![]() |
![]() |
|
| دل نوشته ها ی من |
|
عاشق عاشق شدنت شدم وقتی که عاشقی را در مکتب تو آموختم و حالا عاشق شدنم را عاشقی دیگر عاشق است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9:3 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
یاد حرف پدرکه افتاد ، روزه اش را خورد شمعدانی اش تازه گل داده بود، خشکید ، پدرش دیروز مرد، درست نزدیک افطار، دلش می خواست روزه اش را نگه دارد ، حرفهای پدرتمام ذهنش را پر کرده بود ، باید روزه اش را می خورد ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 3:3 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
غروب که از راه رسید، پایش لرزید نخ شاقولش پاره شده بود باید هنرش را نشان می داد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 9:45 AM توسط رضا شیرزادی |
|
|
خدا خواست و امسال ،خربزه ها مون گرفت .یه خورده کالک چیدم، ببر مادرت می خواد ترشی درست کنه .شامتو که خوردی حرکت کن .زود برگرد ،امشب جعفر نیست باید تو آب بگیری .مواظب اطراف باش .علی مراد می گفت دیشب چند نفر آمده بودن خربزه دزدی .اگه شغالا و دزدا بزارن ،امسال باید ده تا خاور خبر کنیم .راستی امروز خربزه هارو پشت و رو کردی ؟ علی مراد می گفت سمت اونا، شته داره ،هی بهش گفتم نون حروم نبر سر سفرت ،زن و بچت چه گناهی کردن؟می خنده، می گه شته، زمین من و تو حالیش نیست ، نوبت تو هم می رسه،به حسین طلاسم فروش سپردم سم خوب واسم از تهرون بیاره .خوابت نبره ،آب بیوفته تو زمین غلام علی فیاض ،اون نامرد خیلی به ما بد کرده .تو یادت نمی یاد همیشه سر آب دعوا داشتیم .سوی فانوسو زیاد کن از دور دید داشته باشه .یه دفعه دستم سوخت ،محکم زدم رو دستم، از خواب پریدم .خیس عرق بودم، صدای سگها می یومد.ساعتو نگاه کردم ،سه شب بود ،یاد بابا افتادم ،بغض گلومو فشار می داد ،براش فاتحه فرستادمو از آلونک زدم بیرون، آب داشت می رفت تو زمین غلام علی فیاض .رفتم جلو آبو بگیرم تو تاریکی صدا شنیدم .داد زدم هااایییی ،دیدم چند نفر از تو زمین فرار کردن. دویدم سمتشون سوار موتور شدنو در رفتن .نمی دونم پام به چی گیر کرد ،خوردم زمین ،بلند شدم ،تمام لباسم گلی شده بود. آبو بند آوردم و راه افتادم به سمت آلونک .در آلونک باز بود دور فانوس شته موج می زد ،...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 0:8 AM توسط رضا شیرزادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در سر در گمی واژه ها گم شده ام و در این کلاف هزار پیچ غوطه ورم .و هیچ در نظرم نیست قلم در دستم و انگار گیجم .واژه ها رنگها کوچه ها همه و همه راه منو من هیچم . نوشتن برایم سخت شده احتمالا زندگی هم کم رنگ شده .و همچنان در ورای این سختی منم لحظه لحظه پا به پا صحنه های بیکسی و رد پا .
27 سال دارم فقط همین . |
|
RSS
|