|
|
|
|
|
و دوباره رمضان ، ماه عشق بازی با معبود فرا رسید . ماه نزول برکات خداوندی ،ماه بخشش و عطش دیدار ، سی فرصت طلایی برای جبران و سی هدیه آسمانی برای درمان . و باز هم پهن شدن سفره های اخلاص و ایمان و کرامت یار . آش رشته و ریحان و نان گرم ،و شوری وصف ناپذیر در میهمانی او . و نوای دلنشین ربنا هنگام افطار ، و مادرم که گوشه چشمانش دوباره خیس است و پدر که در حال دعاست . به خود نگاه می کنم ، به این تن سیاه و سراسر گناه ،و فریاد می زنم ندای ندامت را که ای مهربان ببخش مرا از کرم بی مثالت ، و رها کن مرا در دریای بی کرانت ، آری امیدم به امید توست ، به خصلت پاک ذات تو که همان رحمان و رحیم است . دوباره ماه رمضان و عرش و در هایی باز به وسعت بهشت و غل و زنجیر هایی بسته به پای شیاطین و کفار . و عطر خوش گل نرگس در همین حوالی خوب که گوش کنی از سر گلدسته ایمان بانگ اذان را خواهی شنید ،و تو با دلی شکسته و چشمانی لبریز از اشک با یک دنیا عشق افطار می کنی و از خدا طلب بخشش ،تو نیک می دانی که او بخشنده است و مهربان و خداوند بس بزرگ است و رحیم . |
||
|
|
|
|
|
ارواح یکی پس از دیگری از سقف اتاق اورژانس خارج می شدند ، علت مرگ همه معلوم بود .یکی سکته کرده بود و آن یکی بر اثر تصادف مغزش متلاشی شده بود و هنوز بدنش گرم بود . همه می خواستند از آنجا بالا بروند ،اما خیلی سخت بود ، من فقط می چرخیدم ،محیط سرد خانه را خیلی دوست داشتم ،عجب هوایی چقدر راحت بودم و آرام . اتاق ها مثل ژله بلوری شده بود و همه چیز از پشتش پیدا ،از سرد خانه بیرون آمدم ،در راه رو فرشته ای را دیدم ،نمی دانم شاید هم فرشته نبود ، می گفت آمده برای تعمیر سقف اتاق ها .می گفت فرشته مرگ به او دستور داده .نگاهی به سقف اتاق انداختم و از او پرسیدم سقف که مشکلی ندارد ، آمده ای برای تعمیر چه؟ رنگ پوستش تغییر کرد و در حالی که مرتب در دیوار فرو می رفت گفت :از بس ارواح از سقف اتاق اورژانس خارج شده اند و بالا رفته اند ،سقف دچار گرفتگی شده ،دیگر ارواح معلق تازه جدا شده از بدنها نمی توانند به راحتی از سقف عبور کنند .باید تعمیر شود ،و بعد تمام سقف اتاق را با دست لمس کرد . می گفت گرفته ،آخر هر سقفی یک ظرفیتی دارد و هر خروجی یک محدودیتی . اینجا دیگر جایی برای قبض روح نیست .باید فکری کرد، تعمیر این سقف هم موقتی خواهد بود .هفته پیش برای همین کار به بیمارستانی دیگر فرستاده شده بودم ،سقفش ترک خورده بود ، خرابش کردند ،زنده ها می گفتند فرسوده شده ،آب می دهد ، اما آنها خبر نداشتند که ظرفییت خروج سقف آن بیمارستان پرشده بود .پیش خودمان باشد فرشته مرگ تلاش بیهوده می کند ، راستی تو کی از دنیا رفته ای و چرا تو تلاشی برای بالا رفتن از آن سقف نمی کنی ؟ به خودم نگاهی کردم و در حالی که چهره ام در هم شده بود و گره کوری به ابرو هایم افتاده بود گفتم : کی از دنیا رفته ام؟ مگر من از دنیا رفته ام ؟ مرد گفت نه تو از دنیا نرفته ای .بگذریم، راستی آن دستگاه که در آن اتاق است اسمش چیست؟ گفتم دستگاه شوک ، آخرین تیر ترکش حیات . گفت می دانم ، اما دیگر آن دستگاه هم حال ندارد قلب آدمها را به این دنیا امیدوار کند . نمی دانم روزی چند نفر در این اورژانس و اورژانسهای دیگر می میرند . ولی آن بالاها می گویند اینجا اصلی ترین محل انتقال ارواح به آسمان است ،نوعی قرار گاه یا یک ایستگاه .در همین حین یک آمبولانس با صدای آژیر و نور خیره کننده وارد بیمارستان شد ،نور به قدری شدید بود که مرتب روی دیوار های داخل اتاق رنگ قرمز تند می پاشید و به سرعت سفید می شد .باز هم یک تصادفی یا سکته ای یا سرطانی ، رسول اجل می گفت در این سالها فرشته مرگ خیلی پر کار شده احساس می کنم یک جور خستگی در درونش فریاد می کشد . انگار می خواهد هرچه زودتر جان همه را بگیرد و از این ماموریت سخت راحت شود .روزی ده تا ، بیست تا ، هزار تا ، نمی دانم ، ولی خیلی زیاد ، طوری که همه آن بالا به شدت پر کار شده اند ، و وقت سر خاراندن ندارند . پرونده اعمال انسانها به سرعت بررسی می شود و آماده برای جمله انا لله و انا علیه راجعون طرح جدید این است برای سرعت بخشیدن به امور ارواح باید قبل از ورود به زیر سقف پرواز کنند . به خاطر خرابی سقفها ، فرشته های پرسشگر ساعتها منتظر می مانند .حتی آنجا هم زمان معنا پیدا کرده ، باید مشکل آن پایین حل شود . شاید من اشتباه فهمیدم ، شاید همه چیز مربوط به خطوط در هم و بر هم بالای سرم باشد که به سرعت کوتاه تر و ضعیف تر می شود ، شاید اگر آن پرستار قرص زیر زبانی ام را بیاورد حالم بهتر شود . |
||