|
|
|
|
|
دیروز که با علی رفته بودیم دامداری عمو غلام ،یاد یکی از خاطرات دوران مدرسه افتادم ،یادش به خیر آن روز وقتی معلم، چوپان دروغ گو را درس داد، حال عجیبی پیدا کردم ،او می گفت که چوپان دروغ گو هیچ وقت مورد اطمینان نبود و مرتب دروغ می گفت ، و درست از همین نقطه ضعف بود که تمام گوسفند هایش را گرگها دریدند. و من تنها کسی بودم که حسابی دلم برای چوپان دروغ گو سوخت ،قدم بلند بود، به همین خاطر مجبور بودم انتهای کلاس بنشینم، آخر کلاس نشستن خوب بود ،چون آن روز معلم اشکهایم را که برای چوپان دروغ گو سرازیر شد، ندید، زنگ آخر خورد،بچه ها مثل کسانی که سالها در زندان بودند و حالا مهلتی کوتاه برای خروج از زندان به آنها داده شده از مدرسه فرار می کردند، شاید من هم تا دیروز مثل آنها هیجان داشتم تا هرچه سریع تر برای بار هزارم آن سوی دیوار مدرسه را ببینم .اما آنروز حال دیگری داشتم ،چوپان دروغ گو حسابی فکرم را مشغول کرده بود ،دوست داشتم به خاطرش گوشه ای بنشینم و زار زار گریه کنم ،مطمئن بودم که هیچ کس حال چوپان دروغ گو را نفهمید ،هیچ کس درک نکرد که آخر چرا چوپان دروغ گو فریاد می زد که آااای مردم کمک کنید گوسفند هایم را بردند .نمی دانم چرا، اما من درکش می کردم ،من می دانستم که حتما چوپان دروغ گو هزار دلیل برای این کارش داشته ،هیچ کس بعد از حادثه حمله گرگها به گله چوپان دیگر خبری از او نگرفت ،آن قدر فکری شده بودم که نفهمیدم کی به خانه رسیدم ،وارد خانه شدم ، کیفم را به گوشه ای پرت کردم و درحالی که روی تخت دراز کشیده بودم ، به فکر فرو رفتم ،مادر برایم ناهار آورد، اما میل نداشتم، از داخل کیف، کتاب فارسی را بیرون آوردم ، و شروع کردم به خواندن دوباره داستان،نمی دانم کی ولی در حالی که کتاب روی صورتم بود به خواب رفتم ،در خواب گله بزرگی از گوسفندان را دیدم که چوپانی داشتند به نام گل مراد ،او چوپان قوی هیکلی بود، ردای چوپانی بر تن داشت و کلاه نمدی بر سر می گذاشت ،گل مراد دو تا سگ با وفا هم داشت که همیشه زیر تک درخت بلوط دشت، کنار گل مراد چرت می زدند ،گل مراد نی می زد و در حالی که سرش را تکان می داد نیم نگاهی هم به گوسفندان داشت ،اوضاع خوب بود و همه چیز سر جایش ،گوسفندان گل مراد مال خان ده بود و گل مراد ماهیانه از خان مستمری می گرفت ،یک روز خان برای دیدن گوسفند هایش با چند سوار راهی دشت شد ، گل مراد که روحش از حرکت خان به سمت دشت خبر نداشت، برای چیدن سنجد خود را به آن سمت رودخانه رسانده بود و در حالی که از بالای درخت هوای گوسفندها را داشت طعم خوب سنجد را زیر دندان مزه می کرد ،در همین حال و هوا بود که صدای پارس سگها از سمت گوسفندها بلند شد. از گوسفندها تا درختهای سنجد راهی نبود ولی چون گل مراد باید از رودخانه عبور می کرد کمی طول می کشید .خان به گوسفندها رسید و گله را بی چوپان دید ،عصبانی شد و دستور داد سگها را بکشند و پنج تا از چاق ترین قوچ ها را بردارند و با خود ببرند. و مکتوب پیغام بگذارند که خان ،کار فوری با گل مراد دارد و اگر تا شب به دیدن خان نیاید فردا کشته می شود ،گل مراد خود را دوان دوان به گوسفندها رساند و وقتی چشمش به سگهای بیجان افتاد متوجه اوضاع شد و به سرعت شروع کرد به شمارش گوسفندها ،انگار پنج تا کم بود دوباره شمرد، درست بود پنج تا کم بود ،سر در گم و ناراحت به این سو و آن سو نگاه می کرد صدای زوزه باد، از لابه لای شاخه های درخت بلوط حالش را بد تر می کرد. ناگهان نگاهش به کاغذی افتاد که زیر درخت تکان می خورد ، به سرعت بازش کرد هنوز چند خطی نخوانده بود که فهمید اوضاع از کجا آب می خورد ،دست و پایش شروع کرد به لرزیدن چون می دانست که خان پدرش را در می آورد ،دوان دوان خود را به آبادی رساند ،و یکراست رفت سراغ خانه خان، در زد و وارد شد ،به محض اینکه افراد خان گل مراد را دیدند،او را کت بسته پیش خان بردند ، خان که حسابی عصبانی بود دستور داد تا پنج ماه مستمری اش را قطع کنند و در بازارچه آبادی در حضور مردم فلکش کنند ،گل مراد که حسابی ناراحت بود به التماس افتاد، اما اثری نداشت و همان روز در حضور مردم آبادی فلک شد ،بعد از آن تا ده روز نمی توانست راه برود، ولی باید به دشت می رفت و چوپانی می کرد ،گل مراد که از خان و مردم کینه به دل گرفته بود با خود فکر کرد که چگونه انتقام بگیرد ،یکی از روزها که طبق معمول پای درخت بلوط دراز کشیده بود و هنوز جای شلاق کف پاهایش را می سوزاند ،فکری به سرش زد ،تصمیم گرفت که هر روز داد قال راه بیندازد و مردم را به بهانه اینکه گرگ به گله ام زده، سر کار بگذارد تا اینگونه کمی آرام شود،با خود فکر کرد اینگونه می تواند حقشان را کف دستشان بگذارد و وقتی همه جمع شدند قاه قاه به آنها بخندد. البته نقشه ای هم برای خان و دار و دسته اش کشیده بود که می خواست بعد از این انجام دهد ، از فردای آن روز کارش را شروع کرد ،سه چهار روزی از این ماجرا گذشته بود و هر بار گل مراد مردم را سر کار می گذاشت و وقتی مردم برای کمک می آمدند به آنها می خندید و زیر لب زمزمه می کرد : آن روز را که مرا فلک می کردند یادتان می آید ، که چگونه به من می خندیدید و مسخره ام می کردید ،حالا باید اینگونه جواب پس بدهید، مردم هم که می دانستند گوسفندها از آن خان است، از ترسشان، یا برای خود شیرینی، خود را به آب و آتش می زدنند تا گوسفندان خان را از شر گرگهای خیالی رها کنند . گل مراد به خوبی از این مسئله سوء استفاده می کرد ،حالا ده روزی می شد که گل مراد مردم را سر کار می گذاشت ،یک روز ریش سفید ده مردم را دور خود جمع کرد و گفت گل مراد دارد از ما انتقام می گیرد ،دیگر نباید گول حرفها و داد و قالش را بخوریم ،و همه تصمیم گرفتند که دیگر به حرفهای گل مراد توجه نکنند ، فردای آن روز که گل مراد داشت شیر بز می دوشید متوجه شد که گوسفندان رم کردند بلند شد و وقتی به ته گله نگاه کرد، چند گرگ را دید که به سرعت در حال نزدیک شدن به گله بودند ،یک لحظه فکر کرد که سگها هنوز زنده اند، از ترس خود را به بالای درخت رساند و فریاد زد آااااای گرگ آااااااای گرگ ، ولی بر خلاف روز های قبل هیچ کس برای کمک نیامد آن روز گرگها تمام گوسفندان خان را پاره کردند ، بعداز آن قضیه، چوپان را به دستور خان در میدان بازارچه ، گردن زدند .با صدای در از خواب پریدم، مادر بود ، صورتم خیس عرق بود ،ضربان قلبم تند شده بود، صدای تلویزیون از اتاق نشیمن به گوش می رسید ، اخبار شروع شده بود، یکی از خبرها این بود، داستان چوپان دروغ گو از سال آینده از کتب درسی حذف خواهد شد. |
||
|
|
|
|
|
صدای مرغ و خروس ها در بازار حرفهای بابا را هی می دزدید،نور پر زوری از سوراخ سقف بازار به زور روی شانه مردم را نوازش می داد. شاید هم این شانه مردم بود که کف دستان نور را قلقلک می داد، یا شاید...،بازار شلوغ بود و پر بود از چرخکهای بارکش که بارشان یا مرغ و خروس بود یا بوقلمون ،بوی گند مرغ و خروس دماغم را می سوزاند ،مرتب باید دماغم را می خاراندم ، پدر دست مرا محکم گرفته بود ،دستم کم کم داشت درد می آمد ،کنار یکی از حجره ها پیرمردی با چند مرغ و خروس که پاهایشان را با طناب به هم بسته بود و سر و ته چسبیده بودشان ،نظرم را جلب کرد. گوشه کت پدر را کشیدم و سعی کردم در شلوغی بازار با دست پیرمرد را به پدر نشان دهم ، با هم رفتیم به سمت پیرمرد ،باید از عرض بازار رد می شدیم ،بین راه نزدیک بود پایم زیر یکی از چرخکهای بارکش له شود. پدر به دادم رسید ،هر جوری بود خودمان را به پیرمرد رساندیم ،حسابش را داشتم این چهاردهمین باری بود که پدر را مجبور می کردم که برایم خروس بخرد. آن هم فقط از نوع سفید ،در حالی که در چهره پدر عصبانیت موج می زد، رو کرد به من و گفت: یالا انتخاب کن وقت ندارم، از صبح تا حالا اسیر تو شدم، باز نریم خونه بهونه بگیری، حواستو خوب جمع کن ،من که می دونم آخرش اینها رو هم ...، منم بی تفاوت به خروسها نگاه کردم و سه تا خروس سفید انتخاب کردم. به پدر گفتم همین سه تا ،پدر بدون معطلی پول را شمرد و به پیرمرد داد ، در راه به پر و بال خروسها خیره شده بودم،سفید و تمیز بودن پر و بال خروسها برایم از هر چیزی مهم تر بود، به گمانم ،پدر دوباره متوجه تصمیم من شده بود ،مطمئن بودم اگر خواهش بی مورد مادر و گریه های من نبود هرگز پدر دوباره تن به خریدن خروسها نمی داد، از زیر سقف بازار که رها شدیم ،نفس تازه ای کشیدم، دیگر دماغم نمی سوخت. مرتب با خود زمزمه می کردم، امشب ،امشب ،تحملش سخت بود ولی چاره نداشتم، باید صبر می کردم ، ،به ماشین که رسیدیم ،پدر صندوق عقب را باز کرد و خروسها را پرت کرد در صندوق و محکم در را بست ،و در حالی که داشت لباسش را می تکاند به من نگاهی معنا دار کرد و گفت :واسه چی وایستادی، خب برو سوار شو دیگه نکنه بازم ... ،می خواستم سوار ماشین شوم که متوجه شدم از زیر در صندوق، یکی از پرهای سفید خروسها بیرون مانده با خود گفتم پرهاشون زیادی سفیده ، به روی خودم نیاوردم و سوار شدم ،دوباره پدر شروع کرد به غر زدن،ولی من چیزی نمی گفتم ،فقط سرم داشت درد می گرفت ،نیم ساعتی نگذشته بود که به خانه رسیدیم ،پدر خروسها را بیرون آورد و در حالی که پاهایشان هنوز به هم گره خورده بود، گوشه حیاط رهایشان کرد و در حالی که داشت وارد اتاق می شد، به من گفت: ببینم می تونی یه کاری کنی تا صبح زنده بمونن. من که در حال باز کردن طناب پای خروسها بودم گفتم :بابایی خب چیکار کنم دوستشون دارم، حیف این پرهای سفید نیست؟ حیف نیست حروم بشن و بمیرن، خب یکی باید ...، در همین فاصله مادر وارد حیاط شد و نگاهی به من و خروسها کرد ،و دقیقا حرف پدر را با کمی تغییر به خوردم داد . مادر هم از تصمیم من با اطلاع بود، وقتی داشت دمپاییش را در می آورد که وارداتاق شود گفت بیچاره خروسها، منظورش را نفهمیدم ،البته اهمیتی هم نداشت ،شب شده بود و من بی صبرانه منتظر بودم تا نیمه شب ،یواشکی از رخت خواب بلند شدم و رفتم به آشپزخانه ،چاقو را برداشتم و وارد حیاط شدم ،وقتی به قفس خروسها رسیدم حیوونکیها خوابیده بودند ،بدون اینکه سرو صدای زیادی بکنم خروسها را یکی یکی از قفس بیرون آوردم و بردم کنار باغچه، از پشت پنجره اتاق پدر سایه ای را حس کردم ،ولی باز هم اهمیت نداشت . شیلنگ آب را باز کردم و به زور به هر سه آب دادم ،نمی دانم چرا نمی خوردند، خروسهای قبلی خیلی بهتر آب می خوردند،بعد سر تا پایشان را شستم و تمیز کردم یکی از خروسها خیلی کثیف بود، اصلا تمیز نمی شد، تصمیم گرفتم که هر جور شده تمیزش کنم. از دستشویی صابون را برداشتم و افتادم به جان پر وبال خروس.داشت سر و صدا راه می انداخت که رویش آب ریختم. حسابی تمیز شده بود ،حالا هر سه آماده بودند. یکیشان به شدت می لرزید و یکی دیگر داشت خوابش می برد ،باید عجله می کردم، قانونش را خوب بلد نبودم ، همش تقصیر عمو غلام بود ،ولی چاره ای نبود .اولی را سر بریدم ، چاقو کند بود، فکر کنم اذیت شد ،حرام شده بود، زبانش را نصفه کاره ول کردم ،باید دومی حلال می شد، به سرعت چاقو تیز کن را از آشپزخانه آوردم، حالا چاقو حسابی تیز شده بود ، اما دومی هم نشد ،یاد حرفهای عمو غلام افتادم که می گفت موقع کشتن خروسها باید اول زبان را از نوکش بیرون بیاوریم و با دست نگه داریم تا حرام نشود ولی انگار سومی هم حرام شد، آخر عمو نگفته بود که چاقو را کجا بگذارم،شاید هم حلال شده بودند، ولی من عادت نداشتم روزه شک دار بگیرم، به سرعت رد خون را پاک کردم ،کمی ترسیده بودم، حتما پدر فردا کلی عصبانی می شد ، چاقو را شستم ، و خروسها را زیر آشغال ها در سطل زباله پنهان کردم. حالا پرهای دو رنگشان در زیر نور ماه زیبا تر شده بود ، اما حیف که حرام شده بودند،باید حلال گوشت می شدند، باید یاد می گرفتم که چطور گوشتشان را حلال کنم ، باید دوباره به بازار می ر فتم . |
||