![]() |
![]() |
|
| دل نوشته ها ی من |
|
کتری دود زده را که روی آتش گذاشتم، نگاهم به خربزه هایی که زیر نور مهتاب مثل الماس می درخشید افتاد باید سری به اوشه ها می زدم تا ببینم آب بناب کرده یا نه. اما انگار به پلکهایم وزنه ای بسته بودند که نمی توانستنم بازشان نگه دارم. _ خدا بخواد امسال خربزه هامون گرفته. پارسال که به خاک سیاه نشستیم، لاکردار سم و آبشو در نیاورد. فقط خر حمالیش واسه ما موند. هی برو بیا، وقت و بی وقت جون بکن و عرق بریز، آخرش پول کارگرو باید از جیب بدی. گوشت با منه؟ یکی نیست به من بگه آخه تو چی حالیته که من دارم واست بلغور می کنم، پاشو، پاشو یه خورده کالک چیدم ببر مادرت می خواد ترشی درست کنه، زود برگرد امشب جعفر نیست باید تو آب بگیری، خیلی مواظب باش، علی مراد می گفت دیشب چند نفر اومده بودن خربزه دزدی، خدا ازشون نگذره، دین و ایمونشونو گذاشتن پای یه خربزه ناقابل. بین خودمون باشه، اگه شغالا و دزدا بزارن امسال باید ده تا خاور خبر کنیم. راستی امروز خربزه هارو پشت و رو کردی؟ علی مراد می گفت سمت اونا شته داره. هی بهش گفتم نون حروم نبر سر سفرت، زن و بچت چه گناهی کردن؟ می خنده، میگه شته، زمین منو تو حالیش نیست. نوبت تو هم می رسه. به حسین طلا سم فروش سپردم سم خوب واسم از تهرون بیاره، گفتم پولشو سر محصول می دم، خوشش نیومد ولی چاره چیه ندارم. حواست باشه اول بوته هارو تراش بده بعد آفتاب پیچکن. کار دستمون ندی دوباره بدبختمون کنی. یادته سر تنک پارسال چه گندی زدی؟ خوابت نبره آب بیافته تو زمین غلام علی فیاض، که هرچی می کشم از دست اون نامرد می کشم. تو یادت نمی آد همیشه سر آب دعوا داشتیم، سوی فانوسو زیاد کن از دور دید داشته باشه بیابون خداست دیگه ... نمیدانم خواب بودم یا بیدار، اما انگار به زمین میخ کوب شده بودم. نفسم بالا نمی آمد، صدایی مرتب در گوشم وز وز می کرد. چشمانم را به سختی باز کردم. اولش همه جا تار بود، صدایی هم نمی آمد، تمام بدنم خیس عرق بود و سرما محیط آلونک را پر کرده بود، ناگهان صدای پارس سگهای ولگرد بلند شد، به ساعتم نگاهی کردم، از دوازده دو ساعتی گذشته بود. یاد بابا افتادم، بغض سنگینی گلویم را فشرد، برایش فاتحه فرستادم و از آلونک زدم بیرون، کمی که جلو رفتم دیدم عین پنج سنگ آب افتاده تو زمین غلام علی فیاض، رفتم تا جلوی آب را بگیرم، صدای خش خش شنیدم، داد زدم هووووییی، کی اونجاست؟ دیدم چند نفر تو تاریکی پابه فرار گذاشتند. فریاد کشان و در حالی که بیل را در هوا چرخ می دادم به سمتشان دویدم، سوار موتو شدند و گازش را گرفتند. خنجر می زدی خونم در نمی آمد، بیل را روی دوشم انداختم و در حالی که زیر لب داشتم فحششان می دادم، راه افتادم به سمت زمین غلام علی فیاض که ناگهان پایم به جایی گیر کرد و خوردم زمین، بلند شدم تمام لباسم گلی شده بود. آب را بند آوردم و رفتم به سمت آلونک، در آلونک باز بود، دور فانوس شته موج میزد ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 1:9 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در سر در گمی واژه ها گم شده ام و در این کلاف هزار پیچ غوطه ورم .و هیچ در نظرم نیست قلم در دستم و انگار گیجم .واژه ها رنگها کوچه ها همه و همه راه منو من هیچم . نوشتن برایم سخت شده احتمالا زندگی هم کم رنگ شده .و همچنان در ورای این سختی منم لحظه لحظه پا به پا صحنه های بیکسی و رد پا .
27 سال دارم فقط همین . |
|
RSS
|