![]() |
![]() |
|
| دل نوشته ها ی من |
|
درست زمانی که نفسهایم به شماره افتاده بود و دیگر رمقی برای زندگی نداشتم. در حالی که پلکهایم سنگینی می کردندو همه چیز را تیره و تار می دیدم سایه ای را بالا سرم احساس کردم. انگار عزرائیل بود،می خواست نفسم را بگیرد . اما نتوانست، چون من نمی خواستم .به زور متوسل شد، درگیر شدیم، امکان نداشت پیروز شود، در همین گیر و دار پدر و مادر مرحومم را دیدم که دارند به من لبخند می زنند، یقه عزرائیل را رها کردم و آرام نفس را به داخل کشیدم . دیگر نفسم بالا نیامد ، لحظه ای بعد خودم را در آغوش آنها احساس کردم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:48 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در سر در گمی واژه ها گم شده ام و در این کلاف هزار پیچ غوطه ورم .و هیچ در نظرم نیست قلم در دستم و انگار گیجم .واژه ها رنگها کوچه ها همه و همه راه منو من هیچم . نوشتن برایم سخت شده احتمالا زندگی هم کم رنگ شده .و همچنان در ورای این سختی منم لحظه لحظه پا به پا صحنه های بیکسی و رد پا .
27 سال دارم فقط همین . |
|
RSS
|