|
|
|
|
|
یک شبی او به خواب من آمد او که نورالحیاط عظمی بود او دعایی برای امت کرد در دعایش ظهور آقا بود حرفها می زد از زمانه و دل ساکت و بی قرار آنجا بود صحبت از ظهر روز عاشورا تشنگی ،نقل مجلس ما بود خیمه هامان همه کنار فرات قسمت ما فقط تماشا بود ظهر ،خورشید العطش می گفت اشک از چشم مشک پیدا بود غنچه های قشنگ لاله من تشنه تر از لبان بابا بود پرچم سرخ را علم کردیم شیر میدان ،عزیز لیلی بود رفته بودند لاله ها ،کوثر وعده گاه تمام آنها بود من ندانم چرا نفهمیدم دل او ساده مثل دریا بود کاش بیداری ام امان می داد خواب ،آنشب چقدر زیبا بود |
||
|
|
|
|
|
با خود زمزمه می کنم تو را ای لطیف ترین خاطره ها دریادم ای همیشگی شده در کوچه پس کوچه های ذهنم و ای یادگار عاشقانه های وجودم و باز زیر لب می گویم بمان ،بمان که عطر وجودت لحظاتم را فرا گرفته بمان که اگر بمانی ،ماندگار می شوم ،تا پرندگان عاشق نجوای زندگی سر دهند و بال به بال هم جشن شادی برگ و باد را به نظاره بنشینند آن وقت است که آرام می شوم از حرم داغ نفسهایت و فریاد می زنم تو را و ایمان می آورم که امید همین نزدیکیست و مرگ در آن دور دست سالهاست که مرده پرواز می کنم اوج می گیرم از تو ،به آسمان آبییت تو کوچک نیستی حتی از آن بالا دیگراز سقوط نمی ترسم جاذبه من را جذب می کند باز می گردم ،دوباره زمزمه می کنم تو را ای لطیف ترین خاطره ها در یادم ای همیشگی شده در کوچه پس کوچه های ذهنم و ای یادگار عاشقانه های وجودم |
||
|
|
|
|
|
بر می گردم به شب و پنجره بسپار ،که بر می گردم عشق را زنده نگه دار، که بر می گردم دو سه روزی هم اگر چند ،تحمل سخت است تکیه زن بر تن دیوار، که بر می گردم گفته بودی که به شب، چشم به راهم بودی به همان دیده بیدار، که بر می گردم |
||