|
|
|
|
|
رنگ قرمز چشمانش یادگاریست از سالهای دور .
از اواخر اردیبهشت سال هزار و سیصدو ظلم تا اوایل خرداد سال هزار و سیصدو آزادی . و درست در همین روزهاست که حال چشمان بی بی رو به وخامت ، می گذارد، و نگاهش که بارانیست ، و سجاده ای که هنوز پهن است . خوب تر که نگاه کنی گوشه چشمانش آثار دلتنگی را مرطوب تر از همیشه می یابی . و کمی آن طرف تر تلویزیونی که همیشه روشن است . و انتظار که بیداد می کند . بی بی خوب می داند امسال هم محمدش را روی آن جیپ ارتشی پای گلدسته مسجد خرمشهر نشان خواهند داد . |
||
|
|
|
|
|
شکل یک پیتزا پشت شیشه دودی رنگ مغازه، مرتب روشن و خاموش می شد. کمی جلوتر یک یخچال ویترینی بزرگ پر از نوشابه و دوغ و سالاد در گوشه چپ مغازه نظر هر رهگذری را جلب می کرد . صندلی ها مشکی و فلزی بودند و میزها شیشه ای . روی دیوار های مغازه چند لامپ هالوژن روشن و خاموش می شد . و موسیقی ملایم، از دو بلند گوی نصب شده روی دیوار به گوش می رسید . از زمانی که دستگاه پیتزای اتوماتیک آورده بودند کارشان سکه شده بود . تبلیغاتشان در تلویزیون بزرگ شهر پخش می شد . بهروز سال گذشته مغازه را از یک پیرمرد ثروتمند خریده بود و بعد دستی به سر و گوشش کشیده بود . او تقریبا تمام وقتش را در مغازه می گذراند. نیما هم از همان اوائل در پیتزا فروشی کار می کرد و سفارشات مشتری ها را با موتورش به دستشان می رساند . یک یخدان که رویش با رنگ قرمز، بزرگ نوشته شده بود پیتزا تک، با کش های بلند و چند لایه روی زین موتور نیما سوار شده بود . بهروز سینی بندری سلفون پیچ را داخل یخچال می گذارد . تلفن زنگ می خورد . بهروز دستانش را با دستمال پاک می کند و می آید به سمت تلفن . _پیتزا تک بفرمائید ، خواهش می کنم ، چند تا ؟ نوشابه ، سالاد ، سس سفید یا قرمز؟ شماره اشتراکتون ، تا ده دقیقه دیگه می آد خدمتتون ، نیما نیما _بله آقا بهروز _بیا باید یه آدرس بری نیما صورت حساب و آدرس را گرفت و غذا را در یخدان گذاشت و تیز هندل زد و رفت . موتورش چراغ نداشت ، جوری می رفت که همه ماشین ها برایش نور بالا می دادند . دوباره تلفن زنگ می خورد _ پیتزا تک بفرمائید ، بله پنج تا همبرگر مخصوص ، دو نون باشه ؟ نوشابه مشکی آدرستون ، میفرستم تا چند دقیقه دیگه بیاد خدمتتون . خداحافظ صدای ترمز ممتد نیما، جلوی مغازه خیال بهروز را راحت می کند . نیما در را باز می کند ، چند میله کوچک و صورتی با زنجیر های طلایی بالای در به صدا در می آید . _نیما یه سفارش دیگه داریم تیز برو بیا که کارا گره خورده نیما آدرس را می گیرد و می رود دوباره در باز می شود ، دختری جوان با یک پالتوی کرم و روسری آبی ، با آرایشی ملایم وارد می شود . _سلام آقا _سلام خانوم بفرمائید _یه چیز برگر می خواستم ، لطفا پنیرش کمتر باشه سس قرمز هم نداشته باشه _چشم خانوم تشریف داشته باشید الان آماده میشه دختر کولیش را درمی آورد و روی یکی از صندلی ها می نشیند. یک خانواده وارد مغازه می شوند ، و چند ساندویچ سفارش می دهند و می روند روی صندلی ها می نشینند . صدای یک آهنگ ملایم از یک خواننده معروف در فضا می پیچد . میله های کوچک و صورتی بالای در دوباره به هم می خورند . بهروز از آشپزخانه سرک می کشد . _اومدی نیما ؟ دستت درد نکنه ، بیا این پنیرو آماده کن. _چشم آقا نیما پنیر را آماده کرد . ساندویچ را در سینی قرمز رنگی گذاشت و آورد برای دختر . برای لحظه ای نگاهش در نگاه دختر گره خورد . دختر لبخندی زد و گفت : _ممنون آقا _خوا خواهش می کنم خانوم نوش جان تلفن دوباره زنگ می خورد ، بهروز از آشپزخانه صدایش را بلند می کند . _گوشیو بردار من دستم بنده نیما همچنان محو دختر بود ، به خودش می آید _چشم آقا به سمت به سمت تلفن نگاهی می کند و می رود تا گوشی را بردارد . دختر گاز اول را به ساندویچش می زند . _پیتزا تک بفرمائید . بله ، چندتا ؟ ، سالاد ، فصل ، سس سفید ، چشم تا چند دقیقه دیگه می آد خدمتتون . نیما در حالی که گوشی را می گذاشت زیر چشمی به دختر نگاه کرد ، بهروز دوباره داد زد _نیما معلوم هست چکار می کنی ؟ مگه سفارش نگرفتی ؟ ده بیا دیگه ! دختر متوجه نگاه های تمام نشدنی نیما شده بود و مرتب خودش را جمع و جور می کرد ، دقایقی بعد نیما با ید برای سرویس می رفت بیرون . بهروز داشت همبر گر ها را پشت و رو می کرد . نیما نزدیکش شد و گفت :آقا بهروز می تونم یه سوال ازتون بپرسم ؟ بهروز از بالای عینکش نگاهی به نیما می اندازد _تو هم وقت گیر آوردی ها بپرس _ اون دختره که روی صندلی نشسته رو می شناسی ؟ _نه ، باید بشناسم ؟ چیزی شده ؟ _هیچی همین جوری پرسیدم _ای کلک ، نکنه چشت گرفته ؟ _نه بابا منو چه به این قرتی بازی ها _آره جون خودت ، تو گفتی و من باور کردم . _ برو ، برو به کارت برس که غذای مردم یخ کرد . این پنج تا پیتزارو هم ببر به این آدرس . صدای آهنگ هنوز در فضای مغازه به گوش می رسید تو همون بودی که من خوابشو دیدم تو همونی که می خوام براش بمیرم تو همون فرشته ای از جنس آدم تو واسم نشونه از خدای عالم حال نیما بد جوری خراب بود . پیتزا ها را در دست گرفت و از آشپزخانه آمد به سمت در . این بار دختر به او نگاه کرد، انگار دل نیما را آتش زده بودند . برای لحظه ای مکث کرد. چشمش به مشتری های دیگر افتاد که اورا مرموزانه می پائیدند ، رفت به سمت موتورش ، پیتزا ها را در یخدان گذاشت و خواست هندل بزند ، دوباره نگاهش دختر را جستجو کرد ، دختر نگاهش را از نیما گرفت و مشغول اس ام اس زدن شد . نیما موتورش را روشن کرد و رفت. صدای تلفن بلند می شود _ پیتزا تک بفرمائید . سلام خانوم ، مخصوص تمام شده ، اما پپرونی داریم . بله ، سس چی ؟ قرمز ، نوشابه مشکی، آدرستون ، نرسیده به فلکه بهار خیابان بنفشه پلاک 25 . تا چند دقیقه دیگه می آد خدمتتون . دختر از روی صندلی بلند می شود و به سمت بهروز می آید . _آقا چقدر تقدیم کنم ؟ _قابل نداره خانوم _خواهش می کنم _به چیز برگر داشتید یه نوشابه ، یه سس سفید . دو هزار و پانصد دختر از مغازه خارج می شود و دقایقی بعد نیما از راه می رسد. موتورش را روی دو جک می گذارد و وارد مغازه می شود . جای خالی دختر روی صندلی حال نیما را دگرگون می کند . بهروز از آشپزخانه با یک پیتزا بیرون می آید . _نیما بی زحمت اون بندری ها رو پشت و رو کن نسوزه _ چشم آقا کاردک را برداشت و بندری ها را پشت و رو کرد ، صدای جلز و ولز روغن بلند شد. فکر آن دختر از سرش بیرون نمی رفت ، دستانش را مشت کرد و فشار داد . نگاهی به بهروز کرد و گفت: آقا بهروز اون دختره خیلی وقته رفته ؟ _ نه همین پیش پات ، دو دقیقه نمی شه ، دیدی گفتم یه ریگی تو کفشته ؟! نیما حرفی نمی زند و به کارش ادامه می دهد . آن شب خواب به چشمان نیما نیامد ، با خودش حرف می زد و حساب کتاب می کرد . _ اگه اون سفارش لعنتی بهم نخورده بود ، اگه پنج دقیقه دیرتر می رفت ، اگه ... اگه ... اگه ... _ لعنت به این زندگی ، یعنی فردا دوباره می آد ؟ یعنی من اون دخترو بازم می بینم ؟ ای خدا کمکم کن صبح شده بود و نیما زود تر از همیشه راه افتاده بود به سمت مغازه . چهار کیسه نان باگت جلوی مغازه بود . در را باز کرد و نان ها را داخل گذاشت و شروع کرد به نظافت . کم کم سرو کله بهروز هم پیدا شد . _دارم چی می بینم ؟ آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ امروز سحر خیز شدی ؟ _ سلام آقا بهروز ، دیدم مغازه کثیفه ، گفتم تا قبل از اینکه مشتری ها بیان تمیزش کنم . _ چه عجب نمردیمو انضباط آقا رو هم دیدیم . آن روز نیما سفارشات را سریع تر از روزهای قبل برد . چند بار هم نزدیک بود تصادف کند . خطری عقب موتورش هم به یک ماشین گرفت و شکست . فکر آن دختر و اینکه شاید بیاید و او نباشد دیوانه اش کرده بود . اما آن روز خبری از دختر نشد . نیما در این چند روز به شدت عصبی شده بود ، طوری که چند بار با بهروز حرفش شد . نزدیک غروب بود ، هوا کمی سردتر شده بود . بهروز مشغول چرخ کردن پنیر ها بود و نیما داشت جعبه های پیتزا را سرهم می کرد . میله های کوچک و صورتی بالای در به صدا در آمد . آقا و خانومی جوان وارد شدند . بوی عطرشان به سرعت در فضا پیچید . نیما از پشت دستگاه پیتزا سرک می کشد . لحظه ای خشکش می زند . همان دختری که انتظارش را می کشید حالا رو به رویش ایستاده . دهانش خشک شده بود و نفسش داشت بند می آمد . دختر سلام کرد ، نیما نتوانست جواب دهد ، بهروز متوجه اوضاع شد، جواب سلام دختر را داد _سلام خانوم بفرمائید _آقا دو تا چیز برگر می خواستم ، لطفا پنیر یکیش کمتر باشه سس قرمز هم نداشته باشه. _چشم خانوم دوباره تلفن زنگ می زند بهروز گوشی را بر می دارد . _پیتزا تک بفرمائید ، سلام دکتر جان ، خوبی ؟ چه عجب ، یادی از فقیر فقرا ! خواهش می کنم ، ما هم زنده ایم شکر، بله پیتزاتون مثل همیشه باشه دیگه ؟ به روی چشم ، الان میدم بیاد . بهروز گوشی را می گذارد و به نیما نگاه می کند . دختر هنوز پشت میز ایستاده . _ آقا معذرت می خوام ، اگه ممکنه واسه شوهرم فلفل نریزید . جعبه خالی پیتزا از دست نیما رها میشود و روی زمین می افتد . نگاهش دوباره در نگاه دختر گره می خورد . بهروز دست نیما را می گیرد و به آشپزخانه می برد ، دختر مو هایش را زیر روسری پنهان می کند و به سمت میزی که شوهرش نشته بود می رود...
|
||
|
|
|
|
|
نزدیک صبح است و همه منتظر ند تا دوباره آفتاب بزند . مادر مشغول نماز خواندن است و بچه ها درخواب و بیداری لحاف را از روی یکدیگر می کشند . مادر دستانش را بار بالاو پایین می آورد و زیر لب ذکر می خواند . جانمازش را جمع می کند و چادر گلدارش را روی جا رختی آویزان می کند . _ خواب جا کردن کافیه دیگه، پاشین که امروز خیلی کار داریم ، اگه دیر بجنبیم، اذون ظهرو گفتن و کار از دستمون پریده ، زهرا ، دخترا، ده پاشین دیگه . مادربه آشپزخانه رفت و سماور را روشن کرد . _ حمیده مادر، اون پمادو بیار بمالم به دستم . از دیشب تا حالا خواب به چشمم نیومده، حکایت دست من از روغن و پماد گذشته . راستی دیروز، سکینه خانوم و دیدم، می گفت: کوکب، خیلی شکسته شدی ، داری با خودت چیکار می کنی ، گفتم ای خانوم، نفست از جای گرم در می آد، اگه تو هم مثل من هفت سر عائله داشتی و سایه شوهر بالا سرت نبود و مجبور بودی واسه یه لقمه نون، صبح تا شب سگ دو بزنی ، بهت می گفتم سختی و ذلت چه حالی داره !
زهرا در حالی که سینی چای در دستانش سنگینی م یکرد نزدیک مادر شد _ مادر دیروز تو خیابون همکار بابا رو دیدم ؟آقای محمدی و می گم ، اول منو نشناخت خودم رفتم جلو و سلام کردم . تا فهمید من دختر حسن آقام کلی تحویلم گرفت و تعارف تیکه پاره کرد ، می گفت تازه بازنشست شده کوکب خانوم در پماد را می بندد _ اگه باباتم الان زنده بود باید بازنشست می شد ،بابات با محمدی با هم رفتن تو شهرداری واسه استخدام . سواد درست درمون که نداشتن گذاشتنشون برا رفته گری . کلی خوشحال بودن که کار پیداکردن ،روزگاره دیگه مادر بالا داره پایین داره سختی داره راحتی داره .
زیبایی حمیده به مادرش رفته بود، هفته ای نبود که خواستگار زنگ خانه یشان را نزند. آخرین خواستگارش ، دلال فرش بود و بیست و چند سالی از خودش بزرگتر، حمیده از آن مرد خوشش آمده بود و دوست داشت زنش شود ، خواستگارش گفته بود او را وقتی در صف نانوایی بوده دیده. کوکب خانوم اسرار داشت تا حمیده ازدواج کند ، زهرا عصای دست مادر بود و کمک خرج خانواده. ابرو هایش پر پشت بود و موهایش مثل پنبه نزده گوله گوله دور سرش چسبیده . اوسالها عاشق پسر خاله اش غلام بود که سال پیش دریک تصادف کشته شد . بعد از آن، به کلی قید ازدواج را زد و به همراه مادر برای این و آن، رخت شویی کرد . در آمد زهرا و مادرش آن قدر نبود که برای یک روز شکم بچه ها را سیر کند . هفته پیش که با دو خواهر دیگرش رفته بودند حمام علی خانی، برای زهرا خواستگار پیدا شد، پسر بقال محل، عباس بود، مادرعباس می گفت پسرش پولی ندارد، اما جوان است و می تواند کار کند . مادر زهرا گفته بود باید با خودش صحبت کنم . آن روز زهرا عصبانی شد و حمام نرفته، تنها به خانه برگشت . هزینه حمام رفتن داخل شهر زیاد بود و بعضی وقتها بچه ها مجبور بودند در حیاط با آب سرد حمام کنند . یکبار سمیه به خاطر کلیه درد چهار ماه در خانه افتاد . دیروز از مدرسه اولیا سمیه را خواسته بودند ، کوکب خانوم وقتی برای مدرسه رفتن نداشت . زبان سمیه به شدت می گرفت و آب دماغش همیشه آویزان بود، طوری که تمام دفتر املایش لکه لکه به هم چسبیده بود . پسران کوکب همه شیر به شیر به دنیا آمده بودند و سیاهی پوستشان به پدرشان رفته بود. بعضی شبها کوکب، تا صبح، کنار حوض رنگ و رو رفته وسط حیاط،، زیردرختان لخت سیب می نشست و آرام اشک می ریخت . _ حسن آقا رفتی و منو با هفت تا بچه قد و نیم قد تنها گذاشتی ، رفتی و راحت شدی . خدا بیامرزدت ، حالا منم و یه دنیا غصه و درد و عذاب . به خدا کمرم داره خم میشه زیر بار این همه مسئولییت ، یادته همیشه مینشستی کنارهمین حوض و تو چشمای من زل می زدی و می گفتی: بچه ها رو که به سر و سامون رسوندیم با هم می ریم کربلا زیارت . پس چی شد، تو شدی رفیق نیمه راه و من شدم زینب ستم کش . نکردی حداقل یه شب بیای به خوابم . بابا آخه منم آدمم ، خدا شاهده اگه این یه ذره ایمانم نداشتم و از آینده اولادم نمی ترسیدم تا حالا خودمو کشته بودم .
بادی سرد در حیاط پیچید و موهایش را توی صورتش پخش کرد. پنجره یکی ا زاتاق ها چند بار به هم خورد و آرام گرفت ، کوکب موهایش را جمع کرد و برد تا پشت گوشش .
_ نگرانم، نگران دخترا ، نگران زهرا که دیگه به خودش فکر نمی کنه ، دیروز رفته بودم مزد یک ماه کارمو تو خونه ابولفتح خان بگیرم، پول که بهم نداد هیچی ، تف انداخت تو صورتم . خدا ازشون نگذره ، کارد بشه جیره بچه های یتیمم تو گلوشون . بالاخره خدا، جای حق نشسته.
فردای آن روز دوباره آفتاب نوید گرما بود و صبحی پر کار . مادر، اسماعیل را فرستاده بود تا نان لواش بگیرد. زهرا و مادرش باید برای رخت شویی می رفتند خانه خان علی واز باد کوبه ای . سمیه از زیر لحاف بیرون آمد و در حالی که چشمانش را می مالید به سمت مادر رفت _مامامان من گ گ گ شنمه مادر دستش را در موهای سمیه فرو کرد و به پسرانش که هنوز در خواب بودند نگاهی کرد و گفت : الهی فدای دختر گلم بشم ، الانه که داداش اسماعیل سر برسه با یه عالمه نون لواش . سمیه بلند شد و رفت کنار پنجره و منتظر ماند . و اسماعیل دقایقی بعد وارد خانه شد . صدای جیغ سمیه مادر و بچه ها رابه سمت صدا کشاند. مادر با دیدن چهره خونی اسماعیل به سمتش دوید و در حالی که دستانش به شدت می لرزید او را در آغوش گرفت . اسماعیل بغضش ترکید .
_الهی مادرت برات بمیره، چی به سرت اومده ؟ کی این بلا رو به سرت آورده ؟ مگه مادرت مرده ، ده بگو کدوم از خدا بی خبری صورتتو به این روز انداخته ؟! اسماعیل با گوشه آستین کتش ، صورتش را پاک کرد و در حالی که هق هق می کرد گفت : _آدمای خان علی واز .
کوکب برای لحظه ای ساکت شد ، انگار دنیا دور سرش چرخید . بلند شد ، چادر گلدارش را به کمر بست و راه افتاد به سمت در حیاط .
_یه خان علی وازی درست کنم که هفت تا دیگه از بغلش بزنه بیرون . مرتیکه هنوز جای سفت نشاشیده، سر پیری فیلش یاد هندستون کرده، پدر سوخته ، اصلا خوب کردم بهش دختر ندادم، تابوت دخترمو رو دوشش نمیزارم چه برسه به این که، الله اکبر از این همه رو . حالا کارشون به جایی رسیده که دست رو بچه من بلند می کنن .
خواست در را باز کند که زهرا دستش را گرفت.
_ مادر درسته که آدمای خان علی واز این بلا رو سر اسماعیل آوردن ، خودت که بهتر از همه می دونی ، بعد از اون جریان ، هیچ کدوم از ماها دل خوشی از خان علی واز و آدماش نداریم. _اما امروز قرار بود برای کار بریم خونه همین خان علی واز ، اگه امروز دعوا راه بندازیم دیگه از اون یه قرون شاهی هم خبری نیست ، ما به درک، شکم بچه ها رو چطوری سیر کنیم
! اشک از گوشه چشمان مادر سر ید روی چادر گلدارش که به کمر بسته بود. برگشت نگاهی به زهرا کرد و او را در آغوش گرفت . آن روز زهرا و مادرش برای رخت شویی رفتند به خانه خان علی واز . در آنجا هرکس به کاری مشغول بود. یکی باغبانی می کرد و دیگری نظافت . خان علی واز مشغول قدم زدن در حیاط بود و به کار گرها دستور می داد، گاهی اوقات هم متلک بار کارگرهای زن می کرد. کوکب داشت لباس ها و پرده ها را می شست و زهرا آن سوی خانه درحیاط خلوت، مشغول تمیز کردن شیشه ها بود . خان علی، متوجه حضور زهرا ومادرش شده بود . چوب دستی اش را چند بار به کف دست چپش کوبید و گره کوری به ابرو هایش انداخت و به سمت زهرا رفت. سلامی معنا دار کرد و بیخود زد زیر خنده. زهرا اهمییت نداد. خان دوباره خندید و گفت : حالا دیگه جواب سلاممو نمیدی ؟ یعنی این قدر از من بدت می آد ؟ خدا زده بود پشت کلم که بیام خواستگاریت. اما خودت نخواستی ،حیف من که خودمو واسه توله سگی مثل تو، کوچیک کردم . صورت زهرا سرخ شده بود و سرش پایین بود ، زیر چشمی اطرافش را نگاه کرد، تکه آجری در همان نزدیکی نظرش را جلب کرد، خان می خواست به زهرا نزدیک شود، ترسی عجیب به تن زهرا افتاده بود، زهرا دوباره به آجر نگاه کرد و با یک جهش، آجر را در دستانش حس کرد، خان نگاهی به زهرا کرد و گفت: _مثلا می خوای چه غلطی کنی ؟ نکنه می خوای منو بکشی ؟! بندازش ، گفتم بندازش ، حالا واسه من آجر دست می گیری ؟ به روح بابام، نامردم اگه بزارم سالم از خونم بری بیرون ، می دم پوستتو بکنن و از سقف آویزونت کنن پدر سوخته .
صدای خش خشی از پشت دیوار حیاط به گوش می رسید
_جلو بیای می زنم، به خاک بابام می زنم . من اگه کور و کچل بودم خونه سگی مثل تو نم آمدم تو یه حیوون کثیفی ، مگه جنازمو به عقد خودت در بیاری ،
ناگهان از بالای دیوار حیاط مردی خودش را به داخل پرتاب کرد در دستش قمه بزرگی بود،خان نگاهی به زهرا کرد و بعد به عقب رفت مرتیکه تو خونه من چه غلطی می کنی ؟ مگه اینجا صاحاب نداره . مرد به سمتش حمله کرد، و او را به دیوار چسباند خان می خواست فریاد بزنذ اما مرد جولوی دهانش را چسبیده بود. زهرا گوشه ای ایستاده بود و از ترس زبانش بند آمده بود . خان دیگر ساکت شده بود _ حقش بود باید می کشتمش ، باید تقاص خون زنمو ازش می گرفتم، از من می شنوی تو هم اینجا نمون، فرار کن،
چاقو را همان جا رها کرد و از بالای دیوارپرید و رفت . لحظه ای بعد، کوکب و کار گرها و آدمهای خان آنجا بودند . خون زیادی از خان رفته بود و دیگر رمق نداشت، کوکب بر سرش می کوبید و زجه میزد.
_ زهرا چکار کردی مادر ، خاک بر سر شدیم مادر ، کارگرها کوکب را از حیاط خلوت بیرون بردند .آدم های خان دور برش را گرفتند
_ آقاچی شد، کی زد کی ؟ بگین تا شکمشو سفره کنیم ، ده بگین دیگه آقا.
خون از گوشه لب خان شره کرده بود روی لباسش ،نفسش بالا نمی آمد. در حالی که داشت بالا می آورد نگاهی به زهرا کرد و با چشم به او اشاره کرد. بعد سرش را چرخاند و جان داد. آن روز زهرا کتک سختیار آدمهای خان خورد و در اتاقی بدون پنجره زندانی شد. چند روز بعد او را به جرم قتل به زندان انداختند. کوکب آن روز نفهمید که چگونه به خانه برگشت . آن شب همه در خانه کوکب گریه می کردند.
صبح از راه رسیده ، وآفتاب از بالای دیوار همسایه وارد خانه کوکب شده . بچه ها در خواب و بیداری لحاف را از روی یکدیگر می کشند. مادردرحیاط مشغول ریختن نفت به چراغ علاالدین است . سرما دیگر جانش را از دست داده . چین و چروکهای صورت مادر عمیق تر شده . حمیده با آخرین خواستگارش ازدواج کرده. مادر قیف را از چراغ بیرون می آورد ، صدای زنگ در فضای خانه می پیچد . مادر قیف را رها می کند و در حالی که چادر گلدارش را با عجله روی سر می اندازد به سمت در می رود _کیه؟ کیه؟؟ صدایی نمی آید مادر دوباره صدا می زند _کیه؟ _ یعنی کی میتونه باشه ؟ چرا جواب نمیده! در را باز می کند. بادی سرد چادر گلدار کوکب را آرام آرام به تن در می زند و قیف نفت روی زمین هی دایره می کشد . برای لحظه ای خشکش می زند ، حمیده وارد حیاط می شود _مادر کیه؟ خبری شده ؟ حسین پاشو ببین چی شده چرا مادر جواب نمی ده ؟ کوکب هنوز پای در ایستاده . گربه ای این پا و آن پا می کند که از بالای در رد شود . صدای جیغی ممتد سکوت خانه را می شکند ...
|
||
|
|
|
|
|
سلام من می خواهم درباره پدرم برایتان بگویم .
پدرم یک جانباز شیمیایی بود . و بعد از هشت سال شیمیاییش پیشرفت کرد .اول صدای او گرفت . هر روز حالش بدتر می شد . تا اینکه بر اثر دارو هایی که مصرف می کرد موهایش ریخت او هر روز نفس تنگی داشت . وقتی که نفسش می گرفت من پشت او را می مالیدم .خلاصه بعد از هفت ماه پدرم به مقام شهادت رسید . فرزند شهید علیرضا ابراهیمی محمد رسول ابراهیمی |
||
|
|
|
|
|
آن هنگام که دریچه خورشید گونه چشمانت، سراغ بی کسی هایم را گرفت آن هنگام که کوچه های تنگ و تاریک دلم با تو، ریسه کشان روشن شد و آن هنگام که فرشته های عرش ابدیت، بعد ازاو، تسبیح عشق تو را سر دادند دستانم انگار فقر کسی را حس کرد. پس بی صبرانه منتظر حضور گرمت ماندم و بی درنگ روایت کردم لحظه های گرم با تو را و حالا از تو می گویم، از طعم شهد گونه محبتت، از پاییزی که انگار برگ ریزان ندارد، وسرمایش سرما نیست، امسال هرگز پاییز را دل گیر نخواهم یافت. وقلم انگار نمی چرخد که وصف کند چرخش چشمانت را و جوهری که تصویر کند رویت را. نمی دانم دستانم انگار تاب و قرار ندارند و باز قلم، وادار می کند مرا . خدایا، چگونه به روی کاغذ بیاورم پرده آخر را و چگونه تصویر کنم این خارق العاده ترین آفریده ات را، چگونه ... ؟ |
||
|
|
|
|
|
کتری دود زده را که روی آتش گذاشتم، نگاهم به خربزه هایی که زیر نور مهتاب مثل الماس می درخشید افتاد باید سری به اوشه ها می زدم تا ببینم آب بناب کرده یا نه. اما انگار به پلکهایم وزنه ای بسته بودند که نمی توانستنم بازشان نگه دارم. _ خدا بخواد امسال خربزه هامون گرفته. پارسال که به خاک سیاه نشستیم، لاکردار سم و آبشو در نیاورد. فقط خر حمالیش واسه ما موند. هی برو بیا، وقت و بی وقت جون بکن و عرق بریز، آخرش پول کارگرو باید از جیب بدی. گوشت با منه؟ یکی نیست به من بگه آخه تو چی حالیته که من دارم واست بلغور می کنم، پاشو، پاشو یه خورده کالک چیدم ببر مادرت می خواد ترشی درست کنه، زود برگرد امشب جعفر نیست باید تو آب بگیری، خیلی مواظب باش، علی مراد می گفت دیشب چند نفر اومده بودن خربزه دزدی، خدا ازشون نگذره، دین و ایمونشونو گذاشتن پای یه خربزه ناقابل. بین خودمون باشه، اگه شغالا و دزدا بزارن امسال باید ده تا خاور خبر کنیم. راستی امروز خربزه هارو پشت و رو کردی؟ علی مراد می گفت سمت اونا شته داره. هی بهش گفتم نون حروم نبر سر سفرت، زن و بچت چه گناهی کردن؟ می خنده، میگه شته، زمین منو تو حالیش نیست. نوبت تو هم می رسه. به حسین طلا سم فروش سپردم سم خوب واسم از تهرون بیاره، گفتم پولشو سر محصول می دم، خوشش نیومد ولی چاره چیه ندارم. حواست باشه اول بوته هارو تراش بده بعد آفتاب پیچکن. کار دستمون ندی دوباره بدبختمون کنی. یادته سر تنک پارسال چه گندی زدی؟ خوابت نبره آب بیافته تو زمین غلام علی فیاض، که هرچی می کشم از دست اون نامرد می کشم. تو یادت نمی آد همیشه سر آب دعوا داشتیم، سوی فانوسو زیاد کن از دور دید داشته باشه بیابون خداست دیگه ... نمیدانم خواب بودم یا بیدار، اما انگار به زمین میخ کوب شده بودم. نفسم بالا نمی آمد، صدایی مرتب در گوشم وز وز می کرد. چشمانم را به سختی باز کردم. اولش همه جا تار بود، صدایی هم نمی آمد، تمام بدنم خیس عرق بود و سرما محیط آلونک را پر کرده بود، ناگهان صدای پارس سگهای ولگرد بلند شد، به ساعتم نگاهی کردم، از دوازده دو ساعتی گذشته بود. یاد بابا افتادم، بغض سنگینی گلویم را فشرد، برایش فاتحه فرستادم و از آلونک زدم بیرون، کمی که جلو رفتم دیدم عین پنج سنگ آب افتاده تو زمین غلام علی فیاض، رفتم تا جلوی آب را بگیرم، صدای خش خش شنیدم، داد زدم هووووییی، کی اونجاست؟ دیدم چند نفر تو تاریکی پابه فرار گذاشتند. فریاد کشان و در حالی که بیل را در هوا چرخ می دادم به سمتشان دویدم، سوار موتو شدند و گازش را گرفتند. خنجر می زدی خونم در نمی آمد، بیل را روی دوشم انداختم و در حالی که زیر لب داشتم فحششان می دادم، راه افتادم به سمت زمین غلام علی فیاض که ناگهان پایم به جایی گیر کرد و خوردم زمین، بلند شدم تمام لباسم گلی شده بود. آب را بند آوردم و رفتم به سمت آلونک، در آلونک باز بود، دور فانوس شته موج میزد ...
|
||
|
|
|
|
|
چشمانم همان جا گیر کرده بود، آن بالا . همیشه موقع زیارت پدر، چشمانم آن بالا گیر می کرد .اما من به ضریح فکر نمی کردم ، فقط نگاهم آن بالا بود . آن قدر که گاهی وقتها گردنم خشک می شد و درد می گرفت . از زمانی که نامم را توانستم تلفظ کنم برق طلا و جواهر چشمانم را به خود خیره می کرد. هیچ وقت از بازار طلا سازها عبور نمی کردم ، چون می دانستم که ناخواسته ساعتها محو تماشای طلاها خواهم شد و گذر زمان از دستم خارج می شود ، تنها سفرمان در سال رفتن به مشهد و زیارت امام رضا بود. پدر از افکار و علاقه شدید من به طلا و جواهر با اطلاع بود ، به خاطر همین همیشه موقع زیارت دستانم را محکم می چسبید .اوایل که برای زیارت به حرم می رفتیم برق طلایی گنبد طلا ، هوش را از سرم می پراند . چند بار هم خواستم یواشکی خودم را به گنبد طلا برسانم اما نشد . آرزو داشتم با ناخنهایم کمی از طلای روی گنبد را بکنم و در جیبم بگذارم و این احساس هنگام ظهر درست زمانی که آفتاب و سط آسمان بود و گنبد به شدت می درخشید تحریک می شد . اما هیچ چیز نمی توانست فکر من را از آن بالا منحرف کند . آن خنجر ها ، آن شمشیر ها و نگین های رنگارنگ و زیبا و سنگهایی که مثل الماس می درخشید . دوست داشتم برای یکبار هم که شده آن خنجر ها و جواهرات چشم نواز را از نزدیک ببینم و لمسشان کنم . پدر می گفت سالها پیش پادشاهان این جواهرات را به عنوان هدیه پیشکش امام رضا می کردند و حالا آن بالا توی آن قاب زیبا در دیوار قرار دارند و مثل مرواریدی در میان صدف می درخشند . باید آنها را از نزدیک می دیدم ، دیگر داشتم دیوانه می شدم. شبها مرتب خواب می دیدم و خود را روی صندوق های پر از جواهرات حس می کردم . از روز دوم به بعد پدر مرا به زور از داخل حرم بیرون می برد . حرم خیلی شلوغ بود ، ازدحامی نفس گیر و اشتیاق مردم برای زیارت . همه فشار می آوردند که برای لحظه ای دستشان به ضریح بخورد . فردی در آن گوشه در حال راز و نیاز بود و فردی دیگر در حالی که روی صندلی چرخ دار نشسته بود با صدایی بلند دعا می خواند و از گوشه چشمانش اشک می سرید و می چکید روز شلوار راه راه رنگ و رو رفته اش . هرکسی انگار حاجتی داشت . یعنی من هم باید حاجت می کردم ؟ اما نه من فقط محو تماشا بودم ، انگار چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد ، انگار دیگر تحمل دیدن آن همه زیبایی را نداشتم . پدرم مرتب گریه می کرد و زیر لب کلماتی را زمزمه می کرد که من نمیفهمیدم . چند باری شنیده بودم که با مادرم یواشکی صحبت من را می کردند و سراغ دکتر ها را برای درمان قدو قامتم می گرفتند .چند باری هم مرا پیش چند دکتر بردند . آنها آمپول دادند باید هر شب می زدم ، خیلی درد داشت . سر شیشه ای آمپول ها نقره ای بود و برق می زد باید درشان می آوردم . یک شب یواشکی آمپول ها را آوردم و زیر آجر لهشان کردم اما... ، نزدیک غروب بود ما هنوز در حرم بودیم . پدر با اسرار من را به هتل آورد. لوستر های هتل به شدت می درخشید و چشمانم را خیره می کرد قرار بود صبح زود وقتی که هنوز آفتاب نزده راهی حرم شویم . فکری به سرم زده بود . فردا از راه رسید و من با پدر و مادر رفتیم به حرم امام رضا تصمیم گرفته بودم حاجتم را از خود امام رضا بخواهم و از او کمک بگیرم . تازه آفتاب داشت هوا را روشن می کرد . اطراف ضریح خیلی خلوت تر شده بود و فرصت خوبی بود برای خواستن . به پدر گفتم دستانم را برای لحظه ای رها کند تا بتوانم با امام رضا صحبت کنم . پدر دودل بود ولی دستانم را رها کرد و من آمدم کنار ضریح و از بین پنجره پنجره های طلایی به داخل نگاه کردم . آنجا چیزی برق نمی زد و فقط یک نور سبز فضای داخل ضریح را پر کرده بود . چشمانم را به نقطه ای دوختم و از آقا خواستم تا حاجتم را روا کند و من آن خنجر را برای لحظه ای لمس کنم . در همین فاصله بود که پدر به من نزدیک شد و در حالی که در چشمانش نگرانی موج می زد دستانم را گرفت و دوباره چشمان ملتمسم رفت و فضای داخل ضریح را به دنبال کسی جستجو کرد . من از امام رضا نخواستم که قد کوتاهم را شفا بخشد یا نخواستم که آن آمپول های لعنتی را دیگر نزنم . من فقط برای لحظه ای یکی از آن خنجر ها می خواستم . آن روز برای اولین بار دعا کردم و از امام رضا چیزی را خواستم . چند روزی بود که کارم همین شده بود . برق آن نگین ها و سنگهای گران قیمت کورم کرده بود . فردای آن روز حال عجیبی داشتم ، حالی که تا به حال تجربه نکرده بودم . اهمیت ندادم و دوباره خودم را به ضریح رساندم . ازدحام جمعیت و هوای گرم نای نفس کشیدن را از من گرفته بود . با پدر در گوشه ای نشسته بودیم که ناگهان زمین لرزید و صدایی وحشتناک در فضا پیچید و در چشم به هم زدنی دیوار ها از هر طرف روی جمعیت خراب شد و خاک و دود و صدای داد و ناله فضا را پر کرد . نمی دانم چطور ولی انگار من سالم بودم . برای لحظه ای احساس کردم زمین و زمان به هم گره خورده ، همه چیز به هم ریخته بود . دیگر از آن آینه کاری ها و جواهرات خبری نبود . انفجار همه چیز را بهم ریخته بود . خون همه جا را گرفته بود . داشتم خفه می شدم، نفسم بالا نمی آمد . پدرم ، پدرم را نمی دیدم، صدایش زدم صدایی نیامد . دوباره صدا زدم، اما هیچ خبری از پدر نبود . اشک بدون وقفه از چشمانم سرازیر بود . مثل دیوانه ها دور خودم می چرخیدم و سنگ ریزه ها و آینه های شکسته زیر پاهایم صدا می کرد و من فقط داد می زدم، اما صدایم به هیچ جا نمی رسید. برای لحظه ای به خودم آمدم. خواستم حرکت کنم که پایم به چیزی آهنی برخورد کرد و کمی به سمت جلو پرتاب شد . چشمان اشک آلودم را مالیدم و با دقت به جلو نگاه کردم .باورم نمی شد ، آن چیز همان خنجری بود که از امام رضا خواسته بودم . و حالا کمی جلوتر از من روی زمین افتاده بود . آرام حرکت کردم به سمتش ، پشت پایم به شدت می سوخت ، خنجر را برداشتم و به سرعت با گوشه آستینم تمیزش کردم . اما انگار برقش چشمانم را نمی زد و دیگر آن جذابیت را برایم نداشت . خدایا چه اتفاقی رخ داده یعنی این من هستم ؟ در حالی که به شدت سرفه می کردم ، خنجر را همان جا رها کردم و با عجله به سمت حیاط دویدم . همه راه های منتهی به بیرون خراب شده بود . بالاخره را ه خروج را از میان خرابه ها پیدا کردم . وارد حیاط شدم ، نصف بیشتر ساختمان صحن فرو ریخته بود نیرو های امدادی داشتند به سرعت وارد عمل می شدند . دوباره شروع کردم به دویدن و خودم را کنار حوض رساندم و دوباره به گنبد طلا نگاه کردم . درست حدس زده بودم، حتی دیگر برق گنبد طلا هم من را جذب نمی کرد . حالا من بودم و امام رضا و آن همه خواسته و دعا ، باید کاری می کردم . حالم خیلی بد بود، نفسهایم به شماره افتاده بود ، هنوز پشت پایم به شدت می سوخت . تمام فضای محوطه را دود سیاهی فرا گرفته بود و انبوهی از آجر و گچ و آینه های خرد شده در محوطه ریخته بود . صدای آژیر آمبولانس ها و ماشین های آتش نشانی گوشهایم را داشت کر می کرد . پلیس مرتب با بلند گو اخطار می داد که احتمال انفجاری دیگر وجود دارد و مردم باید هرچه سریع تر متفرق شوند . من گیج شده بودم تا به حال این قدر دلم برای پدر و مادم تنگ نشده بود. همین طور برای امام رضا . دیگر حال خودم را نمیفهمیدم دوباره وارد ساختمان شدم کلی کشته و زخمی روی زمین افتاده بود ، اما هیچ کدام پدر و مادرم نبودند . یعنی چه بلایی به سر آنها آمده بود ؟ دود و خون و بدن های تکه تکه شده و ضریح طلایی امام رضا که حالا در آن خاکستری و رنگ پریدگی خرابه ها مثل نگینی می درخشید . از خود بیخود شده بودم دست و پایم به شدت می لرزید . یاد خنجر افتادم ، رفتم سراغش . هنوز همان جا روی خاک افتاده بود، دوباره نگاهش کردم، چند تا از نگین هایش کنده شده بود . خنجر را برداشتم و از غلاف طلایی اش خارج کردم، ناگهان حاله ای از نور اطراف خنجر را فرا گرفت و به سرعت ناپدید شد . باید انتقام می گرفتم ، باید کسی را که باعث این همه بلا و درد شده بود پیدا می کردم . باید خنجر را در شکمش فرو می کردم .
|
||
|
|
|
|
|
و دوباره رمضان ، ماه عشق بازی با معبود فرا رسید . ماه نزول برکات خداوندی ،ماه بخشش و عطش دیدار ، سی فرصت طلایی برای جبران و سی هدیه آسمانی برای درمان . و باز هم پهن شدن سفره های اخلاص و ایمان و کرامت یار . آش رشته و ریحان و نان گرم ،و شوری وصف ناپذیر در میهمانی او . و نوای دلنشین ربنا هنگام افطار ، و مادرم که گوشه چشمانش دوباره خیس است و پدر که در حال دعاست . به خود نگاه می کنم ، به این تن سیاه و سراسر گناه ،و فریاد می زنم ندای ندامت را که ای مهربان ببخش مرا از کرم بی مثالت ، و رها کن مرا در دریای بی کرانت ، آری امیدم به امید توست ، به خصلت پاک ذات تو که همان رحمان و رحیم است . دوباره ماه رمضان و عرش و در هایی باز به وسعت بهشت و غل و زنجیر هایی بسته به پای شیاطین و کفار . و عطر خوش گل نرگس در همین حوالی خوب که گوش کنی از سر گلدسته ایمان بانگ اذان را خواهی شنید ،و تو با دلی شکسته و چشمانی لبریز از اشک با یک دنیا عشق افطار می کنی و از خدا طلب بخشش ،تو نیک می دانی که او بخشنده است و مهربان و خداوند بس بزرگ است و رحیم . |
||
|
|
|
|
|
ارواح یکی پس از دیگری از سقف اتاق اورژانس خارج می شدند ، علت مرگ همه معلوم بود .یکی سکته کرده بود و آن یکی بر اثر تصادف مغزش متلاشی شده بود و هنوز بدنش گرم بود . همه می خواستند از آنجا بالا بروند ،اما خیلی سخت بود ، من فقط می چرخیدم ،محیط سرد خانه را خیلی دوست داشتم ،عجب هوایی چقدر راحت بودم و آرام . اتاق ها مثل ژله بلوری شده بود و همه چیز از پشتش پیدا ،از سرد خانه بیرون آمدم ،در راه رو فرشته ای را دیدم ،نمی دانم شاید هم فرشته نبود ، می گفت آمده برای تعمیر سقف اتاق ها .می گفت فرشته مرگ به او دستور داده .نگاهی به سقف اتاق انداختم و از او پرسیدم سقف که مشکلی ندارد ، آمده ای برای تعمیر چه؟ رنگ پوستش تغییر کرد و در حالی که مرتب در دیوار فرو می رفت گفت :از بس ارواح از سقف اتاق اورژانس خارج شده اند و بالا رفته اند ،سقف دچار گرفتگی شده ،دیگر ارواح معلق تازه جدا شده از بدنها نمی توانند به راحتی از سقف عبور کنند .باید تعمیر شود ،و بعد تمام سقف اتاق را با دست لمس کرد . می گفت گرفته ،آخر هر سقفی یک ظرفیتی دارد و هر خروجی یک محدودیتی . اینجا دیگر جایی برای قبض روح نیست .باید فکری کرد، تعمیر این سقف هم موقتی خواهد بود .هفته پیش برای همین کار به بیمارستانی دیگر فرستاده شده بودم ،سقفش ترک خورده بود ، خرابش کردند ،زنده ها می گفتند فرسوده شده ،آب می دهد ، اما آنها خبر نداشتند که ظرفییت خروج سقف آن بیمارستان پرشده بود .پیش خودمان باشد فرشته مرگ تلاش بیهوده می کند ، راستی تو کی از دنیا رفته ای و چرا تو تلاشی برای بالا رفتن از آن سقف نمی کنی ؟ به خودم نگاهی کردم و در حالی که چهره ام در هم شده بود و گره کوری به ابرو هایم افتاده بود گفتم : کی از دنیا رفته ام؟ مگر من از دنیا رفته ام ؟ مرد گفت نه تو از دنیا نرفته ای .بگذریم، راستی آن دستگاه که در آن اتاق است اسمش چیست؟ گفتم دستگاه شوک ، آخرین تیر ترکش حیات . گفت می دانم ، اما دیگر آن دستگاه هم حال ندارد قلب آدمها را به این دنیا امیدوار کند . نمی دانم روزی چند نفر در این اورژانس و اورژانسهای دیگر می میرند . ولی آن بالاها می گویند اینجا اصلی ترین محل انتقال ارواح به آسمان است ،نوعی قرار گاه یا یک ایستگاه .در همین حین یک آمبولانس با صدای آژیر و نور خیره کننده وارد بیمارستان شد ،نور به قدری شدید بود که مرتب روی دیوار های داخل اتاق رنگ قرمز تند می پاشید و به سرعت سفید می شد .باز هم یک تصادفی یا سکته ای یا سرطانی ، رسول اجل می گفت در این سالها فرشته مرگ خیلی پر کار شده احساس می کنم یک جور خستگی در درونش فریاد می کشد . انگار می خواهد هرچه زودتر جان همه را بگیرد و از این ماموریت سخت راحت شود .روزی ده تا ، بیست تا ، هزار تا ، نمی دانم ، ولی خیلی زیاد ، طوری که همه آن بالا به شدت پر کار شده اند ، و وقت سر خاراندن ندارند . پرونده اعمال انسانها به سرعت بررسی می شود و آماده برای جمله انا لله و انا علیه راجعون طرح جدید این است برای سرعت بخشیدن به امور ارواح باید قبل از ورود به زیر سقف پرواز کنند . به خاطر خرابی سقفها ، فرشته های پرسشگر ساعتها منتظر می مانند .حتی آنجا هم زمان معنا پیدا کرده ، باید مشکل آن پایین حل شود . شاید من اشتباه فهمیدم ، شاید همه چیز مربوط به خطوط در هم و بر هم بالای سرم باشد که به سرعت کوتاه تر و ضعیف تر می شود ، شاید اگر آن پرستار قرص زیر زبانی ام را بیاورد حالم بهتر شود . |
||
|
|
|
|
|
درست زمانی که نفسهایم به شماره افتاده بود و دیگر رمقی برای زندگی نداشتم. در حالی که پلکهایم سنگینی می کردندو همه چیز را تیره و تار می دیدم سایه ای را بالا سرم احساس کردم. انگار عزرائیل بود،می خواست نفسم را بگیرد . اما نتوانست، چون من نمی خواستم .به زور متوسل شد، درگیر شدیم، امکان نداشت پیروز شود، در همین گیر و دار پدر و مادر مرحومم را دیدم که دارند به من لبخند می زنند، یقه عزرائیل را رها کردم و آرام نفس را به داخل کشیدم . دیگر نفسم بالا نیامد ، لحظه ای بعد خودم را در آغوش آنها احساس کردم . |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
همه می گفتند برجک وحشت خطر ناک ترین برجک پادگان است. بچه ها به شدت از آن برجک می ترسیدند. برجک وحشت، درست چند کیلومتر دور تر از خود پادگان بود و در یک ناحیه کوهستانی واقع شده بود و هیچ چراغ و روشنایی نداشت ،من تازه پنج روز بود که از تهران به آن پادگان منتقل شده بودم. پادگان ما در دور افتاده ترین نقطه کردستان واقع شده بود و به جز افراد نظامی فرد دیگری در آن نواحی زندگی نمی کرد .در اواسط زمستان و در آن سوز و سرمای استخوان سوز، یک گروهان از سربازان بخت برگشته ،مامور بودند تا از آن نقطه مرزی محافظت کنند . از لحظه ای که من وارد پادگان شدم به جز حرف برجک وحشت چیز دیگری نشنیدم . بالا خدمتی ها که حالا دیگر مجبور نبودند در برجک وحشت نگهبانی دهند حرفهای عجیبی از برجک مخوف پادگان تعریف می کردند . فرمانده گروهان ما که یک استوار خلع درجه بود و یک سال دیگر به بازنشسته شدنش نمانده بود ،می گفت: بچه ها وقتی پستتون به برجک وحشت افتاد، خیلی مواظب باشید، این برجک با برجکا ی دیگه فرق داره، تقریبا هر چند ماه یه نفر تو اون برجک به طرز وحشتناکی کشته می شه. بچه ها می گفتند فقط یک نفر توانسته از این حوادث جان سالم به در ببرد و او نیز چندی بعد پس از بهتر شدن زخمهای عمیقش، به خاطر مشکلات شدید روحی به بیمارستان بیماران روانی منتقل شد و دیگر از او خبری نداریم . من که حسابی ترسیده بودم و رنگ به چهره نداشتم از یکی از بچه ها پرسیدم : مگه اونجا چه اتفاقی می افته که این قدر ترسناکه؟ یا چرا فکری برا این برجک نمی کنن ؟ دوستم جواب داد :می گن یه پیرزن جادو گر تو اون منطقه زندگی می کنه که آدم خواره ،می گن ناخوناش تا زانوهاش می رسه و قیافه خیلی ترسناکی داره. پیرزن فقط شبا از مخفی گاهش بیرون می آید و به سربازا حمله می کنه. تا حالا هیچ جنازه ای پیدا نشده و فقط رد خون کشیده شدن جنازه روی پله ها تا چند متر دور تر از برجک دیده شده .دوستم می گفت: از اونجا به بعد دیگه هیچ اثری از جنازه نمیشه پیدا کرد . هیچ کس تا حالا نتونسته جای این جادو گر ترسناکو پیدا کنه .مامورای پادگان تا حالا چند بار دنبال خونش یا مخفیگاهش گشتن. ولی تا حالا نتونستن پیداش کنن. یک هفته ای از این ماجرا گذشت و نام من در فهرست نگهبانان قرار گرفت خدا خدا می کردم که برجک وحشت نصیب من نشود ، با ترس و لرز به کاغذی که پشت شیشه پنجره نصب شده بود و اسامی افراد نگهبان در آن شب را نشان می داد نگاه کردم . باورم نمی شد من اولین نگهبانی خودم را باید در برجک وحشت می گذراندم .ساعت نگهبانی: دو تا پنج صبح ، ناخوداگاه بدنم شروع کرد به لرزیدن .چاره ای نداشتم رفتم به آسایشگاه و شروع کردم به راه رفتن ،اضطراب و ترس، دمار از اوقاتم در آورده بود ،یکی از بچه ها که کلاهش را روی صورتش گذاشته بود و داشت چرت می زد ،از صدای پای من بیدار شد و گفت چیزی شده ؟ چرا درهمی ! گفتم برجک وحشت ، امشب افتادم برجک وحشت ،دوستم بلند شد و دست کرد توی جیبش و چاقوی کوچکی بیرون آورد و به من داد و گفت :اینو بگیر و حسابی مواظب خودت باش .و دوباره دست کرد توی جیبش و تکه کاغذی در آورد و به من داد .گفتم این کاغذ دیگر برای چه ؟ گفت این یه دعاست ،ازت محافظت می کنه ،آن روز تا رفت که شب شود به خدا رسیدم با خود می گفتم من عجب بد شانسم که باید اولین پستم را در برجک وحشت سپری کنم .ساعت یک و پنجاه دقیقه بود و من رفته بودم برای تحویل گرفتن اسلحه. گلوله ها را با دقت می شمردم و در خشاب جا می زدم، برای اولین بار بود که دوست داشتم چند برابر ظرفیت خشاب گلوله داشته باشم . اما حیف که نمی شد .ماشین آماده بود تا من را به برجک ببرد. با بچه ها خداحافظی کردم و با یک دنیا دلهره سوار تویوتای خاکی رنگ پاسپخش شدم .همه چیز داشت به سرعت پیش می رفت. بعد از یک ربع و گذراندن پیچ و خم های بسیار در دل کوه راننده نگه داشت و گفت همین جاست .از شیشه ماشین نگاهی به اطراف انداختم و به آرامی در را باز کردم ،صدای قژ قژ در توی دلم را بیشتر از قبل خالی کرد. پیاده شدم ، پاسپخش با دست اشاره کرد و گفت: اینجا برق نداره راست دست منو می گیری و می ری، پنجاه متر که رفتی می رسی به برجک اونجا یه شمع هست که باید روشنش کنی و وقتی هم که پستت تموم شد خاموشش کن تا نفر بعدی بتونه ازش استفاده کنه .در کوچیکه برجکو محکم ببند اصلا و تحت هیچ شرایطی پایین نیا ،و یه لحظه از اسلحت دور نشو .یادت باشه به اینجا می گن برجک وحشت ! پاسپخش اینها را گفت و به سرعت از آنجا دور شد .حالا من بودم و من ، ضربان طبل گونه قلبم را در تمام بدنم حس می کردم ، بسم الله گفتم و راه افتام در مسیری که پاسپخش گفته بود هنوز چند قدم بر نداشته بودم که صدایی نظرم را جلب کرد صدای خش خش بود به سرعت روی زمین خوابیدم و تفنگ را مسلح کردم و در حالی که از ترس چیزی نمانده بود سکته کنم آماده تیر اندازی شدم . صدای خش خش نزدیک و نزدیک تر می شد ، و من با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد فریاد زدم ایست ،ایست ،اما اثری نداشت و صدا مرتب نزدیک تر می شد تا به چند قدمی من رسید ،دستم را بردم روی ماشه تا بچکانم که متوجه شدم تکه کاغذی بود که باد با خود حملش می کرد .بلند شدم و تا برجک بدون معطلی دویدم ، کور مال کور مال پله های برجک را پیدا کردم و بالا رفتم. وقتی وارد برجک شدم در تاریکی پایم به چیزی نرم برخورد کرد با خود گفتم این پیرزن است که مخفی شده تا من را بکشد دیگر حال خودم را نفهمیدم چنان با قنداق تفنگ بر روی آن جسم سیاه نرم کوبیدم که صدایش در کل پیکر آهنی برجک پیچید . اما آن شیئ نرم تکان نمی خورد با خود گفتم حتما او را کشته ام .به سرعت شروع کردم به دست کشیدن اطراف آن جسم تا شمع را پیدا کنم .پیدایش کردم و خواستم روشنش کنم .دست در جیبم کردم تا کبریت را پیدا کنم .متوجه شدم کبریت را روی تخت آسایشگاه جا گذاشته ام . عرقی سرد روی پیشانیم را به سرعت پوشاند دوباره با دست سعی کردم بفهمم که آن شیئ چه چیزی بود که پای من با آن برخورد کرد. کمی که کنجکاوی کردم، متوجه شدم یک موکت و پتو ی قدیمی است که در برجک برای در امان ماندن سربازان از سرما استفاده می شود و حالا مچاله شده و در تاریکی مثل یک آدم که خوابیده باشد به نظر می رسد.به حساب خودم نیم ساعتی می شد که روی برجک بودم . اسلحه را آن قدر محکم به خودم فشار می دادم که دست هایم کم کم داشت خواب می رفت . به سرعت جایم را تغییر می دادم تا اوضاع را در کنترل داشته باشم . ناگهان یاد حرف پاسپخش افتادم که می گفت: خواستی بری بالا در رو پشت سرت محکم ببند. اما من در را از ترس نبسته بودم .تصمیم گرفتم از برجک پایین بیایم و در را ببندم . در حالی که دستم روی ماشه بود از روی پله ها یکی یکی پایین آمدم .و رسیدم جلوی درب برجک خواستم در را ببندم که دستی استخوانی را روی شانه ام حس کردم ، از ترس خشکم زد نمی توانستم برگردم، زانوهایم انگار سالها بود که فلج شده بود تنها صدایی که به گوش می رسید صدای هو هوی باد بود .در حالی که به تته پته افتاده بودم گفتم ش ش شما ک ک ی هستید ؟ و در حالی که هنوز دست استخوانی و محکمش روی شانه ام بود با صدایی زنانه اما پیر و خشن جواب داد .خفه شو سرباز، هر کاری که می گم انجام بده . گفتم چشم .و در یک چشم به هم زدن پیرزن برجک وحشت را روبه روی خودم حس کردم در تاریکی چشمانش به قرمزی می زد .گفت پسرک دستت را بالا بیار و صورتم را لمس کن .من که دیگر هیچ چیزی نمیفهمیدم .بی اختیار دستم را بالا آوردم و صورت پیرزن را لمس کردم تقریبا نصف صورت پیرزن گوشت و پوست نداشت و فقط استخوان بود . با دستانش که ناخن هایی داشت به همان اندازه که دوستم گفته بود دستم را به پایین انداخت و گفت .تو امشب خوراک من خواهی بود . مثل تمام سربازهایی که خوراک من شدند و حالا استخوان هایشان در آن چاه عمیق آب می خورد .ولی این حق توست که بدانی چرا باید کشته شوی .من به همه آن کسانی که یک شبی مثل تو در برجک وحشت ، گیر افتادند گفتم و به تو هم می گویم .سالها پیش پسر من در این پادگان خدمت می کرد تنها پسرم و تنها فرزندم . چند ماهی از خدمتش نگذشته بود که با یکی از سرباز ها در همین پادگان دعوایش شد و آن کثافت با گلوله پسرم را از پا در آورد .و حالا از آن اتفاق ده سال می گذرد و من همچنان تشنه انتقام از سربازان این پادگان هستم . من سرما و گرمای این بیابان را تحمل کرده ام، حمله حیوانات وحشی و درنده را روز و شب به تن خریده ام تا نگذارم خون پسرم پایمال شود .برای لحظه ای دلم به حال پیرزن سوخت . چیزی نداشتم که به پیرزن بگویم . سکوتی سرد فضا را پر کرده بود . در تاریکی نگاهم به نگاه پیرزن قفل شد در چشمانش خستگی موج می زد .او من را نکشت .نمی دانم چرا؟ . در یک لحظه اسلحه را از من گرفت و در حالی که نگاهش همچنان به چشمان من دوخته شده بود خودش را کشت . من آن شب تا صبح بر سر جنازه پیرزن گریه کردم . جنازه پیرزن هم توسط مامورین در کنار جنازه پسرش دفن شد . |
||
|
|
|
|
|
دیروز که با علی رفته بودیم دامداری عمو غلام ،یاد یکی از خاطرات دوران مدرسه افتادم ،یادش به خیر آن روز وقتی معلم، چوپان دروغ گو را درس داد، حال عجیبی پیدا کردم ،او می گفت که چوپان دروغ گو هیچ وقت مورد اطمینان نبود و مرتب دروغ می گفت ، و درست از همین نقطه ضعف بود که تمام گوسفند هایش را گرگها دریدند. و من تنها کسی بودم که حسابی دلم برای چوپان دروغ گو سوخت ،قدم بلند بود، به همین خاطر مجبور بودم انتهای کلاس بنشینم، آخر کلاس نشستن خوب بود ،چون آن روز معلم اشکهایم را که برای چوپان دروغ گو سرازیر شد، ندید، زنگ آخر خورد،بچه ها مثل کسانی که سالها در زندان بودند و حالا مهلتی کوتاه برای خروج از زندان به آنها داده شده از مدرسه فرار می کردند، شاید من هم تا دیروز مثل آنها هیجان داشتم تا هرچه سریع تر برای بار هزارم آن سوی دیوار مدرسه را ببینم .اما آنروز حال دیگری داشتم ،چوپان دروغ گو حسابی فکرم را مشغول کرده بود ،دوست داشتم به خاطرش گوشه ای بنشینم و زار زار گریه کنم ،مطمئن بودم که هیچ کس حال چوپان دروغ گو را نفهمید ،هیچ کس درک نکرد که آخر چرا چوپان دروغ گو فریاد می زد که آااای مردم کمک کنید گوسفند هایم را بردند .نمی دانم چرا، اما من درکش می کردم ،من می دانستم که حتما چوپان دروغ گو هزار دلیل برای این کارش داشته ،هیچ کس بعد از حادثه حمله گرگها به گله چوپان دیگر خبری از او نگرفت ،آن قدر فکری شده بودم که نفهمیدم کی به خانه رسیدم ،وارد خانه شدم ، کیفم را به گوشه ای پرت کردم و درحالی که روی تخت دراز کشیده بودم ، به فکر فرو رفتم ،مادر برایم ناهار آورد، اما میل نداشتم، از داخل کیف، کتاب فارسی را بیرون آوردم ، و شروع کردم به خواندن دوباره داستان،نمی دانم کی ولی در حالی که کتاب روی صورتم بود به خواب رفتم ،در خواب گله بزرگی از گوسفندان را دیدم که چوپانی داشتند به نام گل مراد ،او چوپان قوی هیکلی بود، ردای چوپانی بر تن داشت و کلاه نمدی بر سر می گذاشت ،گل مراد دو تا سگ با وفا هم داشت که همیشه زیر تک درخت بلوط دشت، کنار گل مراد چرت می زدند ،گل مراد نی می زد و در حالی که سرش را تکان می داد نیم نگاهی هم به گوسفندان داشت ،اوضاع خوب بود و همه چیز سر جایش ،گوسفندان گل مراد مال خان ده بود و گل مراد ماهیانه از خان مستمری می گرفت ،یک روز خان برای دیدن گوسفند هایش با چند سوار راهی دشت شد ، گل مراد که روحش از حرکت خان به سمت دشت خبر نداشت، برای چیدن سنجد خود را به آن سمت رودخانه رسانده بود و در حالی که از بالای درخت هوای گوسفندها را داشت طعم خوب سنجد را زیر دندان مزه می کرد ،در همین حال و هوا بود که صدای پارس سگها از سمت گوسفندها بلند شد. از گوسفندها تا درختهای سنجد راهی نبود ولی چون گل مراد باید از رودخانه عبور می کرد کمی طول می کشید .خان به گوسفندها رسید و گله را بی چوپان دید ،عصبانی شد و دستور داد سگها را بکشند و پنج تا از چاق ترین قوچ ها را بردارند و با خود ببرند. و مکتوب پیغام بگذارند که خان ،کار فوری با گل مراد دارد و اگر تا شب به دیدن خان نیاید فردا کشته می شود ،گل مراد خود را دوان دوان به گوسفندها رساند و وقتی چشمش به سگهای بیجان افتاد متوجه اوضاع شد و به سرعت شروع کرد به شمارش گوسفندها ،انگار پنج تا کم بود دوباره شمرد، درست بود پنج تا کم بود ،سر در گم و ناراحت به این سو و آن سو نگاه می کرد صدای زوزه باد، از لابه لای شاخه های درخت بلوط حالش را بد تر می کرد. ناگهان نگاهش به کاغذی افتاد که زیر درخت تکان می خورد ، به سرعت بازش کرد هنوز چند خطی نخوانده بود که فهمید اوضاع از کجا آب می خورد ،دست و پایش شروع کرد به لرزیدن چون می دانست که خان پدرش را در می آورد ،دوان دوان خود را به آبادی رساند ،و یکراست رفت سراغ خانه خان، در زد و وارد شد ،به محض اینکه افراد خان گل مراد را دیدند،او را کت بسته پیش خان بردند ، خان که حسابی عصبانی بود دستور داد تا پنج ماه مستمری اش را قطع کنند و در بازارچه آبادی در حضور مردم فلکش کنند ،گل مراد که حسابی ناراحت بود به التماس افتاد، اما اثری نداشت و همان روز در حضور مردم آبادی فلک شد ،بعد از آن تا ده روز نمی توانست راه برود، ولی باید به دشت می رفت و چوپانی می کرد ،گل مراد که از خان و مردم کینه به دل گرفته بود با خود فکر کرد که چگونه انتقام بگیرد ،یکی از روزها که طبق معمول پای درخت بلوط دراز کشیده بود و هنوز جای شلاق کف پاهایش را می سوزاند ،فکری به سرش زد ،تصمیم گرفت که هر روز داد قال راه بیندازد و مردم را به بهانه اینکه گرگ به گله ام زده، سر کار بگذارد تا اینگونه کمی آرام شود،با خود فکر کرد اینگونه می تواند حقشان را کف دستشان بگذارد و وقتی همه جمع شدند قاه قاه به آنها بخندد. البته نقشه ای هم برای خان و دار و دسته اش کشیده بود که می خواست بعد از این انجام دهد ، از فردای آن روز کارش را شروع کرد ،سه چهار روزی از این ماجرا گذشته بود و هر بار گل مراد مردم را سر کار می گذاشت و وقتی مردم برای کمک می آمدند به آنها می خندید و زیر لب زمزمه می کرد : آن روز را که مرا فلک می کردند یادتان می آید ، که چگونه به من می خندیدید و مسخره ام می کردید ،حالا باید اینگونه جواب پس بدهید، مردم هم که می دانستند گوسفندها از آن خان است، از ترسشان، یا برای خود شیرینی، خود را به آب و آتش می زدنند تا گوسفندان خان را از شر گرگهای خیالی رها کنند . گل مراد به خوبی از این مسئله سوء استفاده می کرد ،حالا ده روزی می شد که گل مراد مردم را سر کار می گذاشت ،یک روز ریش سفید ده مردم را دور خود جمع کرد و گفت گل مراد دارد از ما انتقام می گیرد ،دیگر نباید گول حرفها و داد و قالش را بخوریم ،و همه تصمیم گرفتند که دیگر به حرفهای گل مراد توجه نکنند ، فردای آن روز که گل مراد داشت شیر بز می دوشید متوجه شد که گوسفندان رم کردند بلند شد و وقتی به ته گله نگاه کرد، چند گرگ را دید که به سرعت در حال نزدیک شدن به گله بودند ،یک لحظه فکر کرد که سگها هنوز زنده اند، از ترس خود را به بالای درخت رساند و فریاد زد آااااای گرگ آااااااای گرگ ، ولی بر خلاف روز های قبل هیچ کس برای کمک نیامد آن روز گرگها تمام گوسفندان خان را پاره کردند ، بعداز آن قضیه، چوپان را به دستور خان در میدان بازارچه ، گردن زدند .با صدای در از خواب پریدم، مادر بود ، صورتم خیس عرق بود ،ضربان قلبم تند شده بود، صدای تلویزیون از اتاق نشیمن به گوش می رسید ، اخبار شروع شده بود، یکی از خبرها این بود، داستان چوپان دروغ گو از سال آینده از کتب درسی حذف خواهد شد. |
||
|
|
|
|
|
صدای مرغ و خروس ها در بازار حرفهای بابا را هی می دزدید،نور پر زوری از سوراخ سقف بازار به زور روی شانه مردم را نوازش می داد. شاید هم این شانه مردم بود که کف دستان نور را قلقلک می داد، یا شاید...،بازار شلوغ بود و پر بود از چرخکهای بارکش که بارشان یا مرغ و خروس بود یا بوقلمون ،بوی گند مرغ و خروس دماغم را می سوزاند ،مرتب باید دماغم را می خاراندم ، پدر دست مرا محکم گرفته بود ،دستم کم کم داشت درد می آمد ،کنار یکی از حجره ها پیرمردی با چند مرغ و خروس که پاهایشان را با طناب به هم بسته بود و سر و ته چسبیده بودشان ،نظرم را جلب کرد. گوشه کت پدر را کشیدم و سعی کردم در شلوغی بازار با دست پیرمرد را به پدر نشان دهم ، با هم رفتیم به سمت پیرمرد ،باید از عرض بازار رد می شدیم ،بین راه نزدیک بود پایم زیر یکی از چرخکهای بارکش له شود. پدر به دادم رسید ،هر جوری بود خودمان را به پیرمرد رساندیم ،حسابش را داشتم این چهاردهمین باری بود که پدر را مجبور می کردم که برایم خروس بخرد. آن هم فقط از نوع سفید ،در حالی که در چهره پدر عصبانیت موج می زد، رو کرد به من و گفت: یالا انتخاب کن وقت ندارم، از صبح تا حالا اسیر تو شدم، باز نریم خونه بهونه بگیری، حواستو خوب جمع کن ،من که می دونم آخرش اینها رو هم ...، منم بی تفاوت به خروسها نگاه کردم و سه تا خروس سفید انتخاب کردم. به پدر گفتم همین سه تا ،پدر بدون معطلی پول را شمرد و به پیرمرد داد ، در راه به پر و بال خروسها خیره شده بودم،سفید و تمیز بودن پر و بال خروسها برایم از هر چیزی مهم تر بود، به گمانم ،پدر دوباره متوجه تصمیم من شده بود ،مطمئن بودم اگر خواهش بی مورد مادر و گریه های من نبود هرگز پدر دوباره تن به خریدن خروسها نمی داد، از زیر سقف بازار که رها شدیم ،نفس تازه ای کشیدم، دیگر دماغم نمی سوخت. مرتب با خود زمزمه می کردم، امشب ،امشب ،تحملش سخت بود ولی چاره نداشتم، باید صبر می کردم ، ،به ماشین که رسیدیم ،پدر صندوق عقب را باز کرد و خروسها را پرت کرد در صندوق و محکم در را بست ،و در حالی که داشت لباسش را می تکاند به من نگاهی معنا دار کرد و گفت :واسه چی وایستادی، خب برو سوار شو دیگه نکنه بازم ... ،می خواستم سوار ماشین شوم که متوجه شدم از زیر در صندوق، یکی از پرهای سفید خروسها بیرون مانده با خود گفتم پرهاشون زیادی سفیده ، به روی خودم نیاوردم و سوار شدم ،دوباره پدر شروع کرد به غر زدن،ولی من چیزی نمی گفتم ،فقط سرم داشت درد می گرفت ،نیم ساعتی نگذشته بود که به خانه رسیدیم ،پدر خروسها را بیرون آورد و در حالی که پاهایشان هنوز به هم گره خورده بود، گوشه حیاط رهایشان کرد و در حالی که داشت وارد اتاق می شد، به من گفت: ببینم می تونی یه کاری کنی تا صبح زنده بمونن. من که در حال باز کردن طناب پای خروسها بودم گفتم :بابایی خب چیکار کنم دوستشون دارم، حیف این پرهای سفید نیست؟ حیف نیست حروم بشن و بمیرن، خب یکی باید ...، در همین فاصله مادر وارد حیاط شد و نگاهی به من و خروسها کرد ،و دقیقا حرف پدر را با کمی تغییر به خوردم داد . مادر هم از تصمیم من با اطلاع بود، وقتی داشت دمپاییش را در می آورد که وارداتاق شود گفت بیچاره خروسها، منظورش را نفهمیدم ،البته اهمیتی هم نداشت ،شب شده بود و من بی صبرانه منتظر بودم تا نیمه شب ،یواشکی از رخت خواب بلند شدم و رفتم به آشپزخانه ،چاقو را برداشتم و وارد حیاط شدم ،وقتی به قفس خروسها رسیدم حیوونکیها خوابیده بودند ،بدون اینکه سرو صدای زیادی بکنم خروسها را یکی یکی از قفس بیرون آوردم و بردم کنار باغچه، از پشت پنجره اتاق پدر سایه ای را حس کردم ،ولی باز هم اهمیت نداشت . شیلنگ آب را باز کردم و به زور به هر سه آب دادم ،نمی دانم چرا نمی خوردند، خروسهای قبلی خیلی بهتر آب می خوردند،بعد سر تا پایشان را شستم و تمیز کردم یکی از خروسها خیلی کثیف بود، اصلا تمیز نمی شد، تصمیم گرفتم که هر جور شده تمیزش کنم. از دستشویی صابون را برداشتم و افتادم به جان پر وبال خروس.داشت سر و صدا راه می انداخت که رویش آب ریختم. حسابی تمیز شده بود ،حالا هر سه آماده بودند. یکیشان به شدت می لرزید و یکی دیگر داشت خوابش می برد ،باید عجله می کردم، قانونش را خوب بلد نبودم ، همش تقصیر عمو غلام بود ،ولی چاره ای نبود .اولی را سر بریدم ، چاقو کند بود، فکر کنم اذیت شد ،حرام شده بود، زبانش را نصفه کاره ول کردم ،باید دومی حلال می شد، به سرعت چاقو تیز کن را از آشپزخانه آوردم، حالا چاقو حسابی تیز شده بود ، اما دومی هم نشد ،یاد حرفهای عمو غلام افتادم که می گفت موقع کشتن خروسها باید اول زبان را از نوکش بیرون بیاوریم و با دست نگه داریم تا حرام نشود ولی انگار سومی هم حرام شد، آخر عمو نگفته بود که چاقو را کجا بگذارم،شاید هم حلال شده بودند، ولی من عادت نداشتم روزه شک دار بگیرم، به سرعت رد خون را پاک کردم ،کمی ترسیده بودم، حتما پدر فردا کلی عصبانی می شد ، چاقو را شستم ، و خروسها را زیر آشغال ها در سطل زباله پنهان کردم. حالا پرهای دو رنگشان در زیر نور ماه زیبا تر شده بود ، اما حیف که حرام شده بودند،باید حلال گوشت می شدند، باید یاد می گرفتم که چطور گوشتشان را حلال کنم ، باید دوباره به بازار می ر فتم . |
||
|
|
|
|
|
پنجره را که باز کرد، هوای اتاق نفس تازه ای کشید ، با خود پیمان بسته بود همه سیگار های جهان را در آن اتاق بکشد، پشت درهای بسته زیر نور ضعیف لامپ شصت وات، در اتاقی کوچک و حقیر ،با سقفی کوتاه ، تمام روزن های اتاق را به بیرون گرفته بود ،حتی سوراخ قفل در را هم با دستمال پر کرده بود،کم کم دیوار خاکستری اتاق، آرزوی خاکستر ی بودن را داشت به گور می برد،کارش از جا سیگاری گذشته بود هرجا که چشم کار می کرد سیگاری خاموش شده بود ،باید فکری به حال پنجره می کرد، مقداری هوا داشت وارد می شد، بلند شد پکی عمیق به سیگارش زد و شروع کرد به جمع کردن چند ته سیگار ،تمام فاصله بین پنجره را با ته سیگار ها پر کرد ، از بچگی ته سیگار های مختلف را جمع آوری می کرد ،و بزرگترین آرزویش این بود که روزی صاحب یک کارخانه بزرگ سیگار سازی شود . در خانه بر سر ته سیگار هایی که او از کوچه و خیابان جمع کرده بود دعوا می شد. مادرش دیگر تحمل نداشت، همیشه لباسش بوی سیگار می داد و جیبهایش پر بود از ته سیگارهای رنگارنگ ،سقف خانه را ابری از دود گرفته بود ،گاز فندکش داشت تمام می شد نگران بود ، رنگ پوستش کم از رنگ دیوار نداشت،امروز کامبیز، سیگار فروش محله ،ده تا بکس سیگار جدید برایش گذاشته بود پشت در .قرارشان این بود، دو تا ضربه با فاصله به در یعنی سیگار جدید رسید. پولش هم از قبل پشت در زیر دمپایی آماده بود ،کامبیز اوایل عذاب وجدان داشت ولی وقتی عزم مرد سیگاری را دید کم کم بی تفاوت شد ،گاهی وقتها از پشت در داد می زد چیزی لازم نداری ؟و هر بار سکوت بود که جواب کامبیز را می داد . کف خانه پر بود از ته سیگارهای مختلف . بعضی کاملا سفید و بعضی دو رنگ، ایرانی و خارجی ،بعضی از سیگارها تا فیلتر سوخته بود و بعضی هم به فیلتر نرسیده روی موزاییک کف اتاق خاموش شده بود ، خیلی وقت بود که پول برق را نداده بود ،امروز برق را قطع کردند ،همسایه ها شبها از شیشه دود گرفته اتاقش رنگ قرمز تند سیگارش را وقتی که حریصانه به جان سیگار افتاده بود دید می زدند، پکهای عمیق مرد به سیگار هر لحظه خاکستری دیوار را به تیره تر شدن تحریک می کرد ،معلوم نبود آن همه دود را برای چه می خواست ،معلوم نبود چگونه تا به حال زنده مانده ,معلوم نبود چرا ... مردم می گفتند غذا نمی خورد به جایش ته سیگار ها را مز مزه می کند ، امروز کامبیز ده بکس سیگار جدید برایش آورده بود. اما زیر دمپایی پولی نبود،نگران شد، در زد ، آقا ،آقا، حالتون خوبه ؟، عرق پیشانی اش را پر کرد ، ترسیده بود ،خواست در را بشکند، هرچه لگد زد نشد ،سیگار ها را رها کرد و با سرعت وارد خیابان شد. خواست داد و قال راه بیندازد که پنجره اتاق مرد سیگاری نظرش را جلب کرد. تا به حال در عمرش این قدر دود ندیده بود ، به عقب برگشت کم کم توجه مردم هم جلب شد دود به شدت از پنجره خارج می شد .فردی در جمعیت با آتش نشانی تماس گرفت ،ماموران از ساختمان بالا رفتند ،چیزی آتش نگرفته بود ، کسی هم داخل ساختمان نبود ،هوای اتاق نفس تازه ای کشیده بود .
|
||