![]() |
![]() |
|
| دل نوشته ها ی من |
|
محل به محل، کوچه به کوچه، خانه به خانه ، تو آب شده بودی ،جوان بودم ،آفتاب غروب کرد ،ماه طلوع کرد،و دوباره آفتاب طلوع کرد و ماه غروب ،ولی من فقط می گشتم .روزها سربازارچه ایستادم و نگاه کردم ،مردم آمدند ،مردم رفتند،امروز برق بازارچه رفت همه رفتند ،من ماندم ،هوا ابری شد، من گشتم.باران گرفت، من گشتم ،ولی توآب شده بودی .زندگی سخت شد، من بودم سبز شد من بودم .روزها آمدند و رفتند ،پاییز بود ،برگها میریختنتد،برگهای تقویم اتاقم هم .پدر پیر شد ،مادر کنار حوض نشست ،بچه هایم گوشه حیاط در حال بازی. .داد ،داد و هزار داد از این روزگار ،میترسم ،سالهاست که میترسم ،دیروز خودم را جلوی آینه حس کردم، موهایم عجیب بی تاب سپیدیند ،به گمانم نوبت آن رسیده که به من هم کمان بدهند.نوشته هایم کاهی شده بود .و حرفهایم تکراری ،دیگر هیچ کس با من نبود ،من فقط می گشتم .اگر پیدایت کنم ! خواهم گفت که چه سخت بود این فراغ ،آخ،عروسی شد نرفتم،عذایی شد نرفتم ، سالهاست از قصه عشق من به تو می گذرد،و گرد پیری روی چشمانم سنگینی می کند .ولی چه باک؟! فکر میکنی چون عصا دارم و دستانم می لرزد ،کوتاه می آیم نه ، حیف که نمی توانم بگویم کور خواده ای .می خواستی عاشقم نکنی ،فردا صبح زود بازهم می آیم ، ،خروس مش حیدر، خیلی قشنگ می خواند. چای را نخورده ازخانه بیرون آمدم ،باد می آمد کلاهم را برد ،کودکی آوردش ،ساعت جیبیم رانگاه کردم ،دیگر وقتش بود ،به راه افتادم ،باید می رفتم ،شام هم خانه نرفتم ،هوا سرد بود زانوهایم تیر می کشید ،بازهم توکم محلی کردی .برگشتم به سمت خانه ،خواستم کلید بیندازم ،کلید افتاد روی زمین ،خم شدم که برش دارم عینکم افتاد ،نمی دانم چرا ؟حضورت را حس می کردم .آری تو آمده بودی دیر نکرده بودی . آن شب تا صبح در آغوشت گریه کردم ،تا صبح فریاد زدم ،و تا صبح از ته دل خندیدم ،دیگر آرام شده بودم ... آری ،پدر آن شب گمشده اش را پیدا کرد و با لبی خندان از دنیا رفت ،ولی هرگز به ما نگفت که تمام عمرش را دنبال چه بود ،روی سنگ قبرش نوشتیم: پدری که عمرش به بلندای جلال تو کوتاه شد…
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 11:26 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
شب یلدا این شب قشنگ و طولانی ما ایرانی ها و شب چیره شدن گرمای محبت ایرانی ها
بر سرمای خشک زمستان مبارک باد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 11:31 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
پرواز کردم ، دست ،بال شد، اما پا، همان پای رفتن بود و دل کوچک شد، اما ضربانش تند تپش قلب من ،بهتر از دل گندگیهای بیهوده است وسعت دل را به نامت سند زدم باشد که سبک بال، پرواز را پیشانی نوشت خود کنم و تو کوچک نیستی حتی از آن بالا ایمان را، به پایت قربانی می کنم دیگر از سقوط نمی ترسم خدایا، دستانم را از تو می خواهم |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 5:8 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
دیشب خاطراتی را برایم زنده کردی یاد روزهای اول آشنایی ،روزهای وصل وصله های تنم به حرم داغ نفسهایت ،یاد دستان مهربانت ،شیطنت های زیبایت ،و عشق بازی باران در آن روز سرد پاییزی ،تو هم شعر گفتی یادت هست؟ راستی آن چتر را هنوز داری ؟ .خنده هایت ذهنم را پر کرده بود ،آن روز با هم دویدیم ؟تو بردی ، من خندیدم .گوش کن ،به صدای دلم گوش کن ... دوستت دارم به اندازه تمام گندم های گندم زارهای دنیا ،به اندازه تمام خر خاکی های روی زمین به اندازه طعم ترش ، تمام ترشکهای عالم .آه ه ه ه ه ه ه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 7:11 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در سر در گمی واژه ها گم شده ام و در این کلاف هزار پیچ غوطه ورم .و هیچ در نظرم نیست قلم در دستم و انگار گیجم .واژه ها رنگها کوچه ها همه و همه راه منو من هیچم . نوشتن برایم سخت شده احتمالا زندگی هم کم رنگ شده .و همچنان در ورای این سختی منم لحظه لحظه پا به پا صحنه های بیکسی و رد پا .
27 سال دارم فقط همین . |
|
RSS
|