو، ریسه کشان روشن شد و آن هنگام که فرشته های عرش ابدیت، بعد ازاو، تسبیح عشق تو را سر دادند دستانم انگار فقر کسی را حس کرد. پس بی صبرانه منتظر حضور گرمت ماندم و بی درنگ روایت کردم لحظه های گرم با تو را و حالا از تو می گویم، از طعم شهد گونه محبتت، از پاییزی که انگار برگ ریزان ندارد، وسرمایش سرما نیست، امسال هرگز پاییز را دل گیر نخواهم یافت. وقلم انگار نمی چرخد که وصف کند چرخش چشمانت را و جوهری که تصویر کند رویت را. نمی دانم دستانم انگار تاب و قرار ندارند و باز قلم، وادار می کند مرا . خدایا، چگونه به روی کاغذ بیاورم پرده آخر را و چگونه تصویر کنم این خارق العاده ترین آفریده ات را، چگونه ... ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:6 AM توسط رضا شیرزادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در سر در گمی واژه ها گم شده ام و در این کلاف هزار پیچ غوطه ورم .و هیچ در نظرم نیست قلم در دستم و انگار گیجم .واژه ها رنگها کوچه ها همه و همه راه منو من هیچم . نوشتن برایم سخت شده احتمالا زندگی هم کم رنگ شده .و همچنان در ورای این سختی منم لحظه لحظه پا به پا صحنه های بیکسی و رد پا .
27 سال دارم فقط همین . |
|
RSS
|