تبليغاتX
آ و ا ی مبهم
دل نوشته ها ی من

 

چشمانم همان جا گیر کرده بود، آن بالا . همیشه موقع زیارت پدر، چشمانم آن بالا گیر می کرد .اما من به ضریح فکر نمی کردم ، فقط نگاهم آن بالا بود . آن قدر که گاهی وقتها گردنم خشک می شد و درد می گرفت . از زمانی که نامم را توانستم تلفظ کنم برق طلا و جواهر چشمانم را به خود خیره می کرد. هیچ وقت از بازار طلا سازها عبور نمی کردم ، چون می دانستم که ناخواسته ساعتها محو تماشای طلاها خواهم شد و گذر زمان از دستم خارج می شود ، تنها سفرمان در سال رفتن به مشهد و زیارت امام رضا بود. پدر از افکار و علاقه شدید من به طلا و جواهر با اطلاع بود ، به خاطر همین همیشه موقع زیارت دستانم را محکم می چسبید .اوایل که برای زیارت به حرم می رفتیم برق طلایی گنبد طلا ، هوش را از سرم می پراند . چند بار هم خواستم یواشکی خودم را به گنبد طلا برسانم اما نشد . آرزو داشتم با ناخنهایم کمی از طلای روی گنبد را بکنم و در جیبم بگذارم  و   این احساس هنگام ظهر درست زمانی که آفتاب و سط آسمان بود و گنبد به شدت می درخشید تحریک می شد . اما هیچ چیز نمی توانست فکر من را از آن بالا منحرف کند . آن خنجر ها ، آن شمشیر ها و نگین های رنگارنگ و زیبا و سنگهایی که مثل الماس می درخشید . دوست داشتم برای یکبار هم که شده آن خنجر ها و جواهرات چشم نواز را از نزدیک ببینم و لمسشان کنم .  پدر می گفت سالها پیش پادشاهان این جواهرات را به عنوان هدیه پیشکش امام رضا می کردند و حالا آن بالا توی آن قاب زیبا در دیوار قرار دارند و مثل مرواریدی در میان صدف می درخشند .  باید آنها را از نزدیک می دیدم ، دیگر داشتم دیوانه می شدم.  شبها مرتب خواب می دیدم و خود را روی صندوق های پر از  جواهرات حس می کردم . از روز دوم به بعد پدر مرا به زور از داخل حرم بیرون می برد . حرم خیلی شلوغ بود ، ازدحامی نفس گیر و اشتیاق مردم برای زیارت . همه فشار می آوردند که برای لحظه ای دستشان به ضریح بخورد . فردی در آن گوشه در حال راز و نیاز بود و فردی دیگر در حالی که روی صندلی چرخ دار نشسته بود با صدایی بلند دعا می خواند و از گوشه چشمانش اشک می سرید و می چکید روز شلوار راه راه رنگ و رو رفته اش . هرکسی انگار حاجتی داشت . یعنی من هم باید حاجت می کردم ؟  اما نه من فقط محو تماشا بودم ، انگار چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد ، انگار دیگر تحمل دیدن آن همه زیبایی را نداشتم . پدرم مرتب گریه می کرد و زیر لب کلماتی را زمزمه می کرد که من نمیفهمیدم . چند باری شنیده بودم که با مادرم یواشکی صحبت من را می کردند و سراغ دکتر ها را برای درمان قدو قامتم  می گرفتند .چند باری هم مرا پیش چند دکتر بردند . آنها آمپول دادند باید هر شب می زدم ، خیلی درد داشت . سر شیشه ای آمپول ها نقره ای بود و برق می زد باید درشان می آوردم . یک شب یواشکی آمپول ها را آوردم و زیر آجر لهشان کردم اما... ،  نزدیک غروب بود ما هنوز در حرم بودیم .  پدر با اسرار من را به هتل آورد.  لوستر های هتل به شدت می درخشید و چشمانم را خیره می کرد قرار بود صبح زود وقتی که هنوز آفتاب نزده راهی حرم شویم . فکری به سرم زده بود . فردا از راه  رسید و من با پدر و مادر رفتیم به حرم امام رضا تصمیم گرفته بودم حاجتم را از خود امام رضا بخواهم و از او کمک بگیرم . تازه آفتاب داشت هوا را روشن می کرد . اطراف ضریح خیلی خلوت تر شده بود و فرصت خوبی بود برای خواستن . به پدر گفتم دستانم را برای لحظه ای رها کند تا بتوانم با امام رضا صحبت کنم . پدر دودل بود ولی دستانم را رها کرد و من آمدم کنار ضریح و از بین پنجره پنجره های طلایی به داخل نگاه کردم . آنجا چیزی برق نمی زد و فقط یک نور سبز فضای داخل ضریح را پر کرده بود . چشمانم را به نقطه ای دوختم و از آقا خواستم تا حاجتم را روا کند و من آن خنجر را برای لحظه ای لمس کنم . در همین فاصله بود که پدر به من نزدیک شد و در حالی که در چشمانش نگرانی موج می زد دستانم را گرفت و دوباره چشمان ملتمسم رفت و فضای داخل ضریح را به دنبال کسی جستجو کرد . من از امام رضا نخواستم که قد کوتاهم را شفا بخشد یا نخواستم که آن آمپول های لعنتی را دیگر نزنم . من فقط برای لحظه ای یکی از آن خنجر ها می خواستم . آن روز برای اولین بار دعا کردم و از امام رضا چیزی را خواستم . چند روزی بود که کارم همین شده بود . برق آن نگین ها و سنگهای گران قیمت کورم کرده بود .  فردای آن روز حال عجیبی داشتم ، حالی که تا به حال تجربه نکرده بودم . اهمیت ندادم و دوباره خودم را به ضریح رساندم . ازدحام جمعیت و هوای گرم نای نفس کشیدن را از من گرفته بود . با پدر در گوشه ای نشسته بودیم که ناگهان  زمین لرزید و صدایی وحشتناک در فضا پیچید و در چشم به هم زدنی دیوار ها از هر طرف روی جمعیت خراب  شد و خاک و دود و صدای داد و ناله  فضا را پر کرد . نمی دانم چطور ولی انگار  من سالم بودم . برای لحظه ای احساس کردم زمین و زمان به هم گره خورده ، همه چیز به هم ریخته بود . دیگر از آن  آینه کاری ها و جواهرات خبری نبود . انفجار همه چیز را بهم ریخته بود . خون همه جا را گرفته بود . داشتم خفه می شدم، نفسم بالا نمی آمد . پدرم ، پدرم را نمی دیدم، صدایش زدم صدایی نیامد . دوباره صدا زدم، اما هیچ خبری از پدر نبود . اشک بدون وقفه از چشمانم سرازیر بود . مثل دیوانه ها دور خودم می چرخیدم و سنگ ریزه ها و آینه های شکسته زیر پاهایم صدا می کرد و من فقط داد می زدم،  اما صدایم به هیچ جا نمی رسید. برای لحظه ای به خودم آمدم.  خواستم حرکت کنم که پایم به چیزی آهنی برخورد کرد و کمی به سمت جلو پرتاب شد . چشمان اشک آلودم را مالیدم و با دقت به جلو نگاه کردم .باورم نمی شد ، آن چیز همان خنجری بود که از امام رضا خواسته بودم . و حالا کمی جلوتر از من روی زمین افتاده بود . آرام حرکت کردم به سمتش ، پشت پایم به شدت می سوخت ، خنجر را برداشتم و به سرعت با گوشه آستینم تمیزش کردم . اما انگار برقش چشمانم را نمی زد و دیگر آن جذابیت را برایم نداشت . خدایا چه اتفاقی رخ داده یعنی این من هستم ؟ در حالی که به شدت سرفه می کردم ، خنجر را همان جا رها کردم و با عجله به سمت حیاط  دویدم . همه راه های منتهی به بیرون خراب شده بود . بالاخره را ه خروج را از میان خرابه ها پیدا کردم . وارد حیاط شدم ، نصف بیشتر ساختمان صحن فرو ریخته بود نیرو های امدادی داشتند به سرعت وارد عمل می شدند . دوباره شروع کردم به دویدن و خودم را کنار حوض رساندم و دوباره به گنبد طلا نگاه کردم . درست حدس زده بودم، حتی دیگر برق گنبد طلا هم من را جذب نمی کرد . حالا من بودم و امام رضا و آن همه خواسته و دعا ، باید کاری می کردم . حالم خیلی بد بود، نفسهایم به شماره افتاده بود ، هنوز پشت پایم به شدت می سوخت .  تمام فضای محوطه را دود سیاهی فرا گرفته بود و انبوهی از آجر و گچ و آینه های خرد شده در محوطه ریخته بود . صدای آژیر آمبولانس ها و ماشین های آتش نشانی گوشهایم را داشت کر می کرد . پلیس مرتب  با بلند گو اخطار می داد که احتمال انفجاری دیگر وجود دارد و مردم باید  هرچه سریع تر متفرق شوند . من گیج شده بودم تا به حال این قدر دلم برای پدر و مادم تنگ نشده بود. همین طور برای امام رضا . دیگر حال خودم را نمیفهمیدم  دوباره وارد ساختمان شدم کلی کشته و زخمی روی زمین افتاده بود ، اما هیچ کدام پدر و مادرم نبودند . یعنی چه بلایی به سر آنها آمده بود ؟ دود و خون و بدن های تکه تکه شده و ضریح طلایی امام رضا که حالا در آن خاکستری و رنگ پریدگی خرابه ها مثل نگینی می درخشید . از خود بیخود شده بودم دست و پایم به شدت می لرزید . یاد خنجر افتادم ، رفتم سراغش .  هنوز همان جا روی خاک  افتاده بود، دوباره نگاهش کردم، چند تا از نگین هایش کنده شده بود . خنجر را برداشتم و از غلاف طلایی اش خارج کردم، ناگهان حاله ای از نور اطراف خنجر را فرا گرفت و به سرعت ناپدید شد . باید انتقام می گرفتم  ،  باید کسی را که باعث این همه بلا و درد شده بود پیدا می کردم . باید خنجر را در شکمش فرو می کردم .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 9:18 PM  توسط رضا شیرزادی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در سر در گمی واژه ها گم شده ام و در این کلاف هزار پیچ غوطه ورم .و هیچ در نظرم نیست قلم در دستم و انگار گیجم .واژه ها رنگها کوچه ها همه و همه راه منو من هیچم . نوشتن برایم سخت شده احتمالا زندگی هم کم رنگ شده .و همچنان در ورای این سختی منم لحظه لحظه پا به پا صحنه های بیکسی و رد پا .
27 سال دارم فقط همین .

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
انجمن اهل قلم گرمسار
امین کریمی
جناب آقای کلاتی
من بي تو (عليرضا خجو)
درهم و برهم (حامد امامي)
ثريا قاسمي
مردمکان
من سکوت .......مینویسم
پرده ها می شکنند( سروین پرویز )
تو را من چشم در راهم (مریم خالقی )
سفر بر مدار مهتاب
یه دروغ بزرگ
از تو چه پنهون
عشق واقعی
آینه ای برای صدا
مرا سرشار از آرامش خویش کن
گاهی منم، گاهی ...هیچ کس !
مهدی صباغی
بیا ای آشنا با دیدنت جانم طلوعی تازه ...
سفره دل
2 نفر ولی تنها
never_always
!...چرا گرفته دلت
:๑۩۞۩๑يه غريبه ๑۩۞۩๑
نغمه های ترک خورده
ديگه تمومه(مجتبی نیک سرشت)
فردوس
... تا تن کاغذ من جا دارد
زیر لب می گویم ...
اشک کاغذ
طنین جیغ کلاغ
بانوی نقره پوش
هزاران زن مثل من
لحظه های آبی (جناب آقای قاسمی )
عین عشق
داستان (حدیثه شهریوری )
که زندان مرا بارو مباد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM