تبليغاتX
آ و ا ی مبهم
دل نوشته ها ی من

پنجره را که باز کرد، هوای اتاق نفس تازه ای کشید ، با خود پیمان بسته بود همه سیگار های جهان را در آن اتاق بکشد، پشت درهای بسته زیر نور ضعیف لامپ شصت وات، در اتاقی کوچک و حقیر ،با سقفی کوتاه ، تمام روزن های اتاق را به بیرون گرفته بود ،حتی سوراخ قفل در را هم با دستمال پر کرده بود،کم کم دیوار خاکستری اتاق، آرزوی خاکستر ی بودن را داشت به گور می برد،کارش از جا سیگاری گذشته بود هرجا که چشم کار می کرد سیگاری خاموش شده بود ،باید فکری به حال پنجره می کرد، مقداری هوا داشت وارد می شد، بلند شد پکی عمیق به سیگارش زد و  شروع کرد به جمع کردن چند ته سیگار ،تمام فاصله بین پنجره را با ته سیگار ها پر کرد ، از بچگی ته سیگار های مختلف را جمع آوری می کرد ،و بزرگترین آرزویش این بود که روزی صاحب یک کارخانه بزرگ سیگار سازی شود . در خانه بر سر ته سیگار هایی که او از کوچه و خیابان جمع کرده بود دعوا می شد. مادرش دیگر تحمل نداشت، همیشه لباسش  بوی سیگار می داد و جیبهایش پر بود از ته سیگارهای رنگارنگ ،سقف خانه را ابری از دود گرفته بود ،گاز فندکش داشت تمام می شد نگران بود ، رنگ پوستش کم از رنگ دیوار نداشت،امروز کامبیز، سیگار فروش محله ،ده تا بکس سیگار جدید برایش گذاشته بود پشت در .قرارشان این بود، دو تا ضربه با فاصله به در یعنی سیگار جدید رسید. پولش هم از قبل پشت در زیر دمپایی آماده بود ،کامبیز اوایل عذاب وجدان داشت ولی وقتی عزم مرد سیگاری را دید کم کم بی تفاوت شد ،گاهی وقتها از پشت در داد می زد چیزی لازم نداری ؟و هر بار سکوت بود که جواب کامبیز را می داد . کف خانه پر بود از ته سیگارهای مختلف . بعضی کاملا سفید و بعضی دو رنگ، ایرانی و خارجی ،بعضی از سیگارها تا فیلتر سوخته بود و بعضی هم به فیلتر نرسیده روی موزاییک کف اتاق خاموش شده بود ، خیلی وقت بود که پول برق را نداده بود ،امروز برق را قطع کردند ،همسایه ها شبها از شیشه دود گرفته اتاقش رنگ قرمز تند سیگارش را وقتی که حریصانه به جان سیگار افتاده بود دید می زدند،  پکهای عمیق مرد به سیگار هر لحظه خاکستری دیوار را به تیره تر شدن تحریک می کرد ،معلوم نبود آن همه دود را برای چه می خواست ،معلوم نبود چگونه تا به حال زنده مانده ,معلوم نبود چرا ...

مردم می گفتند غذا نمی خورد به جایش ته سیگار ها را مز مزه می کند ، امروز کامبیز ده بکس سیگار جدید برایش آورده بود. اما  زیر دمپایی پولی نبود،نگران شد، در زد ، آقا ،آقا، حالتون خوبه ؟، عرق پیشانی اش را پر کرد ، ترسیده بود ،خواست در را بشکند، هرچه لگد زد نشد ،سیگار ها را رها کرد و با سرعت وارد خیابان شد. خواست داد و قال راه بیندازد که پنجره اتاق مرد سیگاری نظرش را جلب کرد. تا به حال در عمرش این قدر دود ندیده بود ، به عقب برگشت کم کم توجه مردم هم جلب شد دود به شدت از پنجره خارج می شد .فردی در جمعیت با آتش نشانی تماس گرفت ،ماموران از ساختمان بالا رفتند  ،چیزی آتش نگرفته بود ، کسی هم داخل ساختمان نبود ،هوای اتاق نفس تازه ای کشیده بود .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:54 PM  توسط رضا شیرزادی  | 

دیگر حرفی نمانده،فاصله بیداد می کند در من ،در تو ،و باد، دور می کند تو را از دلبستگی ،تو می روی ،می دانم، امروز، پرچم سیاه را در دریای طوفانی دلم بالا خواهم برد. از حالا هرکه وارد شود غرق می شود .بی تو حوصله از من فارغ است ،و ذوق ندارد که گل دهد شکوفه باغچه کوچکم. گیلاس ها همه خشکیدند،راست می گفتی، عشق دروغ است دروغ .اشک است یا عرق نمی دانم، می چکد از هفت بند صورتم و می ساید دفتر کاهیم را و کاه گلی از کاغذ را برای مدفون شدنم فراهم می سازد ،و من دفن می شوم در انبوه جملات مرده ،و سکوتی سرد پر می کند روحم را ،زمان می گذرد، جوانه ای سبز روی مزارم رخ می زند ،نامش مهتابگردان است ،به یادت هر شب ، جستجو می کند ،تو را،ماه را ، فقط می گردد و چشم به راه تو سر می چر خاند ، و زندگی ادامه می یابد با من، بدون من ،سرو، بلند تر از قبل، می تاباند باد را در خود و باد، از درد به خود می پیچد و زوزه می کشد .قاصدک انگار خبری برای مهتابگردان آورده .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:39 PM  توسط رضا شیرزادی  |