تبليغاتX
آ و ا ی مبهم
دل نوشته ها ی من

وارد یک کوچه بن بست شدم، فردی در حال عبور از کوچه بود، سرم را از ماشین بیرون آوردم و از او پرسیدم: ببخشید آقا  آخر دنیا از این مسیر میره ؟مرد از بالای عینکش نگاهی مرموزانه  به من کرد و در حالی که دستش را به سمت دیوار ته کوچه گرفته بود، گفت: همینو  مستقیم میری ،تو مسیر هم هر چهار راهی رو که دیدی می پیچی دست چپ، فقط دست چپ ،یادت باشه خیلی ها خواستن از این بن بست برن به آخر دنیا، ولی وسط راه پشیمون شدنو برگشتن البته خیلی هاشون هم بر نگشتن ولی تو می رسی ،قیافت اینجوری میگه، فقط یادت باشه دست چپ . از آن مرد خداحافظی کردم و در فکر فرو رفتم .همه چهار راه ها دست چپ ؟  حرکت کردم، از دیوار رد شدن سخت نبود، وارد شهر شدم ، انگار شهر را با چهار راه ها ساخته بودند،برگ های درختان هم به شکل چهار راه بود ، حتی روی پلها هم چهار راه داشت ، چراغ راهنمایی هم چهار چراغ داشت ،هرچه چهار راه ها را بیشتر پشت سر می گذاشتم عریض تر می شدند، تمام مسیر های سمت چپ خلوت بود، انگار آفتابش هم کم نور بود ولی در آن سه  مسیر دیگر تا چشم کار می کرد مغازه های شیک با آدمهایی شیک تر و آفتابی گرمتر جلب توجه می کرد، همه آن آدمها لباسهایی با طرح چهار راه بر تن داشتند  ،حسابش را داشتم این چهار صد و چهل و چهارهزار مین چهار راهی بود که به سمت چپ می پیچیدم، دیوار ها همه چهار خانه چهار گانه نقش بسته بود روی تن هزاران خانه، تمام آدمهایی که در کودکی سرشان را چهار راه تراشیده بودند حالا با همان چهره حضور داشتند ،و تابلو هایی که رویش نوشته شده بود چهار راه کلی بیشتر وجود ندارد، انگار آنها نماینده همه چهار راه های دنیا بودند ، حرکت کردم و در میان انبوهی از چهار راه دوباره به چپ پیچیدم ، کم کم دنیا داشت دور سرم می چرخید، ایستادم آفتاب رمق تازه پیدا کرده بود به جلو نگاه کردم، دیگر چهار راهی نبود، فقط چهار مسیر بود به موازات هم در یک طرف یعنی سمت چپ ،همین جور نگاهم به یکی از این  مسیرها قفل شده بود که دیدم یکی سرک کشید ،بلافاصله از اولین مسیر دست چپ وارد شدم و با سرعت راندم، سه راه دیگر هم از اطراف من مشخص بود انگار داشتند به ما نزدیک می شدند آنقدر جاده ها به هم نزدیک شدند، که در یک لحظه خودمان را در یک مسیر احساس کردیم، ناگهان جاده شلوغ شد، سرعت همه ماشین ها یکنواخت و روان بود در یک لحظه باز برخورد کردیم با یک چهار راه بسیار بزرگ که نظیرش را تا به حال ندیده بودم، همه به راه خود ادامه دادند اما من به سمت چپ پیچیدم تا بالاخره رسیدم به یک کوچه بن بست، پیاده شدم کوچه آشنا بود، یک نفر صدایم زد، صدای او هم آشنا بود، در  خانه ای باز شد، کودکی به سمتم دوید، او هم آشنا بود، یک لحظه به خودم آمدم پسرم بود ،مسافر کشی دیشب حواس برایم نگذاشته بود ،زنم جلو آمد و سلام کرد و با لحنی نگران و آشفته گفت: معلوم هست از دیروز تا حالا کجایی؟ لبخندی زدم و گفتم تو برو الان می آم واست توضیح می دم .در حالی که پسرم را در آغوش گرفته بودم، رفتم سراغ ماشین که در را ببندم ، روی صندلی ، کتابی نظرم را جلب کرد ، داخل ماشین شدم و نگاهی به  کتاب انداختم .تعجب کردم، روی کتاب نوشته شده بود چهار راه .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:49 PM  توسط رضا شیرزادی | 

زخمش کاری بود، چاقو دقیقا مجرای تنفس و شاه رگها را بریده بود، با اینکه دست و پایش را محکم چسبیده بودند اما باز هم تکان می خورد  ، خون به شدت از بدنش خارج   می شد ، می خواست نفس بکشد ،اما با هر  نفس کلی خون را وارد ریه هایش می کرد و صدایی ناهنجار ،دیگر کار از کار گذشته بود ،ضربان رو به افت قلبش را با جهش های پی در پی خون حس می کردم ، اولش خیلی داد زد ،کم کم چشمانش شروع کرد به تکان خوردن ،جریان خون بسیار ضعیف شده بود ،جوبی از خون راهش را در جوب کنار خانه باز کرده بود و رنگ آب به قرمز کمرنگ می زد،همه منتظر ایستاده بودند و تماشا می کردند،عده ای هم صدای ضبط ماشین هایشان را زیاد کرده بودند و دسته جمعی می رقصیدند ، قصاب می خواست نخاع را قطع کند، دوباره شروع کرد به دست و پا زدن و به محض اینکه نخاعش بریده شد،دیگر دست و پا نزد ،انگار دیگر درد را حس نمی کرد ،قصاب سر را  به طرفی پرت کردو بعد، صدای کل کشیدن زنها ، همه جارا پر کرد ،عروس و داماد در حالی که دود و بوی اسفند فضا را پر کرده بود ، به خانه بخت رفتند .زمین پر بود از نقل های رنگارنگ  و سکه های طلایی ، در آن گوشه ،خون لخته شده گوسفند را می شستند  .و کمی دورتر کودکی بازیگوش با چوبی نازک چشمهای باز و درد کشیده گوسفند را نوازش می داد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 7:30 PM  توسط رضا شیرزادی | 

سر وقت بیا سر وقت برو .خب برو دیگه ،مگه فرقی داره کی بییای کی بری ؟ هر روز کاغذای توی کیفت زیاد می شه ،کیفت مثل دلت قلمبه می شه ،دلت مثل چشات باد می کنه و معلوم نیست کی می خواد بترکه ،شوم نیست ،اگه ده بار دیگه هم باد کنه و بترکه ، اما چه فایده تو که گوشت بده کار نیست ،می گی از خودت بدت اومده ،می گی قلبت داره پاره می شه ،می خوام بیام وسط حرفت، ولی نمی ذاری ،می گی بذار بگم ،بذار خالی شم، من سکوت می کنم  ،بازم می گی ،هی می گی ،منم جون می کنم و گوش می دم ،یعنی، با جون و دلم گوش می دم ،حرفات سوز داره ، تا مغز استخونم ،یکی نیست حال منو درک کنه ،بابا، منم دل دارم ،خوب دل منم می تونه بترکه، می تونه پاره شه ،اما کو گوش شنوا ،اتفاقا هرچی می کشم از این گوش شنواست ،کاش خوب گوش نمی دادم ! کاش می مردمو ...

تموم خونه پر شده از برگه های قد و نیم قد،هی هر روز از این آزمایشگاه به اون آزمایشگاه ،از این مطب به اون مطب ،ای خدا ،دیگه حتی کیف منم جا نداره ،زمان ،این لعنتی ترین کلمه روزگار ،بد جور امانمونو بریده و حالا نگرانم ،صدای گریه هات رو که شنیدم ،به ساعتم نگاهی کردم و کیف و از پنجره بیمارستان پرت کردم بیرون ،برگه های معلق در هوا، و تو، که پایان همه دردهای منو مادرت بودی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 8:52 PM  توسط رضا شیرزادی | 

و تو را که و من را که و دیگران را که می بینند از من، از تو، از همه، متنفر می شوند و با هم و بی هم و از همه جا بی خبر می روند و در راه ،کوچه ،محل ،تو را، من را و همه کسانی را که می خندند، می گریانند و من ،به همراه تو و تو به همراه دیگران به من می خندی و حتی لحظه ای فکرش را هم نمی کنی که دیگران به تو هم می خندند و من دیگر نمی خندم از جبر و گر یه نخواهم کرد از درد ،درود به تو که می خندی بامن با تو با همه و بد را از من از او که می خندید نمی گویی به من و تو خوب می دانی که از برکت بودنش زنده ای،اما متاسفم ،نه غمگینم ،و بعضی وقتها هم خوشحال و سر حالم که تو و همه را دارم .مفتخرم به این که تو و همه ،همگی من را دوست دارید و این باعث می شود که با تو و همه آنهایی که دوستم دارند بخندم .البته خوب می دانم که سخت است ،اما چاره چیست ؟ وقتی که تو را ،من را ،و دیگران را که می بینند ،از من ،از تو ،از همه متنفر می شوند .

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 3:7 PM  توسط رضا شیرزادی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در سر در گمی واژه ها گم شده ام و در این کلاف هزار پیچ غوطه ورم .و هیچ در نظرم نیست قلم در دستم و انگار گیجم .واژه ها رنگها کوچه ها همه و همه راه منو من هیچم . نوشتن برایم سخت شده احتمالا زندگی هم کم رنگ شده .و همچنان در ورای این سختی منم لحظه لحظه پا به پا صحنه های بیکسی و رد پا .
27 سال دارم فقط همین .

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
انجمن اهل قلم گرمسار
امین کریمی
جناب آقای کلاتی
من بي تو (عليرضا خجو)
درهم و برهم (حامد امامي)
ثريا قاسمي
مردمکان
من سکوت .......مینویسم
پرده ها می شکنند( سروین پرویز )
تو را من چشم در راهم (مریم خالقی )
سفر بر مدار مهتاب
یه دروغ بزرگ
از تو چه پنهون
عشق واقعی
آینه ای برای صدا
مرا سرشار از آرامش خویش کن
گاهی منم، گاهی ...هیچ کس !
مهدی صباغی
بیا ای آشنا با دیدنت جانم طلوعی تازه ...
سفره دل
2 نفر ولی تنها
never_always
!...چرا گرفته دلت
:๑۩۞۩๑يه غريبه ๑۩۞۩๑
نغمه های ترک خورده
ديگه تمومه(مجتبی نیک سرشت)
فردوس
... تا تن کاغذ من جا دارد
زیر لب می گویم ...
اشک کاغذ
طنین جیغ کلاغ
بانوی نقره پوش
هزاران زن مثل من
لحظه های آبی (جناب آقای قاسمی )
عین عشق
داستان (حدیثه شهریوری )
که زندان مرا بارو مباد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM