![]() |
![]() |
|
| دل نوشته ها ی من |
|
بود،خیس بودم از نم ،صدای خش خش شنیدم ،ترسیدم ،بازم خش خش ،فرار کردم ،خیس بودم از عرق .پریدم زیر لحاف، سایش رو شیشه افتاده بود،صبح نمی شد در را قفل کرده بودم ،جای من راحت بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:24 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
آن تصادف لعنتی باعث شده بود از همه چیز متنفر شوم ، دیگر زندگی برایم معنایی نداشت .حوصله هیچ کسی را نداشتم ، نمی توانستم باور کنم که قسمتم سیاه بود مثل رنگی که باید تا آخر عمر تحمل می کردم .بعد از کلی دوا و درمان ودعای مادر و التماس به خداوند ،جواب کمیسیون پزشکی آمد .و تشخیص پزشکها این بود که من تا آخر عمر نابینا خواهم ماند و هیچ عملی هم نتیجه نخواهد داشت .و… ،به شدت از خودم بیزار شده بودم ، دیگر دست ودلم به نماز نمی رفت ،احساس می کردم خداوند من را دوست ندارد .با خودم می گفتم خداوندا ، چرا من باید برای همیشه از نعمت دیدن محروم شوم ،آن هم در این سن و سال .این بود نتیجه آن همه عبادت و بندگی و کمک به دیگران ،این بود رسم دوستی بین من و تو ؟ به خودم وایمانم شک کرده بودم .با خود می گفتم شاید این یک امتحان از سوی او باشد ولی بعد به خودم می گفتم این چه امتحانیست که تا آخر عمر ادامه می یابد، .در خانه همه چیز به هم ریخته بود . .مادرم که کارش شده بود گریه و دعا و دخیل بستن، پدر هم مرتب فشارش بالا و پایین می رفت و دنبال دارو و درمان جدید با اعصابی له شده .نمی خواستم باور کنم که تا اخر عمر نابینا خواهم بود و نابینا خواهم مرد.مادرم می گفت تو نذر امام رضا هستی واصلا او تو را به من و پدرت داده ، بیا و قبول کن برویم به پابوسش خدا را چه دیدی شاید فرجی شد.که اگر بشود تا آخر عمر خودم خادم بارگاهش خواهم شد و هر سال برای تولدش نذری می پزم وخیرات می دهم ،و برای دومین بار شرمنده آقا می شوم .ولی این حرفها به گوشم نمی رفت چون دیگر در من اعتقادی نمانده بود .پیش خودم می گفتم خدا باید شفایم می داد که نداد ،حالا از واسطه او چه کاری ساخته است .دیگر از سیاهی و خوردن به در ودیوار خسته شده بودم ،از اینکه حتی نامزدم تحملم نکرد و بعد از آن اتفا ق رفت ،از این که متوجه شدم که چقدر بی مصرفم و اضافی .البته به خانواده همسرم حق می دادم .چه دلیلی داشت که دختر مثل دسته گلشان را به کور بی مصرفی مثل من می دادند .حق داشتند ،خیلی عصبی می شدم وقتی نمی توانستم دوستانم را ببینم ،حتی سریال مورد علاقه ام را .هر وقت می خواستم با آن عصای سفید مسخره راه بروم وجودم از نفرت پر می شد.من که زمانی عاشق عینک دودی بودم حالا از آن نفرت داشتم .بیشتر وقتها گریه می کردم و از خدا طلب مرگ .از بس زمین خورده بودم تمام دست وپاهایم زخم شده بود و می سوخت .بعضی وقتها دلم برای نامزدم تنگ می شد ،ولی بعد به خودم می گفتم اگر او همسر دلسوزی بود الان کنارم بود و مرحمی بر درد بی درمانم .دیروز نیلوفر خواهرم از نیشابور تماس گرفت و برای تولد مریم خواهر زاده ام ما را دعوت کرد .ولی چون پدر باید به مامورییت می رفت از نیلوفر معذرت خواهی کردند و گفتند که در یک فرصت بهتر حتما می آیند.ولی من گفتم می آیم ،هم می خواستم نیلوفر را ببینم و کمی هم از این حال وهوا در بیایم .تا شاید کمی آرام شوم .و به پدر گفتم برایم بلیط بگیرد ،ولی پدرم شدید مخالفت کرد وگفت که درست نیست که تو را با این وضعییت تنها رها کنیم .کمی صبر کن هفته آینده با هم به نیشابور می رویم .نیلوفر ناراحت نمی شود و شرایط را درک میکند .جواب دادم من باید فردا صبح بروم به نیشابور آن هم تنها .اصلا دلم برای نیلوفر تنگ شده .مادرم می گفت تو که نمیتوانی جایی را ببینی ،چطور می خواهی از قطار پیاده شوی ؟و ایستگاه ها را تشخیص دهی .گفتم به نیلوفر بگویید که بیاید ایستگاه دنبالم .من هم از مردم می پرسم نگران نباشید .مادرم گفت که مگر می شود ما نگران نباشیم ،تا تو به نیشابور برسی ما جان به لب می شویم .ولی من در آن لحظه به هیچ چیز فکر نمی کردم جز نیشابور .خلاصه با اصرار من قبول کردند ولی ته دلشان راضی نبود.و مطمئنم فقط به خاطر شرایط روحی من رضایت به این سفر دادند .صبح روز بعد به همراه پدر ومادر به ایستگاه رفتیم .مادرم گریه می کرد. می گفت خواهش می کنم مواظب خودت باش .رسیدی حتما تماس بگیر .به نیلوفر سپرده ام به ایستگاه بیاید از این بابت خیالت راحت باشد.فقط مواظب خودت باش همین .بعد من را بوسید، پدرهم مرتب سفارش می کرد وسعی داشت آرامم کند ،ولی من آرام بودم .پد رو مادر من را تا کوپه آوردند و صندلی من را مشخص کردند.وقتی که بر روی صندلی نشستم به پدر گفتم برو خیالت راحت باشد ،هیچ اتفاقی نمی افتد . پدرانگا ر می خواست چیزی بگوید ولی نگفت، دستی روی سرم کشید و رفت بیرون فکر کنم در راهرو، مادرهم در حالی که گریه می کرد من را بوسید و گفت دیگر سفارشت نمی کنم، خدا پشت و پناهت ،اگر در راه مشکلی برایت پیش آمد از مردم کمک بخواه .بخدا اگر صبر می کردی تا با هم می رفتیم هم برای تو بهتر بود وهم برای ما .گفتم مادر باید بروم ،باید. ،وقتی قطار حرکت کرد،دستم را به شیشه واگن چسباندم و شروع کردم به دست تکان دادن ،مطمئن بودم که پدر و مادرم می بینند و آنها هم دست تکان می دهند.عینکم را برداشتم و عصای سفید رنگم را جمع کردم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم به فکر فرو رفتم .فردی که کنار صندلی من نشسته بود ،سلام کرد گفتم: سلام ،گفت: خوبی ،گفتم آری ،شما خوبید؟ جواب داد شکر خدا نفسی می آید و می رود .گفت :می توانم بپرسم کجا می روید؟ گفتم : نیشابور ،از صدایش مشخص بود که از من بزرگتر است ،پرسیدم مقصد شما کجاست ؟ گفت: مشهد الرضا ، می روم پابوس آقا،نذر کردم اگر خدا بخواهد و شفا بگیرم ،سالی یک بار پیاده بروم پابوس .یک دفعه به خودم آمدم و پرسیدم شفا بگیرید ؟گفت: آری ، پسر جان مگر این عصا و عینک را نمی بینی ؟ خشکم زده بود، او هم مثل من یک نابینا بود .گفتم: نه نمی توانم ببینم، من هم یک نابینایم ،چه تصادفی .گفت: راست می گویی یا می خواهی من را اذیت کنی ؟گفتم: به خدا راست می گویم .آنقدر این اتفاق برایم جالب بود که یادم رفته بود نامش را بپرسم ، گفتم :نام شما چیست ؟ گفت :علی .بعد از نحوه نا بینا شدن همدیگر سوالاتی کردیم ،بیچاره علی آقا از زمان تولد کور مادر زاد به دنیا آمده بود . ،حسابی گرم صحبت شده بودیم .چند ساعتی گذشت .ایستگاه سبزوار را رد کرده بودیم ،که من خوابم برد . قطار از نیشابور هم گذشت ،ولی من همچنان خواب بودم ،و درست وقتی بیدار شدم که قطار در ایستگاه مشهد ایستاده بود و مامور قطار برای جمع آوری رویه بالش ها و رواندازها آمده بود.وقتی فهمیدم که خواب ماندم و کار از کار گذشته ،حسابی عصبانی شدم .سر در گم مانده بودم که چکار باید بکنم. به علی آقا گفتم چرا وقتی من خواب ماندم بیدارم نکردی؟.علی گفت: به خدا فکر کردم ،بیدارید ونمی خواهید حرفی بزنید.در ضمن من هم دقیقا نمی دانستم که در چه ایستگاهی هستیم و با خیال اینکه مقصد من ایستگاه آخر است با خیال راحت خوابیدم .گفتم حالا من باید چکار کنم ؟گفت :در مشهد جایی را برای ماندن نداری ؟یا آشنایی؟گفتم : ندارم هیچ کس .گفت اشکالی ندارد با هم می رویم به حرم .امسال دهمین سالی است که به مشهد می آیم.حالا برویم ؟ گفتم : پدر و مادرم چی ؟یا خواهرم که در ایستگاه نیشابور منتظر بود، حتما الان خیلی نگران است .علی آقا گفت: به آنها اطلاع می دهیم ،بعضی وقتها پیش می آید. دیگر چاره ای نداشتم ، باید به حرفهایش گوش می دادم ،وگرنه در این شهر غریب معلوم نبود چه به سرم می آمد. پرسان پرسان باجه بلیط فروشی را پیدا کردیم و دو بلیط برگشت برای فردا را گرفتیم .علی آقا به آن فرد گفت که اگر امکان دارد برایمان ماشین خبر کند.سوار شدیم و به سمت حرم حرکت کردیم .او در راه می گفت تنها آرزویم در این دنیا دیدن یک لحظه، فقط یک لحظه گنبد ظلایی بارگاه آقاست .بعد از مدتی رسیدیم به حرم ،وارد صحن شدیم .خیلی شلوغ بود طوری که جا برای سوزن انداختن نبود .علی آقا می گفت مواظب باش زیر دست وپای مردم نروی ،برای من چند بار اتفاق افتاده . دست علی آقا را سفت چسبیده بودم و هر دو با کمک عصاهایمان می رفتیم به سمت صحن .وارد ساختمان شدیم . داشتم به علی آقا می گفتم که چگونه این همه راه را برگردیم ،که یکدفعه با فشار جمعییت دستم از دست علی جدا شد.در آن همهمه صدایش زدم جوابی نشنیدم ،دوباره صدا زدم باز هم خبری نشد ،انگار آب شده بود و رفته بود داخل زمین .خیلی ترسیده بودم ،ناگهان در جمعییت شروع کردم به دویدن، که پایم به جایی گیر کرد و با عصا به زمین خوردم .عصا شکست و خودم هم بدجور زخمی شدم ،درد امانم را بریده بود .در آن لحظه انگار دنیا بر سرم خراب شده بود ،دوست داشتم زمین دهان باز کند و من را ببلعد ،نه راه پیش داشتم و نه راه پس ،به سختی بلند شدم و سعی کردم همان راهی را که آمده بودم برگردم .که باز خوردم زمین .مردم توجهی به من نمی کردند .دیگر طاقتم طاق شده بود ،نا خود اگاه اشک از چشمانم جاری شد ،اشکهایی که از روی بد بختی و تنهایی بود.با چشمانی پر از اشک و دلی شکسته و ملتمس سرم را بالا گرفتم و فریاد زدم، ای امام هشتم ،کمکم کن که درمانده ام ،آقا به دادم برس .بعد زار زار به حال خودم گریه کردم و سوختم .دوباره بلند شدم ،و در حالی که دستانم را به سمت جلو گرفته بودم راه افتادم به سمت صحن .همین جور که داشتم یواش یواش راه می رفتم ،و تنه های بی امان مردم تعادلم را بهم می زد ،روی شانه ام گرمی دستی را حس کردم برگشتم و پرسیدم کی هستی ؟ گفت یکی از بندگان خدا ،نگران نباش کمکت می کنم تا از اینجا بیرون بروی ،نمی دانم چرا ولی خیلی آرام شده بودم ،آن مرد بوی عطر خوشی می داد که تا به حال به مشامم نخورده بود .دستانش انقدر گرم و مهربان بود که انگار فوج فوج آرامش را به من منتقل می کرد .آن مرد با حوصله و مهربانی من را تا بیرون بارگاه آورد و با هم وارد صحن شدیم نمی دانم چرا زبانم بند آمده بود و نمی توانستم صحبت بکنم .بعد خودش را نزدیک گوشم کرد و گفت ، نگران نباش جوان اینجا همه در امانند و آرامش ،گفتم تو کیستی ؟ اصلا چرا به من کمک کردی؟ مرد، دستی به روی چشمانم کشید و گفت ، مردم را ببین که چگونه آن مرد را که شفا گرفته روی دستان خود به این سو و آن سو می برند .خوب نگاه کن ،لباسی بر تنش نمانده .پس بدان که خداوند رحیم است و بخشنده ،و تو هم از همان مردمانی ولایق نگاه او .در همین حال آن فرد را می دیدم که شفا گرفته بود و مردم از هر سو به سمتش می دویدند. اشک از چشمانم سرازیر بود و بدنم به شدت می لرزید .من هم می خواستم به آنجا بروم .طبق معمول دستانم را جلوی بدنم گرفتم که حرکت کنم ،متوجه شدم که دستانم را می بینم .شوکه شده بودم و رنگ به رو نداشتم ،نمی دانستم چه اتفاقی افتاده ! من آن جوان را که شفا گرفته بود با چشمان خودم دیدم ،باورم نمی شد من داشتم می دیدم .ناگهان برگشتم به سمت آن مرد ولی او را ندیدم ،شکم به یقین تبدیل شد ،آن مرد کسی نبود جز آقای همین بارگاه .نمی توانم بگویم که چه حالی داشتم ،نمی دانستم که باید بخندم یا گریه کنم ،همانجا زانو زدم و تا صبح گریه کردم.یاد حرف مادرم افتادم که می گفت امام رضا باید بطلبد و وقتی که میهمانش را طلبید نمی گذارد دست خالی برود.نمی دانم کی ولی به خواب رفته بودم .صبح خیلی زود با صدای اذان بیدار شدم .برایم جالب بود که هیچ کس در صحن متوجه شفا گرفتن من نشده بود .رو به گنبد طلایی کردم و گفتم ،آقاجان نمی دانم که چه باید بگویم و چگونه باید جبران کنم ،ولی تا آخر عمر در مشهد می مانم و خادم بارگاهت می شوم .فقط یک روز مهلت می خواهم تا به خانه خواهرم بروم که هم از نگرانی درشان آورده باشم و در جشن تولد خواهر زاده ام شرکت کنم .و به همه بگویم که شفا گرفتم.این را گفتم و از حرم خارج شدم .در راه یاد علی افتادم و اینکه چگونه مسئله را با او در میان بگذارم .از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم .به ساعت حرکت قطار چیزی نمانده بود .پرسان پرسان به ایستگاه آمدم و وارد قطار شدم و روی صندلی نشستم .فردی کنار من روی صندلی علی نشسته بود ،رو به او کردم و گفتم ببخشید آقا ،این صندلی جای دوست من است و الان می آید اگر امکان دارد جایتان را عوض کنید . آن مرد نگاهی به من کرد وگفت من هم بلیط همین صندلی را دارم و این صندلی برای من است .اتفاقا این حرفها را من می خواستم به شما بزنم ، چون شما هم دقیقا روی صندلی متعلق به دوست من نشسته اید .با تعجب به او نگاه کردم و گفتم ببخشید شما؟گفت اسمم علی است ،گفتم چه جالب نام دوست من هم علی است ،ولی او نابیناست ،علی گفت اتفاقا دوست من هم نابیناست .برای یک لحظه به فکر فرو رفتم و یاد آن مردی افتادم ،که دیروز روی دستان مردم در حرکت بود .با هیجان گفتم علی آقا شمایید ؟ گفت آری منم ،دیدم صدایت برایم آشناست ! گفتم پس این شما بودید که دیروز شفا گرفتید نه ؟گفت بله بالا خره با نگاه آقا توانستم به آرزویم که دیدن گنبد بارگاه بود برسم . این دنیا چه زیبا بود و من از آن بی خبر ! راستی کلک تو که نابینا نیستی ،دیدی گفتم که دیروز من را دست انداخته بودی ! گفتم نه به خدا من هم تا دیروز نابینا بودم. الان هم باورم نمی شود که ،شفا گرفم. هر دو درحالی که به شدت گریه می کردیم همدیگر را در آغوش گرفتیم .قطار حرکت کرد. به علی آقا گفتم بیا توهم در جشن تولد مریم، خواهر زاده ام شرکت کن ،علی هم که انگار تازه متولد شده بود قبول کرد و با هم نیشابور پیاده شدیم و به خانه خواهرم رفتیم، وقتی وارد خانه شدیم همه با تعجب به من و علی نگاه می کردند پدر و مادر هم آمده بودند انگار نگرانی طاقتشان را طاق کرده بود رو به مادر کردم و گفتم مادرم، آقا نذرت رابرای بار دوم ادا کرد ... مادرو پدر از خوشحالی داشتند بال در می آوردند من را در آغوش گرفتند و این بار، از روی خوشحالی گریه کردند. من هم گریه کردم .به مادر گفتم راست می گفتی، او طلبیده خود را دست خالی برنمی گرداند ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 2:37 PM توسط رضا شیرزادی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:3 AM توسط رضا شیرزادی |
|
|
امید، همین نزدیکیست ، و مرگ، در آن دور دست، سالهاست که مرده چشم انتظار لحظه دیدارم لحظه با تو تقدیر هرچه هست، نیکوست برایش میجنگم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 12:3 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
میدونم تو این زمونه، عشق کمه ،قلب کمه ،محبت و نور کمه ،لحظه دیدار کمه ،غروب با حال کمه عطر گل یاس کمه ،دلبر و دل دار کمه ،ندبه پر زار کمه ، تا دنیا دنیاست، غروبای غمگین غا لب می شه ،هر چی یادمه، عشقای نا پاک رو می شه ، زجه و شیون یتیم بلند می شه، تو دشت و تو دار و درخت گلای بد بو وا می شه ،نون پاک اوس کریم زیر پا ها لگد می شه ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:48 AM توسط رضا شیرزادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در سر در گمی واژه ها گم شده ام و در این کلاف هزار پیچ غوطه ورم .و هیچ در نظرم نیست قلم در دستم و انگار گیجم .واژه ها رنگها کوچه ها همه و همه راه منو من هیچم . نوشتن برایم سخت شده احتمالا زندگی هم کم رنگ شده .و همچنان در ورای این سختی منم لحظه لحظه پا به پا صحنه های بیکسی و رد پا .
27 سال دارم فقط همین . |
|
RSS
|